خالواش <body>
خالواش

 تماس

ترجمه

فرا - مرزی

كل گپ

پايان زمان

انقلاب واقعي

زمزمه هائي روي

يك شيوه ...

داستانهاي كوتاه

یادهائی دور و نزدیک



پونه را در زبان گیلکی خالواش ميگن. نوشته‌های این صفحه خصوصیات " خالواش " را دارد، خودرو و خودپو و شاید گاهی مجبور باشد جلوی لانه " مار " سبز شود!

آلبوم عکس

<< September 2008 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04 05 06
07 08 09 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30

كل گپ

ساكنان زمين

فرا - مرزی

* تماس





rss feed


Blogdrive


 8.9.08
باز هم کمپینگ - 3

آسمانی با ابرهای متراکم، هوائی بارانی که اثراتی از آن روی پنجره اتاق ما باقی مانده، تعیین دقیق زمان را مشکل میکند. با بازمانده عواقب ناپرهیزی شب قبل در بستن الکل به جسم و جان خود، روی تخت ولو هستم. تجسمی از محیط کمپینگ با چندین و چند ساختمان دو طبقه و اتاقهائی که در آنها چهار تخت تعبیه شده، خیالاتم مرا به دورانی میبرد که این کمپینگ مخصوص کودکان و نوجوانان در دوران حکومت اصطلاحاً سوسیالیستی موظف بود تا میزبان کودکان و نوجوانان و مربیان آنها باشد. روزهائی که در کمپ بودم می دیدم که چگونه آنچنان نظمی هنوز بکار برده میشود و کودکان در صف‌هائی قرار میگیرند و غذائی از دست آشپزها و آرام و سربزیر به سوی میزها و صندلی خود در حرکت‌اند. ملیت‌شان، چه آنی که از اوکرائین آمده و چه آنانی که از مناطق مختلف آلمان در این کمپ اسکان داده شده اند، همه و همه چنین نظمی را رعایت می کنند.

در وسط سالن دو ظرف بزرگ مملو از مخلوط آب و رنگ بدون هیچ مزه و طعم و یا حتی شیرینی قرار گرفته و دور آن کودکانی که بطری‌های پلاستیکی خودشان را از آن مخلوط و معجون پر میکنند. در هر شرائط دیگری اگر قرار داشتم از امکان حضور در میان چنین دریائی از کودکان و نوجوانان ذوق‌زده میشدم.

در چند سال آخر حکومت پهلوی اردوگاههایی در شمال ایران برپا کرده بودند که معروف به اردوی تربیتی و از این قبیل بود. امکانی که شاید آرزوی بسیاری از ما بود تا بتوانیم در محیطی همراه با سایر هم سن و سالهای خود بدون محدودیت جنسیتی و یا حتی سنی و با امکان غذایی مکفی و مجانی چند ماهی را بدور از فقری بگذرانیم که حقیقت حضورش آنچنان روزانه و حتی ساعتی بود که قادر نبودی جز در زمان بازی‌های مختلف از دستش در امان باشی. هر قطعه نانی در دستان این و آن ترا به صرافت حضور معده خالی‌ات می انداخت.

لم‌داده بر تخت و با تلاش برای تنظیم خود با ابعاد کوچک رواندازها که مخصوص کودکان و نوجوانان بود خودم را به دنیای تخیل و آرزو سپردم. تصویری از کمپینگ و اردوگاه در برابرم قرار داشت که باران و فضای اواخر پائیز تنها رنگ موجود در محیط بود. آنچنان سکوتی بر محیط جاری است که میتوانی از راه دور نیز صدای جر و جر گیره تابهائی را بشنوی که در کنار خوابگاهها تعبیه کرده‌اند. چندتائی نوجوان اوکرائینی بی توجه به هوای بارانی و سرد روی لاستیک‌ها نشسته و سعی میکردند با جمع‌شدن در میانه تابها و دور شدن از آن، حالتی از حرکت دیافراگم عکاسی را شکل دهند. تک و توک از آنها سیبی در دست داشتند که احتمالاً جزء سهمیه صبحانه امروز بوده.

به کودکی جاری در تن آنها فکر میکنم و خودم و دوستانی را مجسم میکنم که چنین دوره سنی را میگذراندیم. شاید اگر ما نیز از چنین امکانی برخوردار بودیم، در این لحظه در میان جنگل‌ها بودیم و مشغول اکتشافاتی خارق‌العاده! و یا درست مثل همان گذرانی که داشتیم، در حال بازی فوتبال و سروصدای بی‌پایان و گذران زمان بی هیچ حسی از گذر آن. شاید نوجوانی ما همانگونه می گذشت که دل در گرو دختری از میان ساکنان در اردو میدادیم و ساعتها دور و بر مجموعه‌ای پرسه میزدیم که آنها ساکن‌اش بودند.

به گذران روز و شب قبل فکر میکنم. فرصت کافی دارم که به آنها بیاندیشم. دکتر رضا که دستان مهربانش یکی روی پیشانی‌ام و دیگری نبض‌ام را کنترل میکرد، مرا از خروج از تخت و حرکات و - حتی صحبت! - منع کرده بود! شاید این بخش آخری جزء شیطنت‌های جاودانه جسم و جانش بود! از همان لحظه‌ای که خودم را کشان کشان به اتاقمان رساندم و با صدائی که خودم میدانم با چه سختی خاصی از تن‌ام بیرون کشیده شد، دکتر هراسان از تخت‌اش بیرون پرید. او که در طی چند سال گذشته هشیارانه‌ترین شکل خوابیدن را در انبان تجربه خود دارد، درست از لحظه بیداری آنچنان حاضر و آماده هست که فکر کنم حتی قادر باشد مهم‌ترین و پیچیده‌ترین عمل جراحی را هم انجام دهد. هرچند، میتوان تصور درستی داشت که چنین حالتی از هشیار خوابیدن، چه میزان اثرات جنبی بر وی وارد میکند.

بسرعت مرا به تخت‌ام رساند و با حوله‌ای تمام عرق سرد سر و صورتم را پاک کرده و پاهایم را بالا گرفت تا جریان طبیعی خون امکانی پیدا کند که به محتویات جمجمه ام - که دیگر در نامیدن مغز بدان مردد هستم! - برسد. تنفسی ناموزون و ضربانی نا مرتب و با شدت و ضعف عجیب ترس و نگرانی را در دکتر افزون میکرد هرچند حتی ذره‌ای نیز بر لحن مهربان و دستان نوازش‌گرش تأثیر سوء باقی نگذاشت.

هر لحظه فرصتی بدست می آورد و نشانه‌ای از آرامش ضربانم می دید دستانش را بکار میگرفت تا گوشه و کنار تخت‌ام را مرتب کند. تا آن لحظاتی که حتی نمیدانم چه مدتی بود به عادی شدن ضربانم منجر نشده بود، از کنار تخت‌ام بلند نشد. بالاخره به ساعتی رسیدیم که میباید دست و صورتی بشوید و نانی به دندان بگیرد و راهی جائی شود تا با اشتیاق تمام تیمار از عزیزی را دنبال کند.

فرصت لمیدن و خیالیدن! فرصتی بی نظیر بود. به سراغ گذران روز قبل رفتم و یادها و دیده‌هایم را مرور کردم. روز را با شنا در دریاچه، سواری از قایقی که شاهرخ راه‌اندازی و پاروزنی آنرا به عهده گرفته بود همراه با روشنک و سپنتا و ندا. ندا که بالاخره پذیرفته بود حمایت من میتواند اطمینان بخش باشد، قبول کرد در کنارم در قایق بنشیند و در اولین تکان‌های قایق با چهره‌ای نگران و با صدائی بلند یا ابوالفضلی گفت که چند دقیقه‌ای نمی توانستم خنده‌ام را کنترل کنم! خواهرک کوچکترش در میان دلهره دوری از مادر و اشتیاق همراهی بشدت مردد بود، رأی به ماندن کنار مادر داد و با این کار نشان داد که انتخاب، حقی است که مغز حتی در اولین سالهای زندگی نیز بدان مشغول میشود و این حق به بخشی از وجود هر فرد تبدیل میگردد. اگرچه دل کندن از آن چشمان زیبا با آن مژه‌های قشنگ بسیار سخت می نمود، اما خودمان را در اختیار سخت‌کوشی شاهرخ قرار دادیم و او با هر بار فروکردن پارو در آب دریاچه مشتی از آن را به روی من می ریخت و قهقهه شاد خنده روشنک و ندا بر سطح صاف و آرام دریاچه پخش میشد.

در طی بیش از پانزده سالی که شاهرخ را می شناسم، هیچ وقت ندیده‌ام که او در چنین تجمعاتی آرام و قرار داشته باشد. همیشه و همه جا چه در امور صوتی و کامپیوتری و چه در حال جمع و جور کردن کارهای خدماتی دیگری است. شبها او را تا دیر وقت می بینی که یا برنامه پخش موسیقی را بعهده دارد و یا در آنتراکت‌هائی کوتاه سیگاری آتش میزند و همزمان البته به مباحثی گوش می سپارد که معمولاً جلوی درب ورودی هر سالنی، چه در محل کنگره‌های سازمانی باشد و چه در اردوگاه‌ها برپا میشود! حتی لحظه‌ای هم مکث نکرد وقتی داوود از راه‌اندازی قایق صحبت بمیان آورد، شاهرخ پرید داخل آن و با پارو زدن ما را به گردشی در دریاچه میهمان کرد!

همان شب عده‌ای از دوستان در بخشی از سالن جمع شده و به رقص و بزن و بکوب مشغول شدند. جلوی درب - تنها محلی که افراد مجاز به کشیدن سیگار بودند - بحث و فحص بخصوص درباره کتابی جریان داشت که اخیراً وزارت اطلاعات از سالهای اولیه بنیان‌گذاری سازمان فدائیان تا سال 57 با دستچینی از برخی گزارشات ساواک و نتیجه‌گیریهای خود به چاپ رسانده است.

در حال گذر از میان افرادی که درگیر مباحثات جلوی درب سالن در شبهای دیگر بودم، همان جمله‌ای را از دهان جهانگیر شنیدم که خود بعداز خواندن ده بیست صفحه‌ای از کتاب و نگاهی به اسناد اسکن شده و عکس‌ها و شرحی که زیر آن نوشته شده بود کم و بیش به همان مضمون رسیده بودم. جهانگیر در برخورد با یکی دیگر از افراد با هیجان تمام داشت از ضرورت پاسخگوئی به این کتاب صحبت میکرد گفت: گفته‌ها و نوشته‌ها و همه آن چیزائی که زیر شکنجه، در زندان و در شرائطی اینچنینی بدست میاد، فاقد کمترین ارزشی برای تحقیق و مباحثه و غیره هست. نباید برای چنین بازی سخیفی در مورد سند و تحقیق و اینها تن داد...

صدای پرخاش‌گرانه فرد و افراد دیگر، دیگر به گوشم نمی رسید. خودم را از آن مجموعه به اندازه کافی دور کرده بودم. همیشه از سطحی شدن مباحثه و مقابله صوتی سر خیابانی بدم می آمد. اگر مباحثه قرار هست زمینه‌های دستیابی به درک مشخص برای عمل باشد، میباید آنرا در جای خود و در راستای عملی مشخصی دنبال کرد. نمیتوان سر گذر و تنها برای کشیدن سیگاری و یا حتی زدن پیکی مشروب بکار گرفت. متأسفانه سطحی‌شدن بحث و فحص نسبت به فعل و انفعالات سیاسی مثل یک اپیدمی فراگیر بخش بزرگی از مناسبات محفلی جامعه ما را در خود گرفته. حتی در هر میهمانی معمولی نیز می بینیم که عده‌ای سطحی‌ترین شکل مباحثه را دنبال می کنند.

باز شدن درب دیگری از سالن در گوشه‌ انتهائی دیگر آن، امکانی میدهد که سیگاری را با دوست یا دوستانی دیگر و اینبار با صحبت و یادهایی دور از زندگی مشترک‌مان در " کارتیه سه " در شهر کابل دنبال کنیم و خود را از هیجاناتی دور نگه داریم که در گوشه دیگری جاری است.

 پست شده در ساعت: 11:35 am توسط: تقي

  نظر شما||

 5.9.08
باز هم کمپینگ - 2

جلوی در یکی از خوابگاه‌های کمپینگ ایستاده بودم و از یه طرف منتظر نوبت خودم برای بازی پینگ‌پنگ بودم و از طرف دیگه رفت و آمدهای دوستان و یا سایر ساکنین کمپینگ رو نگاه میکردم. دیدن دوست و یا آشنائی که با یک یا دو روز تأخیر به جمع کمپینگ پیوسته تا کودکان و نوجوانان اوکرائینی که در سالنی دیگر اسکان داده شده بودند، همه و همه جذاب و جالب بود. دختران و پسران نوجوان اوکرائینی در دسته‌های چند نفره چه بصورت مختلط و یا ترکیبی دخترانه و پسرانه مشغول پچ پچه‌های نوجوانانه بودند. رفتاری که شاید بدون در نظر گرفتن ملیت‌شان در همه جا و در هر حالتی و صرفاً متأثر از سن و سال روی میدهد.

خانومی به من نزدیک شده و گفت:" ببخشید، من فکر میکنم من و شما همدیگه رو یه جائی باید دیده باشیم! قیافه‌تون برام آشناست. در این دو روزی که در کمپینگ هستیم، هربار که شما رو دیدم میخواستم با شما صحبت کنم و اما، وقتی اسمی رو شنیدم که شما رو صدا میکردند، شک کردم که شما همانی باشید که من میشناختم."

- " راستش، قیافه شما هم برام خیلی آشنا بود. با خودم فکر میکردم در کجای این جهان پهناور شما رو دیده‌ام؟! خب، شما به چه نتیجه‌ای رسیدین؟ کجا همدیگر رو دیده‌ایم؟"

- " شما هند نبودین؟"

- " چرا، بودم!"

در یک آن سعی کردم به سرعت تمام حافظه یخ‌بسته‌ام از هندوستان رو جلوی چشمم بیارم تا ببینم، در کجای هند دیدار داشتیم؟

- " اسم شما مگه تقی نیست؟! "

- " آره. شما؟"

- " اینجا شما رو یه اسم دیگه‌ای صدا میکردند و ... حالا میتونم بگم که حدسم درست بوده. من اسمم ... هست و ما همدیگه رو در هند دیده‌ایم."

- " خب، اگه منو به اسم تقی میشناسین، پس معلومه که در هند موقتاً... آه، الآن یادم اومد! منو بگو که شما رو نتونستم بیاد بیارم."

بی هیچ مکثی در آغوشش گرفته و همدیگه رو بوسیدیم و من خوشحال از این دیدار! گفتم:" همین دو سه شب پیش بود که خونه دکتر صحبت از شما شد و من درباره صوفی و کاوه صحبت کردم و ... "

چند لحظه بعد شوهر و دختر نیز به جمع ما پیوستند. آن دخترک هفت هشت ساله، حالا خانومی شده بود. یک لحظه فکر کردم که حتی دیدن چهره دختر نیز منو به فکر انداخته بود.

... سال نود و تقریباً آخرین روزای اقامت‌ام در هند بود که یکی از دوستان در تلگرافی از کابل به من خبر داد که باید همسر یکی از رفقایمان را از فرودگاه دهلی بگیرم. متأسفانه تلگراف این دوست آنقدر مشخص نکرده بود که همسر رفیقمان از کجای جهان قرار بوده به دهلی بیاید! خب، در آن دوره و آن شرائط که همه مان در بازی بزرگی شرکت داشتیم و نامش را فعالیت سیاسی گذاشته بودیم، چنین خطاهائی را براحتی تحمل میکردیم و حتی پشت گوش می انداختیم. مهم این بود که همسر رفیقی در زمان ورود به دهلی به کسی احتیاج خواهد داشت تا او را جمع و جور کند. تصویر ورود به هندوستان آنقدر بزرگ و ترس‌آور بود که میباید برای دیدار مورد نظر فکری میکردیم. این کاری بود که سالیان بسیار طولانی رفقایمان در کشورهای مختلف انجام میدادند. خدماتی که در هیچ جائی ثبت نمیشد و اصولاً کاری بود که توسط لایه‌های پائینی ساختارهای سیاسی انجام میدادند؛ چرا که آنهایی که بالائی‌ها محسوب میشدند، هیچگاه به چنین کاری دست نمیزدند مگر اینکه موضوعیت امنیتی خاصی در میان بوده باشد.

کار من و یکی از دوستان این شده بود که فاصله بیش از چهل کیلومتری خانه‌ام تا فرودگاه را با موتور اسکوتر طی کرده و منتظر هر پروازی باشم که یا از کابل می آمد و یا از ایران. مشکل این بود که من از تلگراف دوستمان نفهمیدم که آیا شخص مورد نظر از کابل به هند می آید تا به کشوری دیگر سفر کند و یا از ایران می آید. ارسال تلگراف و منتظر تلگراف بودن هم کاری را حل نمیکرد. اصولاً چنین اموری با همان سرعتی پیش نمی رفت که امروزه دنبال میشود. براستی که دوره زندگی سیاسی ما در کابل و بعضاً در هندوستان و حتی آنگونه که شنیده‌ام در اروپا نیز، چندین دهه و یا حتی سده‌ای از نوع بهره‌وری تکنیکی امروزین ما فاصله داشت.

بعنوان یک نکته توجیحی در این مورد بگویم که دوستی برایم تعریف میکرد: حدود دو ماه پیشتر برای خانواده‌اش نامه‌ای نوشته و حال که جواب نامه آنها را دریافت کرده، اصلاً یادش نیست که دو ماه پیش درباره چه چیزائی نامه نوشته و حتی موضوعاتی رو که خانواده در جواب طرح کرده بودند، برایش عجیب و بیگانه می نمود. به همین دلیل آن دوستمان تصمیم گرفت که بعد از آن نامه را در دو نسخه و یا با استفاده از کاغذ کربُنی ��" بجای کپی گرفتن امروزین! ��" بنویسد و نسخه‌ای را بصورت آرشیو نگهداری کند!

رفت و آمد ما به فرودگاه ده روزی جریان داشت و هیچ مسافری از ایران و افغانستان نبود که من و دوستم با دقت از نظر نگذرانده باشیم؛ چرا که، این ترس وجود داشت آنها را گم کرده و آنگاه یافتن‌شان در درندشت دهلی، واقعاً کاری بود کارستان!

ساعت حدود پنچ یا شش بعدازظهر بود که داشتم خودم را برای گرفتن دوشی و رفتن به فرودگاه آماده میکردم؛ صدای ترمز ماشینی حواسم را برد سر خیابان. از بالای بالکن ��" که اتاقم آخرین اتاق ساختمان و روی بالکن بود ��" به پائین نگاه کردم. مسافری از ماشین پیاده شده بود و داشت با راننده صحبت میکرد. تمام وجناتش حکایت از این داشت که باید ایرانی باشد. سری بالا کرده و انگار چهره من نیز برایش تداعی آشنائی و همزبانی بود، به انگلیسی از خودم آدرس و نشانی خودم را پرسید! گفتم: درست اومدی، بیا تو و راه پله رو بگیر و بیا بالا.

دوستم در پروازی از تاشکند به دهلی خودش رو رسانده بود تا همان شب به پیشواز خانواده‌اش که از ایران به دهلی می آمدند، برویم. با آمدن این دوست و روشن شدن قضیه نفسی به راحتی کشیدم. بالاخره معلوم شد جریان مسافرت چیست و قراره چه کس یا کسانی بیان و از کجا بیان و ...

اسکان‌دادن اونا خونه یکی از دوستان ��" که صاحب‌خونه‌اش کمتر بهانه گیر بود ��" علیرغم اینکه برادر همان دوست هم از ایران و برای اقامتی کوتاه به دهلی اومده بود، شرائط خاص زندگی در دهلی و شب نشینی‌ها و همه و همه شرائطی فراهم کرد که تونستیم رابطه دوستانه و جالبی با این خانواده برقرار کنیم. دخترکشان صوفی، اشعار حافظ رو از حفظ میخوند و ما هاج و واج نه تنها به این کارش بلکه به هنرنمائی‌های دیگه‌اش خیره میشدیم.

 

در طی یکی دو هفته‌ای که آنها آنجا بودند کارهای انتقال‌شان به کابل را انجام داده و با هم به سوی کابل پرواز کردیم. اقامت کوتاه ما در کابل و مسافرت به سوی تاشکند نیز همزمان بود. تدارکات بعدی سفر ما عمدتاً براساس تدارکات اولین کنگره سازمان بود. خانواده این دوستمان نیز در همین زمان و با تهیه اسناد و تدارک سفر به آلمان آمدند و پس از برگزاری کنگره، در برلین ساکن شدند.

حال، پس از حدود هیجده سال، چنین دیداری در کمپینگ امکان‌پذیر شد!

یکی از نکات جالب چنین دیدارهائی این است که درست پس از ردوبدل کردن چند جمله و نگاهی به گوشه و کنار و زوایای جسمی و چشم و صورت و شنیدن برخی اخبار در مورد گذران روزمره، فاصله زمانی به سرعت صحنه را ترک میکند و تو میمانی با دوستی که انگار همین دیروز آخرین جمله برای خداحافظی رو با هم رد و بدل کرده بودید!

 پست شده در ساعت: 3:20 pm توسط: تقي

  نظر (1)||

 4.9.08
در گوشه و کنار کمپینگ!

همیشه از دیدن حیوانات وحشی، خصوصاً که بصورت اتفاقی و لحظه‌ای باشد، ذوق‌زده شده‌ام. دیدن سنجابی در جنگل وقتی که بیحرکت می مانی تا مبادا آرامش‌اش را برهم زنی، به آرامی و با اوج هشیاری مشغول میشود به پیدا کردن دانه‌ای یا چیزی برای جویدن، قلبم را همراه نفس‌هایم ساکت میکند. وقتی سنجاب علیرغم همه تلاش‌ات در بیحرکت ماندن، شاید از بوی حضور تو نگران می شود و از درختی بالا میرود تا در زاویه‌ای خاص بیایستد و با دستانش سر و صورتش را تمیز کند و یا دم زیبایش را بالا نگاه دارد و ... همه اینها اوج زیبائی است، طوری که تمام وجودت را شادی غیرقابل توصیفی فرا میگیرد.

 

گاه در میان درختان و بوته‌های جنگلی بناگهان حرکتی مرا متوجه خودش میکند و آهو و یا آهوانی را می بینم که دارند با نگرانی به آن سویی می نگرند که من در حرکتم. گاه این فاصله چند متر هست و گاه چند ده متر. هر چه هست، دیدن آنها همراه خود شوری ناشناخته را در من زنده میکند. با نگاه تا آخرین بخش‌های حرکت آنها را دنبال می کنم و با افسوسی از اینکه آیا میشود روزی را شاهد بود که بتوان دست نوازشی بر آنان کشید؟

چند روزی که در برلین بودم و در یکی از نیمه‌شبان کمپینگ اطراف برلین، جائی در میان جنگل‌هائی انبوه که برلین را احاطه کرده، برای اولین بار و با نهایت تعجب و شگفتی روباهی را دیدم که در میان باغچه جلوی ساختمان‌های خوابگاه پرسه میزد. چند ساعتی پیشتر از آن دوستانمان روی منقل بزرگ ذغالی وسط باغچه کباب درست کرده بودند و ما پاسی از نیمه‌شب کنار گرمای بازمانده منقل ایستاده بودیم و یکی از دوستان نیز با سیخی بزرگ هرازگاهی ذغالهای داغ را جابجا میکرد و همراه آن گرمای مطبوعی در فضا پخش میشد.

روباه، در پرسه‌زدنهایش پائین و بالا میرفت و هربار حلقه‌ گردش دور آتش و ما را کوچکتر و کوچکتر میکرد. تا جائی که دیگر در فاصله دو یا سه متری ما بدون ترس و دلهره و شاید با هشیاری و آمادگی تمام، زمین را بو میکشید و انگار دنبال بازمانده‌ای از آنهمه گوشتی میگشت که در میان دستان دوستان به اصراف مصرف شده بود.

آیدا تلاش کرد تا فاصله‌اش با روباه را آنقدر کوتاه کند که بتوان از چهره‌اش عکسی بیادگار گرفت. روباه اما، هربار با تکانی و حرکتی، فاصله‌اش را زیاد میکرد. بهروزه هشدار میداد از عواقب نزدیکی به روباه و بخصوص اثراتی که یک بیماری ویروسی از روباه به انسان منتقل میشود و میتواند حتی مرگ‌زا باشد. پزشک جوان بدون اینکه این کلمات را بعنوان پزشک بزبان آرد، تنها تلاش میکرد ما را برحذر دارد از شیفتگی خاصی که تمام وجودمان را در برگرفته بود.

بهزاد با لیوان‌های پلاستیکی‌اش به ما نزدیک شده و برایمان پیکی کنیاک ریخت. روباه اما بازی خود با ما را دنبال میکرد. گاهی در میان بوته‌ها گم میشد و گاه با حرکتی بی محابا درست در کنار ما و بی‌توجه به ما به بوئیدن زمین مشغول بود. آیدا کماکان در فکر شکار لحظه‌ای بود که بتواند روباه را در نزدیک‌ترین وضعیت در عکسی بگنجاند.

خواستم با نشستن و نشان دادن دستم روباه را به سوی خود بکشم. او با چشمان زیبایش به من نگاه میکرد و من محو چهره‌ی زیبا و دوست‌داشتنی‌اش شده بودم. حتی لحظه‌ای نیز به این فکر نیافتادم که روباه را حیله‌گر بدانم. شاید زیبایی افسون‌کننده چهره‌اش، هشیاری‌اش و نگاه محاسبه‌گرش باعث میشود انسان مسحورش شود و همین لحظاتی که محو زیبائی اوست، روباه غذائی را از کف‌اش بروبد.

در تمام مدتی که من یا هر کدام از دوستانمان سعی کردند روباه را به سوی خود بکشانند، او با حفظ فاصله و نگاهی هشیار، نه تنها فاصله‌اش را حفظ میکرد، بلکه آماده بود تا به سرعت بگریزد.

ناگهان بهروزه روی زانوانش نشست و دستی را حائل بدن و دستی دیگر را به سوی روباه دراز کرد. روباه، در اوج ناباوری ما روی زمین دراز کشید و با فاصله‌ای دو متری به پیشروی بهروزه به سوی خود نگاه میکرد. باورم نمیشد که روباه حس جاری در جان بهروزه را اینگونه شفاف تشخیص داده و حاضر شده باشد به او اینقدر نزدیک شود! بهروزه انگار گربه‌ای را به سوی خود می خواند دستش را به سویش دراز کرده و به آرامی با روباه صحبت میکرد و روباه همچنان به دستان و چشمان بهروزه خیره شده بود با سر و گوشی جنبان و هشیار به همه حرکاتی که دور و برش جاری بود.

نور جهت‌یاب دوربین عکاسی آیدا پیشانی روباه را نشان گرفته بود با حضوری از بهروزه در کادر. صدای کلید دوربین و هشدار سارا به بهروزه برای مواظبت از حمله روباه و فلاش انگار نشانه ویژه‌ای بود از نظم تمامی کهکشان. روباه به سرعت عقب کشید و از صحنه دور شد؛ بهروزه بلند شده و خاک شلوارش را تکاند و افسوسی برای همه ما از چنین پایانی، مجبورمان کرد تا آخرین پیک کنیاک‌مان را به سلامتی روباه عزیز و زیبا و به غلط متهم به مکار، بالا برده و سر کشیم!

 پست شده در ساعت: 10:18 am توسط: تقي

  نظر (1)||

 1.8.08
کاراجیچ " اصلی " در دادگاه لاهه!

بالاخره ما رو با چهره همیشه‌گی و قابل شناسائی رادووان کاراجیچ آشنا کرده و به ایشان تفهیم اتهام کردند! جملاتی که از دهان او خارج شده و کل این نمایشی که برایمان سازمان داده‌اند از ویژگی‌هایی برخوردار هست که فکر کردم بد نباشد وجوهی از آن را اینجا بنویسم:

هنوز نتوانسته‌ام توجیه مناسبی برای خودم بتراشم که: چرا ریش و موی کاراجیچ را بریده‌اند؟ اگر دلیل آن بوده که خود میخواسته پس می بایست چنین آرزویی سالیان سال مشغله‌ی ذهنی‌اش می بود! – اگر بپذیریم که آن چهره نمایشی در عکس‌هایی عجیب و غریب که معمولاً برای لاپوشانی گریم نمایش می دهند، حقیقی بوده و آن زندگی مثلاً محقرانه‌ای که داشته صرفاً تمایل شخصی‌اش بوده. -  چنین فردی که او را دقیقاً بصورت رونوشتی از یک فرد دیگر و حتی با مشخصات شغلی و مشغله‌های روزمره در آورده بودند، نمیتوانسته بیش از چند روز و یا حتی چند صحنه و صرفاً برای عکسی از وی در آن شکل و شمایل بوده باشد. در اخبار به این نکته اشاره داشته‌اند که تمامی عکس‌هایی که وی را در ملاء عام نشان میداده، در واقع عکس‌هایی واقعی اما از فردی دیگر میباشد. اگر رویه همه این بازی‌ها را کنار بزنیم، متوجه میشویم که: آقای کاراجیچ با همین شکل و شمایل زندگی روزمره خود را دنبال میکرده و چه بسا در جاهائی زندگی میکرده که برانگیزنده کمترین تردیدها بوده و حال برای وجه دیگری از بازی‌های سیاسی و حتی نقش و برنامه‌هایی که حزب دموکرات آمریکا در بالکان به عهده داشته، او را بیرون کشیده و با پک و پوزی جدید به صحنه وارد کرده‌اند.

نکته دوم اینکه او میگوید: من مشاوری نامرئی دارم و به همین دلیل ترجیح میدهم که در برابر اتهامات شخصاً از خودم دفاع کنم!؟

داستان مضحکی را برای صحنه‌سازی ترتیب داده‌اند. وی در جائی دیگر می گوید: مرا برعکس آنچه که بعنوان خبر عمومی مطرح کرده‌اند، سه روز پیشتر از آن و بوسیله چند مرد نقاب‌دار دستگیر کرده و با جائی نامعلوم برده و سپس در اختیار دستگاه امنیتی دولت یوگسلاوی قرار دادند. من نمیدانم این مشاور نامرئی ایشان در آن لحظه کجا تشریف داشتند و به ایشان برای دستگیری احتمالی هیچ اطلاعی ندادند و یا وجودش در ضمیر ناخودآگاه ایشان جای گرفته، چطور شد که احتمالاتی از این دست را به ایشان گوشزد نکرده!؟

و اما مهمترین بخش مطروحه در این صحنه‌سازی خبری این بوده که وی اشاره‌ای مختصر به این امر داشته که با نماینده ویژه آمریکا در حل مناقشه بالکان به توافقی رسیده بود که اگر خودش را از صحنه فعالیت‌های روزمره سیاسی کنار بکشد، مصونیت وی تضمین می گردد. اگر بخواهیم زبان مشخص‌تری را بکار بریم این است که: خب، فلانی مأموریت تو دیگه به پایان رسیده و بهتره صحنه سیاسی رو یه مدتی ترک کنی. این هم کلید چندتائی ویلا و خانه و استراحت‌گاه و این هم کارت اعتباری و ... شماره تلفن و رمز تماس و اینها رو هم که داری. چندتائی هم بادیگارد برات گذاشته‌ایم و تنها خواهشی که داریم، زیاد اصرار نکن که در مجامع عمومی نمایان بشی و دست ما رو در پوست گرده بذاری. آخه قضیه پینوشه رو ما با هزار جون کندن تونستیم سر هم بیاریم؛ هرچه باشه با ادعاهائی که داریم جور در نمیاد که مثلاً ما خودمان امکانات زندگی راحت و مرفه و امنیت مناسب رو در اختیارت گذاشته‌ایم.

خب، فعلاً که ارکستر رسانه‌ای جهان طوری تنظیم شده که تماماً چهره جدید کاراجیچ رو نشان دهند و یا عکس‌هائی جدید از وی در صفحه اول چاپ کنند. فکر نکنم روزهای زیادی لازم بشه تا آن مرد ریشو و آن داستان بقول یکی از وبلاگ‌نویسان در استفاده از اصطلاحی از صادق هدایت، این قصه‌های بی‌بی‌گوزکی در چاه لاقیدی و بی‌تفاوتی و حتی کرختی ذهن و شعور جامعه بشری بیافتد و گم و گور شود!

 پست شده در ساعت: 8:50 am توسط: تقي

  نظر (1)||

 30.7.08
" بدل " کاراجیچ در لاهه!

صبح وقتی ساعت هفت تلوزیون رو روشن کردم، چشمم افتاد به هلکوپتری که حامل رادووان کاراجیچ بود و انگار اونو آورده‌اند به هلند و تحویل زندان " سخفنینگین " داده‌اند. – همان زندان ویژه دادگاه بین‌المللی لاهه-

از همان اولین روزی که شنیدم یکی رو انگار دستگیر کرده‌اند که نه تنها هیچ شباهتی به آن کاراجیچی نداره که در دوران جنگ بالکان بظاهر نقش شمر تعزیه رو به عهده گرفته بود، بلکه انگاری در خلوت خود هم شعر میگه و هم کارش شده امور روحانی و روانی و ایده‌هایی در زمینه درمان جایگزین نسبت به طب متداول...

البته در طی همان روزا و بعدتر نیز بوده‌اند افرادی که اونو با خمینی و با این و آن و جنایت‌کاران مختلف مقایسه کرده و خلاصه هر کدام سعی کرده‌اند کل قضیه رو به همان وضع و حالتی ببینند که لقمه پرت شده برای بینندگان و شنوندگان و بطور کلی برای مشتریان رسانه‌های عمومی بین‌المللی قرار بوده به همان گونه دیده شوند.

اینکه جنگ در بالکان رو به امیال این یا آن فرد و گروه و حزب و دسته محدود کنیم و مثلاً چنین تصوری رو بپذیریم که انگار زندگی مسلمانان بوسنی و صرب‌ها به معضلاتی ویژه برخورد کرده و برخی جاه‌طلبی‌ها و یا فرصت‌طلبی‌ها موضوع شکل‌گیری آن جنگ بوده، نشان‌دهنده این نکته خواهد بود که در درک تحولات جهانی دچار مشکلاتی جدی هستیم. این قضیه حتی فراتر از اینها عملاً در درک و تبیین قضایای بخش بزرگی از جهان و منجمله مناسباتی که در ایران و با نام ایران در مناسبات با جهان رقم میخورد را نیز درون خود نمایان می سازد.

فراهم کردن زمینه‌های جنگ در بالکان و بهره‌گیری از افرادی مثل رادووان کاراجیچ به همان وقاحتی شکل گرفت و بعدها پی گرفته شد که در قضایایی مثل اوکرائین و غیره و یا حتی در زیمبابوه و یا بعضاً در تلاش‌هایی برای جااندازی دقیق‌تر افراد و عناصری در دستگاه حکومتی ایران نیز دنبال میشد.

پذیرفتن این صورت‌بندی که انگار اداره سیاسی جهان و متعاقباً اداره اقتصادی و اجتماعی جهان توسط همان‌هایی دنبال میشود که در برابر دوربین‌های تلوزیونی قرار می گیرند و یا هرازگاهی فلان و بهمان مدیران مالی را نشان میدهند و باز در فریب عمومی بیشتری قرار میگیرند، [ 

آخرالامر ما را به مصرف کننده فاقد ذهن و شعور و درک و بطور کلی موجود مفلوک و دفرمه‌ای تبدیل خواهد کرد که آشغال‌های خبری و مطبوعاتی و نمایشی تعزیه‌های گوناگون را بعنوان حقایق کنونی جهان خواهیم پذیرفت.

 

اگر قصد بر این باشد که بر جنایت و جنایتکاری میان جامعه بشری پایان داده شود، میباید به این ایده باور و ایقان عمیقی داشته باشیم که: جنایتکاران نه در شکل و شمایل، بلکه در برنامه‌ها و چشم‌اندازها و منافع باید دنبال شوند. جنایتکاران مهره‌هائی هستند مثل همه آنانی که در تاریخ بشر مدتی در صحنه بوده و نقش‌های احمقانه‌ای به عهده گرفته و با تعفن کامل و کراهت عمیق صحنه زندگی جاری را ترک کردند. رادووان کاراجیچ بیش از سیزده سال با حمایت و سازماندهی و برنامه ریزی‌های معینی زندگی عادی‌ای داشته و از وی تنها نامی در میان بود که نقشی مبهم را در فلان و بهمان قضایا به عهده داشته است. تغییر شکل وی و گریم و جاسازی او با فردی و هویتی که درست به همان اموری مشغول بوده که رادووان، نشان میدهد که قضیه در یک نقشه و برنامه فردی خلاصه نمی شود. آنانی که بهره‌گیران اصلی جنگ و جدل و کشت و کشتار میان انسانها هستند، طبعاً از پس سازماندهی چنین اموری بر می آیند.

حال که بازاری دیگر باید به کار آید، می بینیم همین مهره‌هائی که زمانی چهره جنایتکاران وقیح را ایفای نقش میکردند، حال چهره معصومان به خود میگیرند. در واقع امر هم باید اذعان داشت آنی را که گرفته‌اند نه تنها رادووان کاراجیچ نیست، بلکه به صراحت همانی هست که نمایش می دهند. موجود مفلوکی که مجبور است در میان توده‌ای از ریش و پشم زندگی پشت ماسک را دنبال نماید. البته این حرفم به این معنی هم نیست که هویت اساساً میتواند برای چنین موجودات فاقد شخصیت و کارآکتر و درک فردی دارای اهمیت باشد.

اما آنچه که رسانه‌ها قصد القا‌ء دارند این است که انگار ویروسی خطرناک را کشف کرده و حال در صدد نابودی آنند تا از نابودی موجودات زنده و ایجاد ناامنی برای مردم دور گردد. این چنین موجوداتی در زمانی میباید مورد محاکمه قرار گیرند که در حال نقش‌‌آفرینی برای چنان جنایاتی هستند. حتی میزان و قابلیت بهره‌گیری از آنان در آن دوران بیش از آن خواهد بود که مثلاً حال با قضیه روبرو هستیم.

حتی بیرون کشاندن وی از یوگسلاوی و آوردن وی به زندانی در اروپا بیشتر در راستای حفظ و حمایت از ایده‌ای خواهد بود که حمایت کاراجیچ‌های دیگر را بدنبال دارد. امثال کاراجیچ بیش از اینکه محاکمه شوند، باید مصاحبه گردند و باید زیر سوالاتی قرار بگیرند که نه توسط دستگاه قضایی و احیاناً برای اثبات فلان و بهمان قتل و دستور حمله و اینها بلکه در راستای ارتباطات سیاسی وی با جنایکاران و دست‌اندرکاران اصلی، آنانی که تأمین کننده سلاح و بودجه و خط سیاسی معین هستند و همراه آن نقش تبلیغی مناسب برای بالاکشیدن چنین جنایتکارانی را دنبال می کنند.

آوردن امثال کاراجیچ به اروپا کمترین تأثیری که میتواند در راستای فریب و دروغ و بازیهای رسانه‌ای داشته باشد این است که از وی نیز همچون میلوسوییچ چهره پیچیده‌ای بسازند که عده‌ای او را جنایتکار جنگی بدانند و عده‌ای دیگر او را قهرمان ملی.

هم‌اکنون این نمایش در عرصه‌های گوناگونی دنبال میشود؛ آنانی که نقش‌آفرینان جنایت‌های طالبانی بودند، در تصویری رسانه‌ای به جای پرتی برده شده‌اند که نام و جغرافیای عجیب و غریبی دارد: گوآنتانامو! جائی که نمیتوان فهمید و اصلاً تا کنون هم به کسی اجازه نداده‌اند از این افراد حتی سوالی بپرسند. و از سوی دیگر هم می بینیم که در راستای نقش آفرینی‌های دیگری افرادی جای دفاع از حقوق انسانی را عوضی گرفته و مثلاً خواستار رفتارهایی حقوقی با چنین جنایتکارانی می شوند. شستشوی همه اطلاعاتی که احتمالاً ممکن است از دست و زبان چنین افرادی به بیرون درز کند، در طی چندین سال چنان با ظرافت دنبال می شود که آخرالامر یا افقی بیرون می آیند از زندان و یا همچون موجوداتی مسخ شده؛ آنها باید چنان نقشی را نمایش دهند که پروسه رجاله‌پروری، نقش‌های وارونه و ساختن جنایتکارانی جدید، به هیچ وجه دچار خدشه نشود.

اگرچه مشخص هست در روزای آتی شاهد جنجال‌های مختلفی درباره کاراجیچ خواهیم بود، با اینهمه باید از هم اکنون در نظر گرفت که حضورش در صحنه سیاسی به پایان قطعی خود رسیده و بزودی شاهد خواهیم بود که او نیز شاید زیر دوربین‌های ناظر بر هر گوشه و کنار زندگی شخصی‌اش، سکته شود و بقول گفتنی: خودکشی شود!!! و یا ببینیم که چگونه مهره‌هایی اینچنین مفلوک در زندان در کمال آرامش و بعداز پایان نقش شمر و یزدشان در تغزیه، نشسته‌اند و پیکی به سلامتی هم میزنند و به زبان یوگسلاوی به هم " دوبرو، دوبرو " میگویند و به ریش تمام مردم دنیا می خندند و با هم شطرنج بازی میکنند و چه بسا به تعطیلات تابستانی و زمستانی و غیر و ذالک هم بروند؛ آخر، این ما نیستیم که خبرنگاران را به مأموریت می فرستیم و ازشان میخواهیم برایمان نشان دهند که مثلاً این رادووان کاراجیچ واقعاً هم در سلول یا اتاقی مرتب در زندان " سخفنینگن " زندگی میکند و یا در هتلی در فلان و بهمان جا! وقتی جمهوری اسلامی به مخالفین سرسخت‌اش در اوج مانیفست‌نویسی و نقش‌های تشنج‌انگیز در جامعه و در حین اعتصاب غذا و غیره، مرخصی میدهند باید هم از اروپائیان انتظار داشت که امثال کاراجیچ را برای " مدیتیشن " در بلندیهای بالکان به مرخصی بفرستند؛ و ما شوت و پرت ها هم باور کنیم که در این جهان عده‌ای جنایت می کنند و عده‌ای دیگر در اوج پاکدلی – حتی اگر قیافه‌هاشان به کراهت امثال خانوم دادستان سابق دادگاه لاهه: لاپونته نباشد – در حال رتق و فتق امورند!

دنیا به مضحکانه‌ترین شکل غیرقابل تصوری می گردد و امیدی هم نمی توان داشت که بشر قادر به رهائی از چنین اوضاعی باشد که هر روز میرود وضعیت پیچیده‌تری به خود گیرد.

 پست شده در ساعت: 12:29 pm توسط: تقي

  نظر شما||

Next Page