خالواش <body>
خالواش

 تماس

ترجمه

فرا - مرزی

كل گپ

پايان زمان

انقلاب واقعي

زمزمه هائي روي

يك شيوه ...

داستانهاي كوتاه

یادهائی دور و نزدیک



پونه را در زبان گیلکی خالواش ميگن. نوشته‌های این صفحه خصوصیات " خالواش " را دارد، خودرو و خودپو و شاید گاهی مجبور باشد جلوی لانه " مار " سبز شود!

آلبوم عکس

<< September 2008 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04 05 06
07 08 09 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30

كل گپ

ساكنان زمين

فرا - مرزی

* تماس





rss feed


Blogdrive


 18.4.08
خواب!

دیشب تو خواب تماماً تو رشت بودم، اونم محله‌ای که دوره نوجوانی‌ام رو اونجا گذروندم. محله قلمستان، زمانی که خونه مسگر زندگی میکردیم - همانجائی که دسته زنجیر زنی اوستا غلام‌حسین هر ساله و در ماه محرم برپا میشد و من هم سالهائی باز پیشتر، میشدم توزیع‌کننده چای در بخش زنانه و گاهاً مردانه! - در تمام لحظات خوابم، کمترین تردیدی در مورد نقش زمان نداشتم. اینکه هم اکنون به چه کارهائی مشغولم و اینکه برخی از دوستان امروزین من چه راحت در صحنه‌های مختلف این فیلم اختصاصی که همه چیز آن در یک نفر خلاصه میشد، شرکت میکنند.

وقتی در صحنه‌ای از این فیلم از بقالی کوچک آقای ضیابری میخواستم خرید کنم - فکر کنم میخواستم برای یکی از کارگران اسکلت فلزی، سیگار بگیرم - پیرمرد را با چهره‌ای پیرتر و حتی چروک فشرده‌تر دیدم که در حین دادن آب نبات چوبی به دخترکی هفت هشت ساله، دستی به موههایش میکشد و آخرش با بوسه‌ای او را به بیرون مغازه راهنمائی میکند، اصلاً کمترین تردیدی از سوء استفاده جنسی و یا چیزی که در این اروپا دکان بسیاری افراد شده که بطور اتوماتیک دیگران را به امراض مختلف جنسی و منجمله پدوفیلی متهم میکنند، در ذهنم شکل نگرفت.

حتی در همان لحظه‌ای که این صحنه را میدیدم نیز به خودم گفتم: چقدر جالبه که من اصلاً چنین حسی رو در خودم سراغ ندارم.

ضیابری، وقتی منو دید، از اینکه اینهمه سال منو ندیده و اینکه من هنوز اونو میشناسم و اون هم منو بجا میاره، بسیار خوشحال شده بود. از کارم پرسید. بهش توضیح دادم که قراره جلوی خونه آقای مظلوم - آقای مدیری در کوچه ما زندگی میکرد که اسمش مظلوم بود و پسرش علی مظلوم، از دوستان برادرم و کم و بیش با خودم هم دوست بود! - رو که اخیراً فرد دیگری اجاره کرده، بتون ریزی کنیم و برای اینکار به دم و دستگاهی احتیاج داریم که همین لحظه دارن روی خونه روبروی مغازه‌اش کار میکنند.

خب، در خوابم این نکته نیز برایم کاملاً محرز شده بود که آقای اسفندیاری - با آن دختران خوشگل و خیلی مؤدب و جمع خانوادگی بسیار با کلاس - تصمیم گرفته که خانه‌اش رو کوبیده و بجایش یه مجتمع آپارتمانی بسازد و حال عده‌ای با ابزار و آلات مخصوص دارن اونجا رو اسکلت بندی میکنند...

دوستی که من بنام شرکت اون قرار بود کوچه محل زندگی دوران نوجوانی‌ام را بتون‌ریزی کنم، در حین آماده کردن وسایلی که از کارکنان شرکت دیگری گرفته بود، منو صدا کرد و گفت: چرا تلفن موبایل‌ات رو بر نمیداری!؟ من به تنها اتاق محل سکونت خانواده‌ام مراجعه کرده و بالای چراغ سه فتیله‌ای بالاخره تلفن‌ام رو پیدا کردم و دیدم که انگار سه تا پیام دارم!

تنها نگرانی من در طی این خواب بی زمان و مکان این بود که حالا تا محله قلمستان رشت رفته‌ام، حیفه که پریوش رو نبینم! اون دخترکی بود چندسالی کوچکتر از من و در نبش محله کولی‌ها و کردهای مهاجر به رشت و نزدیک رودخانه و انتهای قلمستان زندگی میکرد. بارها و بارها در دوران نوجوانی با ترس و لرز تمام که مبادا بچه‌های " کرد محله " - که حتی بعضی از اونا از جمله کرد قربان، فوتبالیست بود و بازی مرا هم همیشه تحسین میکرد و در واقع تصور حمایت امثال قربان برایم کافی بود که کمی از ترسم بریزه - به من حمله کنند، از کنار خانه‌اش میگذشتم و میدانستم اگه اون بدونه که من آنطرفها هستم، حتماً میاد بیرون و با و یا بدون بهانه چندبار میاد از بغلم رد میشه و شاید فرصتی بین ما پیش بیاد که به هم سلامی بگیم و من در نگاه به آن چشمان آتشین، تمام رنگم را ببازم و او هم سرمست از این پیروزی با جست و خیز از کنارم بگذره و ...

وقتی از خواب بیدار شدم، به خودم میگویم: آیا علت همه این قضایا، دیدار دوستی نبود که دیشب او را پس از بیست و شش سال دیده‌ام و در عرض چند دقیقه، من و اون از ورای زمان همان دو نفری شدیم که گاه راز و رمزهای ماجراهای عشقی خودمان را در لفافه‌های توجیهات سیاسی قاطی میکردیم و به یکدیگر تحویل میدادیم. دیشب، وقتی داشتم او را در میان خانواده‌اش و برادران و خواهرش نگاه میکردم، یک لحظه احساس کردم که او، به همان برادر کوچک، همان پسر عاشق‌پیشه، همان جوانکی تبدیل شد که سالهای سال تنها تصویر باقی‌مانده از وی در ذهنم بود!

 پست شده در ساعت: 11:03 am توسط: تقي

  نظر (5)||

 16.4.08
"من فکر میکنم، پس... نمیدونم کجا هستم!"

امروز وقتی مجری برنامه صبحگاهی تلوزیون هلند در مصاحبت با مجری دیگری که کارش بررسی کتابهای تازه‌منتشرشده هست، گفت که: من فکر میکنم، پس هستم؛ و با این گفته میخواست اشاره‌ای داشته باشه به کتابی که تازه منتشر شده و موضوعش درباره زنانی است که در زندگی " رنه دکارت " یا حضور داشتند و یا نسبت به وی واکنشی داشتند... خلاصه همزمان به این فکر میکردم که: آیا « هست » ما، بخاطر نقش اندیشه‌ی ما هست، یا خود باعث گمگشتگی ما میشه؟

فکر کنم جائی این جمله رو دیده باشم که: من فکر میکنم، پس میتونین منو هم به حساب بیارین! یا من فکر میکنم، کمی هستم! ... اما امروز بعداز چک‌کردن حساب بانکی‌ام، متوجه شدم، من فکر میکنم که هستم، وگرنه معلوم نیست که من کجا هستم!

قضیه اینطوره که ماه قبل نامه‌ای از صاحب‌خونه‌ام دریافت کردم که نتونسته‌اند بطور اتوماتیک کرایه ماه مارس رو از حسابم بردارند و خواستند ظرف دو سه روز اونو به حسابشون واریز کنم. بعداز انجام عملیات محیرالعقول اینترنتی در پرداخت وجه مورد نظر و دیرتر بخاطر جلوگیری از هرگونه احتمال تکرار، اول ماه بعد یعنی ماه آپریل همان وجه رو بعنوان کرایه برای شرکت مربوطه پرداخت کردم.

درست در موعد همیشه‌گی، صاحب‌خونه عزیزم!؟ یک بار دیگه از حسابم کرایه همین ماه رو برداشت کرد. با تعجب از اینکه: مگه من این ماه رو پرداخت نکرده‌ام، یه کپی از گزارش دو سه هفته بانکی رو چاپ کرده و رفتم به سراغ صاحب‌خونه محترم که شرکتی است در چهل پنجاه متری مجمتعی که آپارتمان محل سکونتم در آن واقع هست. جمعه بود و یکی از کارکنان پس از قر و فرهای عجیب و غریب که: امروز جمعه هستش و ما فقط روزای بخصوصی برای مراجعه‌کنندگان در دسترس هستیم و ... صحبتش رو – با اتهام همیشه‌گی بی‌ادبی خارجی‌بودنم، که میگن: این خارجی‌ها حرف آدم رو قطع میکنند – قطع کرده و گفتم: من نیومدم چیزی تقاضا کنم، اومدم اشتباه شما رو گوشزد کنم که: چطور ده روز پیش کرایه خونه‌ای رو که داده‌ام، منظور نکرده‌اید و بطور اتوماتیک یکبار دیگه ازم کرایه خونه کم کرده‌اید؟!

خانوم محترم لیست پرداختی‌هایم رو با خود برده و بعد از چند دقیقه اشاره کرد که: بله، ما متوجه اشتباه شده‌ایم و شما خیالتان راحت باشه که پول شما رو پس می فرستیم.

تا روز سه شنبه که وقتی باز به حسابم مراجعه کردم، خبری نبود. مجدداً به شرکت خونه مراجعه کرده و اینبار بعداز حدود بیست دقیقه انتظار، خانومی مرا به اتاقی هدایت کرده و خود روبرویم نشست و سوال که چه کاری میتونه برام انجام بده. لیست رو جلوش گذاشتم و ... میگه: خب، شما روز جمعه به ما گفته‌اید و حالا سه شنبه هستش و احتمالاً این پول تو راه هست و ... گفتم: اما من امروز نگاه کردم و دیدم که در حسابم پولی واریز نشده! میگه: نه، شما منظورم رو نفهمیدید. این لیستی رو شما نشون میدین، که من هم روز جمعه اونو دیده‌ام، تاریخ جمعه روشه. شما بهتره که منتظر بمونید... میگم: خانوم، شما چرا متوجه نیستین، من همین نیم ساعت پیش نگاه کرده‌ام. میگه: خب، یه پرینت میگرفتین از لیست!؟ میگم: مگه حرف من کافی نیست که میگم دریافت نکرده‌ام؛ اصلاً چطوره همین‌جا یه نگاهی بندازیم و ... کامپیوترش رو بطرفم سُر داده و بعد از باز کردن حسابم و نشان‌دادن لیست، یه کپی ازش گرفت و گفت: من همان جمعه گفته‌ام که پول رو به حسابت برگردونن، حالا نمیدونم چرا تا این لحظه نرسیده. شما خیالتون راحت باشه، من دوباره چک میکنم و اگه تا حالا نفرستاده‌اند، اونو تو همین ساعت می فرستم... وقتی بهش میگم: یعنی دیگه مجبور نباشم که جمعه هم بیام سراغ شما برای تذکر مجدد؟! میگه: بهتره یه خورده پوزیتیو باشی!

خب، دو روزی گذشته و هنوز پول رو پس نداده‌اند!

میگم: مگه قرار نبوده و نیست که این سرویس‌های بانکی و این دنگ و فنگ‌ها جهت تسهیل مناسبات مالی و خدماتی و غیره مردم بکار گرفته بشه؟ حالا، فاصله پنجاه متری بین من و حسابداری شرکت خانه و صاحب مجتمع مسکونی ما، باید به مسیر عجیب و غریب اداری و بانکی و اینترنتی و غیره وصل بشه تا یک مبلغ ناقابلی که در اختیارشان قرار گرفته شده، در مجموع بعداز دو هفته نیز، هنوز به تو برگردانده نشه!

خب، فکر کنم دیگه این حق طبیعی من باشه که به کنه موجودیت خودم در این دوره و زمانه شک کنم که: اگرچه فکر میکنم، اما واقعاً نمیدونم در کجا هستم!

 پست شده در ساعت: 10:11 am توسط: تقي

  نظر شما||

 9.3.08
در جشن زنان!

دیشب در مراسم ویژه بزرگداشت روز جهانی زن – هشت مارس – در شهر آخن شرکت کردم. هفته پیشتر هم البته در مراسمی به همین نام و با برگزارکنندگانی دیگر در مکانی دیگر هم شرکت کرده بودم. برگزار کنندگان هر دوی این مراسم کم و بیش با هم در تماس و مراوداتی هستند و جالب اینجاست در این میان افراد دیگری هم هستند که برای اعتراض به انجام دو مراسم مختلف ویژه یک روز خاص، حضور در هر دوی این مراسم رو تحریم کرده بودند. دیروز با یکی از این دوستان صحبت میکردم، میگفت: من نه به این گروه و نه به آن دیگری اعتراضی ندارم، اما خودم ترجیح میدهم در مراسمی شرکت نکنم که برگزارکنندگانش کمترین تلاشی برای توافق در اجرای تنها یک برنامه بکار نبردند. او آرزو میکرد که در سالهای دیگه چنین وضعیتی پیش نیاید.

بین دو مراسمی که دیده‌ام تفاوت‌هایی به چشم میخورد. بدون اینکه تأکید داشته باشم به مزیت و یا کسر این یا آن برنامه، حال و هوای دو برنامه از هم تفاوت‌هایی داشتند.

برنامه اول در مکانی کوچکتر و ترکیب اجرائی عمدتاً زنانه و البته با همکاری برخی مردان و پسران جوان پیش برده شد. خصلت‌نمای کلی این برنامه، آماتوری بودن آن و در همین راستا چیزی مثل یک میهمانی خصوصی و خودمانی بود. از میزی که برای پذیرائی در فاصله آنتراکت برپا کرده بودند با آش رشته و انواع شیرینی‌های خانگی که تهیه کرده بودند تا حتی نوع قیمت‌گذاری آن و صد البته جنس برنامه‌هایی که اجرا شده بود، بیش از اینکه محل هنرنمایی عده‌ای هنرمند حرفه‌ای و یا حتی شناخته‌شده باشد، بیشتر انجام بعضی کارها بود که انگار یکی از بستگانمان در حال انجامش هست! در آخر برنامه نیز فرصتی باقی مانده بود و برگزارکنندگان به همراه برخی دوستان و آشنایان به بزن و بکوب پرداختند.

مراسم دوم اما تا حدودی رسمی‌تر تنظیم شده بود. در واقع تمام آن کارهائی که روی صحنه پیش برده شد، کارهائی حرفه‌ای بودند؛ از کنسرت خانوم افسانه صادقی گرفته، رقص گروه بهار و سخنرانی خانوم فیروزه نهاوندی. شکل و حالتی که برگزاری برنامه داشت، نشستن عده‌ای در ردیف‌های ثابت بود برای دیدن و شنیدن حرف و حدیث و هنرنمائی‌ها. تمایلات شرکت‌کنندگان هم تنها آن زمانی بروز داده میشد که به تشویق هنرمندان و یا تقاضای تکرار آن محدود می شدند.

در این برنامه، یعنی برنامه دوم اما بخش پذیرائی کم و بیش شبیه همانی بود که در برنامه قبلی دیده بودیم. اگرچه برای تهیه غذا ژتون داده میشد، اما هماهنگی روشنی بین فروشندگان ژتون و فروشندگان مواد خوراکی وجود نداشت. هرچند فاصله‌شان از هم سه چهار متر بیشتر نبود و روبروی هم قرار داشتند!

هرچقدر کارها در برنامه اول ویزه جشن زنان توسط خود زنان پیش برده میشد، در اینجا اما مردان نقش و تحرک بیشتری داشتند. مثلاً بخش اصلی فروشندگان مواد غذائی مردانی بودند که گاه حتی از موضوع و محتویات لیست غذا هم خبر نداشتند و یا مقدار غذا در ازای ژتون معین را هم نمی توانستند هماهنگ کنند...

اما آنچه در سالن گذشت آنگونه نبود که مثلاً هیچ اثر و نشانه‌ای از محیطی شاد و تا حدودی غیررسمی اثری نباشد. در این مراسم البته به احترام حضور تعدادی آلمانی به جشن، درصد بسیار بالائی از برنامه‌ها با اولویت توضیحات آلمانی و یا حتی اساساً آلمانی دنبال میشد. خب، طبیعی است که بسیاری از شرکت‌کنندگان کسانی هستند که پاسپورت آلمانی دارند و یا زبان آلمانی اگر زبان محاوره متداول آنها نباشد، بهرحال ساعات طولانی کار خود را با این زبان سپری میکنند. با اینهمه آنچه که به مجریان این برنامه یعنی کانون ره‌آورد بر میگردد، این انجمنی است ایرانی که بر اساس چنین تعریفی از خود، تجمعی است برای ایرانیان مقیم شهر آخن. طبیعی است که ملزومات متناسب با یک گروه از یک ملیت مشخص، از جنبه فرهنگی حرکت آزاد در فضای فرهنگی خود باشد. به عبارتی دیگر، این برنامه میتوانست تماماً به زبان فارسی پیش بره – کما اینکه اجزاء مختلف این برنامه هنرنمائی و مباحثی را در بر می گرفت که رد و نشان ایرانی دارند – و یا آنجا که به توضیحاتی آلمانی بر میگشت آنرا بصورت بروشوری مشخص در اختیار مدعوین آلمانی قرار می دادند.

بهرحال در این رابطه البته مشکل آنچنانی وجود نداشت، اما بار رسمیت‌یابی برنامه قوی‌تر شده بود.

تقسیم زمان برنامه‌ها نیز آنگونه نبود که مثلاً رقصندگان گروه بهار که خود از کلن آمده و ساعتی در راه بودند و بعد، چندین ساعت میباید در سالن و اطراف پرسه میزدند تا به برنامه خود برسند چرا که برنامه خانوم افسانه صادقی از دو قسمت تا حدودی طولانی‌تر از اندازه متعارف برای چنین مراسمی تنظیم شده بود. چندین قطعه از کارهای گروه شامل برخی نوآوری‌ها و اجرای برخی کارهای تکراری بوده که البته به همین دلیل از نرمش و تسلط بهتری نیز حکایت داشت. بعنوان مثال رقص شراب را من در چند سال گذشته و در مراسم مختلف دیده‌ام و هربار کار هنرمندان رقاص این بخش را تحسین کرده‌ام – حتی حس انتقادی من نسبت به عدم وجود ملاحت یا ممیک لازم برای نشان دادن چنین حسی توسط " ساقی "، در همه این دفعات در من شکل گرفت! میتونم آرزو کنم که شاید وقتی و فرصتی پیش بیاد تا به آقای بهرام پور مربی و مسئول گروه رقص بهار این نکته رو یادآوری کنم!

در پایان برنامه همراه دوستانم در حال خداحافظی و تشکر و تشویق و تحسین و قدردانی از تلاشهای مسئولین، یکی از دوستانم شاخه‌ای گل نرگس از " مهری " یکی از مسئولین و مجریان برنامه دریافت کرد. با خواهش و تمنا و اصرار زیاد توانستم من هم شاخه‌ای گل از مهری بگیرم.

اینجا و آنجا کپه‌هایی از شرکت‌کنندگان تشکیل شده بود که در حال خداحافظی از یکدیگر بودند. نگاه دخترک نوجوانی روی گل در دست من ثابت مانده بود؛ گل را بهش دادم و گفتم: برای تبریک هشت مارچ به تو زیباترین دختر روی زمین تقدیم میکنم!

شکفتگی شرم و لذت و تشکر در چهره‌اش دلداری مناسبی بود برایم که کار درستی انجام داده‌ام و چه بسا اگر این کار رو نمی کردم، هیچ‌وقت خودم را نمی بخشیدم! نگاه قدردان او از دریافت آن گل از معصومیت ویژه‌ای برخوردار بود؛ معصومیتی که هنوز توسط برداشت‌ها، داوری و پیش‌داوری‌ها آلوده نشده و میتواند در خدمت زیبائی او و گل به کار آید.

 پست شده در ساعت: 1:41 pm توسط: تقي

  نظر (3)||

 7.3.08
همراه با زنان!

میدانم این روز هم مثل همه روزهای دیگه خواهد بود. از خواب بیدار میشوی، دست و روئی میشوئی و قهوه یا چای درست میکنی؛ لیوانی آب سرد مینوشی و تا وقتی قهوه آماده شود، جلوی پنجره می ایستی و متناسب با روز و ساعت به بروز زندگی بیرون نگاه میکنی؛ یا کودکان و نوجوانانی را می بینی که در خانه های پشت ساختمان‌ات برای رفتن به مهدکودک و مدرسه آماده میشوند و یا آنانی که به کاری و نظافتی صبح‌گاهی مشغول‌اند.

در طی روز متناسب با موضوعیت کار و زندگی حرکت می کنی و یا سر کار می روی و روتین همیشه‌گی را دنبال میکنی و علیرغم زنده بودن زندگی، مسائل و قضایا و حتی اجزاء مشابه‌ای از حوادث را دنبال میکنی و در لابلایش لقمه‌ای را به دندان میگیری و باز، دوان دوان به سوی خانه‌ات می آیی تا مثلاً چند ساعتی را در اختیار خودت و با انتخاب خودت بگذرانی؛ و نمیدانی که در اینجا نیز فضائی برایت قرار ندارد تا خودت باشی، چرا که برای همه دقایق تو اندیشیده‌اند و یا ترا با همه آن چیزهای هچل هفی که در برابرت چه از طریق تلویزیون و رادیو و حتی اینترنت پهن میکنند – و با وقاحت تمام گزینش بین محصولات خود را تحت عنوان حق انتخاب به تو قالب میکنند – و یا حتی وقتی با لجبازی میروی سراغ تلفن و کاغذ و کتاب و اینها تا از تقابل با چنان تحقیری دوری کنی، باز هم محدود خواهی بود به مصاحبت‌هایی مشابه، نگارشی در همان چارچوب و نوشتارهائی که کماکان بر همان سیاق گذران میکنند که میخواهند دنیا را با تفسیر آن، تغییر دهند.

اما، با این روز، حسی دیگر نیز همراه هست؛ حس اینکه این روز بنام بخشی از جامعه انسانی نامگذاری شده. این نامگذاری، بیش از اینکه نمایش حس علاقه و احترام باشد و مصداق درستی از همه آن ادا و اطوارها و تبریکات و تأییدات، بیشتر نمودار حقیقتی است از نبود هنجاری متناسب در حیات جامعه بشری. مسیری که این ناهنجاری طی میکند همه اشکال و اجزاء دیگر ارتباطات انسانی را قطع میکند و مُهر و نشان خود را بر آن میزند؛ تفاوت بین انسانها، بی‌حقوقی بنیادین آنان. چه در مناسبات خونی با دیگران باشی، عاطفی، عشقی، نسبی، سببی، اجتماعی، حزبی، ملی، فراملیتی و خلاصه هر اسمی که برای مناسبات خود در جامعه بشری بگذاری، میتوانی براحتی تفاوتی را شاهد باشی که بطور خودبخودی به بی‌حقوقی بخشی از انسانها منجر میشود. و از آنجائی که با آن بخش در همه عرصه‌ها و ارتباطات پیوند تنگاتنگ داری، باید بدانی که چنین ناهنجاری را فقط باید ناهنجاری شعور نامگذاری کرد و نه اینکه مثلاً حقی را کسی ضایع کرده و کسی باید بگیرد و کسی باید بدهد و یا ازش گرفته شود.

چنین روزی و چنان نامگذاری مرا باز هم به صرافت می اندازد که: جامعه بشری در هر حالت و وضعیتی که تاکنون بوده، هیچگاه انسانی به مفهوم ارتباطی ارگانیک با حیات زنده و طبیعت و جهان و هستی نبوده و شاید هشدار دیگری باشد به اینکه بجای تبدیل چنین روزی به جنگ مصوبات و حقوق و مزایا و نگارش فلان و بهمان جمله و پاراگراف در فلان و بهمان کنوانسیون و غیره – یا حتی برنامه‌ای حزبی – برویم به سراغ ذهن و روح و روان خودمان و ببینیم تا چه حد به این بی‌حقوقی ازلی – و متأسفانه، چون چشم‌انداز روشنی در کار نیست – ابدی درون خودمان هم میدان داده و آنرا بمثابه وضعیتی طبیعی و متعارف پذیرفته‌ایم.

حال، چه این مناسک را بعمل آوریم و در این یا آن تجمع جمع شویم و یک مشت کلمات را در شکل و فرم اصوات از هوا بقاپیم و در مغز خود فرو کنیم و یا گیلاس‌های شرابمان را به سلامتی این و آن و تبریک این و آن بالا بگیرییم، و چه شاخه گلی را به عزیزی تقدیم کنیم، باید به این نکته توجه داشته باشیم که همه ما بخشی از این بی‌حقوقی هستیم؛ حتی آنزمان که در زهدان مادرانمان شکل میگیریم، ناهنجاری چنین مناسباتی با خونمان عجین میشود!

هشدار چنین روزی را فراموش نکنیم.

 پست شده در ساعت: 8:52 am توسط: تقي

  نظر شما||

 21.10.07
یک روز پائیزی در کُلن

چراغ هنوز زرد بود که سرعت ماشین رو کم کرده و وقتی نزدیک خط رسیدم چراغ قرمز شده بود. نگاهم در میان مسافران منتظر برای تراموا لابلای مسافران عبور میکرد. دخترکی بی‌قرار در کنار مادر و خواهرش به میله‌ای آویزان شده و بالا و پائین میرفت. نگاه و اشاره مادر نیز نتوانست او را از این کار باز دارد. چندتائی پسر جوان در حالی که در گوش هر کدامشان گوشی " آی پاد " بود، همزمان با ور رفتن با تلفن همراه‌شان، با صدای بلند با هم حرف میزدند. زن جوانی با چند متر فاصله از آنها، - او نیز در گوش‌هایش گوشی داشت – در عالم دیگری سیر میکرد. رفت و آمد ماشین‌ها، مسافران، تراموا و هر چیز دیگر، کمتر تغییری در مسیر نگاه وی که محو بود، باقی نمیگذاشت. او درون خود و در دنیای خود بود.

بوق ماشین پشت سرم به من خاطر نشان کرد که چراغ سبز شده است.

 

***

در پارکی جنگلی همراه با صدها نفر که از آفتاب بی‌نظیر پائیزی لذت میبرند، مسیری را برای پیاده‌روی انتخاب میکنم. برگهای درختان بلوط در مسیری کنار کانالی تمام زمین را فرش کرده‌اند. صدای خش‌خش شاد آنها مرا با خود به کودکی و نوجوانی‌ام متصل میکند که در باغ محتشم رشت، برگ‌ها را جمع میکردیم و روی آن پشتک و وارو میزدیم و رنگ‌آمیزی پائیز را با شوق کودکانه‌امان همراه میکردیم. قدم‌هایم را همچون دوران کودکی در میان برگها میکشم و با آن شیاری در میان برگها ایجاد میکنم. صدای خش‌خش آن بیش از همه کودکانی را متوجه خود میکند که در فواصلی از من همراه پدران و مادرانشان حرکت میکنند. دخترکی با خنده‌ای شوخ نگاهم میکند و همزمان منتظر هست تا پسرکی از حلقه دوستان خانوادگی به آنها برسد. پسرک نیز از روبرو کودکی‌ام را همراه خود می آورد، با همان حرکت و همان صداهائی که در میان برگهای خشک ایجاد میکند. در یک لحظه نگاه و حرکاتمان با هم تلاقی میکند و هر دو از صمیم قلب میخندیم. دخترک نیز می خندد و خود نیز به ما نزدیک میشود و با پایش برگها را پس و پیش میکند.

همانطور که از آنها دور میشوم، برمیگردم و می بینم هر دو با هم باریکه راهی در میان برگها درست کرده و به پیش میروند.

 

***

مسیر برگشت را طوری انتخاب میکنم که به کانال نزدیک باشم. دو زن و یک مرد در میان ردیف درختان بلوط با ضرب‌آهنگی هماهنگ با قدم‌هایم حرکت میکنند. مرد در میان دو زن قرار دارد و دستانش را توی جیب‌اش قرار داده و با آرامش تمام در حال صحبت با یکی از دو زن هست. زنی بلندبالا و خوش‌اندام. مرد نیز با کفش اسپورتی که به پا دارد قدمهائی بسیار آرام و سبکبال بر میدارد. زن دیگر اما در این میان شنونده مصاحبت آن دو هست. زنی که کیفش از شکاف میان سینه‌اش گذشته و در پشت وی سمت چپ باسن‌اش جا خوش کرده. کفش چکمه‌ای پاشنه بلندش‌ هماهنگی مناسبی با دامن مشکی و خوش فرم‌اش دارد. کاپشنی چرمی و چسبان به تن دارد. حرکاتش طوری است که کیفش ضربات آرام و ظریفی به ران و باسن‌اش می زند. موههایی بلند دارد و وقتی در پی شنیدن صدای خش‌خش برگها زیر پایم بر میگردد، می بینم که صورتی ظریف و استخوانی، نگاهی نافذ و در مجموع مهربان دارد. نیمی از حواسش به صحبت‌هاست و اصرار در همراهی با آن دو. هرچند کاملاً مشخص است که اگر او نباشد هم، این مباحثه و موضوع بحث بین دو نفر دیگر پیش میرود.

زاویه حرکت ما چهل و پنج درجه و آنها حدود ده متری در سمت چپ من جلوتر قرار دارند. فاصله ما – اینبار دیگر به تعمد تنظیم گام‌هایم – تغییر نمی کند. زن هر از گاهی به سویم نگاهی می اندازد و من سعی میکنم از زیر کلاه سربازی‌ام طوری که متوجه جهت نگاهم نباشد، او و حرکاتش و سبکی بی‌نظیر اندام زیبایش را نگاه کنم. انگار افکارم به ذهن او نیز میرسد. با دستش پشت مرد را نوازش میکند و آنگاه پس از چند قدم نگاهی دیگر به سویم می اندازد. لبخند محوی روی لبم هست که او را بخاطر نوازش مهربانانه‌اش تحسین میکنم. شاید پیام‌ام را گرفته است که چهره‌اش آنقدر راضی است.

به سوی جهت دیگر پیاده رو میروم و وسائلم را روی کُنده درختی قرار میدهم و همانجا در زیر آفتاب می نشینم. در فاصله‌ای صد متری است که زن یکبار دیگر بر میگردد و اینبار مرا نمی بیند. نگاهش در جهات دیگری نیز میرود و شاید بخاطر پیدا نکردنم، از جستجو صرف نظر میکند!

***

در مک دونالد ساندویجی سفارش داده و سینی غذا و نوشابه را بر داشته و به تراس می روم. در آنجا وسائلی برای بازی کودکان تعبیه کرده‌اند و بچه‌ها با خنده‌های شادشان سخت مشغول بازی هستند. زن جوانی بهمراه بچه‌ای زیبا و با چهره‌ای دوست‌داشتنی به تراس می آید. زن صندلی میزی را انتخاب میکند که روبرویم هست و صندلی انتخابی وی طوری است که پشت به من می نشیند. یادم می آید که وقتی توی صف بوده‌ام او را دیده‌ام که بسوی میزش می رفت. شلوار جینی پوشیده بود که بخشی از کمر و شکمش معلوم میشد با بلوزی متناسب و اندامی زیبا. صورتش مهُر و نشانی از زنان و دختران روس داشت. روی تراس اما وی با کاپشنی بلند نشسته بود که در فرصتی زیپ آنرا تا بالای گردن بالا کشید. مردی که همراهش بود و احتمالاً شوهرش، مردی کمی مسن‌تر از وی بود که با نگاهی عاشقانه تمام حرکاتش را می بلعید. بچه خیلی سریع با دیگر کودکان همراه و هم‌بازی شد و چندین بار از سکوئی بالا رفته و از سوی دیگر سُر خورده و پائین آمد و هربار با خنده شاد خود، پدر و مادر را به تأئید خود میکشاند.

دخترکی از جمع آنها جدا شده و خواست از میان صندلی زن و میز من گذشته خود را به مادرش برساند که همراه با زنی دیگر – که هر دو حجاب اسلامی داشتند و احتمالاً مراکشی بودند – در حال صحبت بود. زن جوان مجبور شد صندلی اش را جابجا کند و من سعی کردم میز را تکان داده و به طرف خود بکشم که متوجه شدم آن را بصورت ثابت کار گذاشته‌اند. زن نگاهی خندان به من انداخت و به نوعی از تلاشم تشکر کرد. حال صندلی او بصورتی قرار داشت که نیم رُخ او روبرویم بود. مهربانی چهره‌اش و زیبائی آن آنچنان هارمونیک و کامل بود که در دلم هزاران بار تحسین‌اش کردم. پسرک که به پاهای پدر آویزان شده بود، با مادرش به آلمانی صحبت میکرد. صحبت‌های بدون لهجه مادرش به آلمانی احتمال روس بودن زن را کاملاً رد میکرد. با خنده و بازی کودکان من هم ناخودآگاه می خندیدم و یکبار متوجه شدم که آن زوج نیز متوجه خنده‌هایم بوده و آنها نیز می خندند.

کاپشن بچه را به تن‌اش کرده راه افتادند. زن مرد را جلو انداخت و آخرین لحظه خروج از تراس، با من خداحافظی کرد!

وقتی از سوی دیگر تراس و از در خروجی محوطه مک دونالد پیاده بیرون می رفتند، زن باز هم با نگاهی شاد و مهربان به سویم نگاه میکرد و من، علیرغم خجالت از نگاه مشتریان دیگر، قادر نبودم نگاهم را از او بدزدم. وقتی زن و مرد کمی دورتر یکدیگر را می بوسیدند، زن یکبار دیگر نگاهی به سویم انداخت که آخرین نگاه خداحافظی من با آن چهره زیبا بود.

***

جمعیت زیادی اطراف ایستگاه مرکزی راه‌آهن کُلن بصورت پراکنده هرکدام به سویی در حرکت و آمد و شد هستند. جلوی در اصلی، عده‌ای در حال کشیدن سیگاراند. چندنفر با حرکات دست و اشارات با هم صحبت میکنند. دختر و پسر جوانی از میان آنها جدا شده و به سوئی می روند. با نگاهم آنها را دنبال میکنم. دخترک هربار بر میگردد و با اشارات دست چیزی به پسرک جوان میگوید و جوابی با حرکات دست وی می گیرد و باز، با حالتی عصبی به راهش ادامه میدهد. نزدیک پله‌هائی که بسوی کلیسای مرکزی کُلن میرود، با خشونتی در چهره بر میگردد و ... انگار دارند با هم جر و بحث میکنند و شاید دختر مایل نیست پسرک دنبالش برود. حرکات پسرک و دستانش آنچنان آرام و دلجویانه هست که تداعی تمایل آشتی است و اما دخترک و گره ابروانش که حتی از فاصله بیست تا سی متری بین من و آنها نیز معلوم میشود، هیچ امکانی برای آشتی باقی نمیگذارد.

خنده و شوخی و لودگی تعدادی دختر و پسر جلوی در مرا به صرافت می اندازد که مدتی است سیگارم به انتها رسیده است. آنرا خاموش میکنم و به درون ایستگاه می روم. در ایستگاه از هر ملیتی و هر زبانی میتوان چیزی شنید. فرانسوی، اسپانیائی، انگلیسی، ترکی و کردی و عربی و فارسی و.... همه و همه در هم می لولند. دختری جوان در لباسی ارتشی، طوری که پاچه‌اش کار جارو کشیدن سالن را آسان میکند و از سوی دیگر به آخرین برآمدگی استخوان دو طرف کمرش بند است، تسمه سگی درشت‌اندام را در دست دارد. موههای دخترک همچون کوهی بافته‌شده همچون طناب، چهره کوچولو و ظریف دختر را پوشانده. قدمهایش حکایت کاملی است از رضایت وی از خود. واقعاً که " کوول " و دلچسپ لباس پوشیده. در گردش توی ایستگاه راه‌آهن یکی دو بار دیگر نیز او را دیدم و هربار احساس میکردم که او خودش را در هزاران نگاه تحسین دخترکان و پسرکان جوان اطراف خود، بخوبی برانداز کرده و احساس رضایت کاملی دارد.

به سوی ماشین‌ام میروم که یکی دو خیابان دورتر پارک کرده‌ام و کُلن را با یاد و خاطره‌ای زیبا از یک روز رنگارنگ پائیزی ترک میکنم.

 پست شده در ساعت: 11:22 pm توسط: تقي

  نظر (3)||

Next Page Previous Page