خالواش <body>
خالواش

 تماس

ترجمه

فرا - مرزی

كل گپ

پايان زمان

انقلاب واقعي

زمزمه هائي روي

يك شيوه ...

داستانهاي كوتاه

یادهائی دور و نزدیک



پونه را در زبان گیلکی خالواش ميگن. نوشته‌های این صفحه خصوصیات " خالواش " را دارد، خودرو و خودپو و شاید گاهی مجبور باشد جلوی لانه " مار " سبز شود!

آلبوم عکس

<< September 2008 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04 05 06
07 08 09 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30

كل گپ

ساكنان زمين

فرا - مرزی

* تماس





rss feed


Blogdrive


 5.9.08
باز هم کمپینگ - 2

جلوی در یکی از خوابگاه‌های کمپینگ ایستاده بودم و از یه طرف منتظر نوبت خودم برای بازی پینگ‌پنگ بودم و از طرف دیگه رفت و آمدهای دوستان و یا سایر ساکنین کمپینگ رو نگاه میکردم. دیدن دوست و یا آشنائی که با یک یا دو روز تأخیر به جمع کمپینگ پیوسته تا کودکان و نوجوانان اوکرائینی که در سالنی دیگر اسکان داده شده بودند، همه و همه جذاب و جالب بود. دختران و پسران نوجوان اوکرائینی در دسته‌های چند نفره چه بصورت مختلط و یا ترکیبی دخترانه و پسرانه مشغول پچ پچه‌های نوجوانانه بودند. رفتاری که شاید بدون در نظر گرفتن ملیت‌شان در همه جا و در هر حالتی و صرفاً متأثر از سن و سال روی میدهد.

خانومی به من نزدیک شده و گفت:" ببخشید، من فکر میکنم من و شما همدیگه رو یه جائی باید دیده باشیم! قیافه‌تون برام آشناست. در این دو روزی که در کمپینگ هستیم، هربار که شما رو دیدم میخواستم با شما صحبت کنم و اما، وقتی اسمی رو شنیدم که شما رو صدا میکردند، شک کردم که شما همانی باشید که من میشناختم."

- " راستش، قیافه شما هم برام خیلی آشنا بود. با خودم فکر میکردم در کجای این جهان پهناور شما رو دیده‌ام؟! خب، شما به چه نتیجه‌ای رسیدین؟ کجا همدیگر رو دیده‌ایم؟"

- " شما هند نبودین؟"

- " چرا، بودم!"

در یک آن سعی کردم به سرعت تمام حافظه یخ‌بسته‌ام از هندوستان رو جلوی چشمم بیارم تا ببینم، در کجای هند دیدار داشتیم؟

- " اسم شما مگه تقی نیست؟! "

- " آره. شما؟"

- " اینجا شما رو یه اسم دیگه‌ای صدا میکردند و ... حالا میتونم بگم که حدسم درست بوده. من اسمم ... هست و ما همدیگه رو در هند دیده‌ایم."

- " خب، اگه منو به اسم تقی میشناسین، پس معلومه که در هند موقتاً... آه، الآن یادم اومد! منو بگو که شما رو نتونستم بیاد بیارم."

بی هیچ مکثی در آغوشش گرفته و همدیگه رو بوسیدیم و من خوشحال از این دیدار! گفتم:" همین دو سه شب پیش بود که خونه دکتر صحبت از شما شد و من درباره صوفی و کاوه صحبت کردم و ... "

چند لحظه بعد شوهر و دختر نیز به جمع ما پیوستند. آن دخترک هفت هشت ساله، حالا خانومی شده بود. یک لحظه فکر کردم که حتی دیدن چهره دختر نیز منو به فکر انداخته بود.

... سال نود و تقریباً آخرین روزای اقامت‌ام در هند بود که یکی از دوستان در تلگرافی از کابل به من خبر داد که باید همسر یکی از رفقایمان را از فرودگاه دهلی بگیرم. متأسفانه تلگراف این دوست آنقدر مشخص نکرده بود که همسر رفیقمان از کجای جهان قرار بوده به دهلی بیاید! خب، در آن دوره و آن شرائط که همه مان در بازی بزرگی شرکت داشتیم و نامش را فعالیت سیاسی گذاشته بودیم، چنین خطاهائی را براحتی تحمل میکردیم و حتی پشت گوش می انداختیم. مهم این بود که همسر رفیقی در زمان ورود به دهلی به کسی احتیاج خواهد داشت تا او را جمع و جور کند. تصویر ورود به هندوستان آنقدر بزرگ و ترس‌آور بود که میباید برای دیدار مورد نظر فکری میکردیم. این کاری بود که سالیان بسیار طولانی رفقایمان در کشورهای مختلف انجام میدادند. خدماتی که در هیچ جائی ثبت نمیشد و اصولاً کاری بود که توسط لایه‌های پائینی ساختارهای سیاسی انجام میدادند؛ چرا که آنهایی که بالائی‌ها محسوب میشدند، هیچگاه به چنین کاری دست نمیزدند مگر اینکه موضوعیت امنیتی خاصی در میان بوده باشد.

کار من و یکی از دوستان این شده بود که فاصله بیش از چهل کیلومتری خانه‌ام تا فرودگاه را با موتور اسکوتر طی کرده و منتظر هر پروازی باشم که یا از کابل می آمد و یا از ایران. مشکل این بود که من از تلگراف دوستمان نفهمیدم که آیا شخص مورد نظر از کابل به هند می آید تا به کشوری دیگر سفر کند و یا از ایران می آید. ارسال تلگراف و منتظر تلگراف بودن هم کاری را حل نمیکرد. اصولاً چنین اموری با همان سرعتی پیش نمی رفت که امروزه دنبال میشود. براستی که دوره زندگی سیاسی ما در کابل و بعضاً در هندوستان و حتی آنگونه که شنیده‌ام در اروپا نیز، چندین دهه و یا حتی سده‌ای از نوع بهره‌وری تکنیکی امروزین ما فاصله داشت.

بعنوان یک نکته توجیحی در این مورد بگویم که دوستی برایم تعریف میکرد: حدود دو ماه پیشتر برای خانواده‌اش نامه‌ای نوشته و حال که جواب نامه آنها را دریافت کرده، اصلاً یادش نیست که دو ماه پیش درباره چه چیزائی نامه نوشته و حتی موضوعاتی رو که خانواده در جواب طرح کرده بودند، برایش عجیب و بیگانه می نمود. به همین دلیل آن دوستمان تصمیم گرفت که بعد از آن نامه را در دو نسخه و یا با استفاده از کاغذ کربُنی ��" بجای کپی گرفتن امروزین! ��" بنویسد و نسخه‌ای را بصورت آرشیو نگهداری کند!

رفت و آمد ما به فرودگاه ده روزی جریان داشت و هیچ مسافری از ایران و افغانستان نبود که من و دوستم با دقت از نظر نگذرانده باشیم؛ چرا که، این ترس وجود داشت آنها را گم کرده و آنگاه یافتن‌شان در درندشت دهلی، واقعاً کاری بود کارستان!

ساعت حدود پنچ یا شش بعدازظهر بود که داشتم خودم را برای گرفتن دوشی و رفتن به فرودگاه آماده میکردم؛ صدای ترمز ماشینی حواسم را برد سر خیابان. از بالای بالکن ��" که اتاقم آخرین اتاق ساختمان و روی بالکن بود ��" به پائین نگاه کردم. مسافری از ماشین پیاده شده بود و داشت با راننده صحبت میکرد. تمام وجناتش حکایت از این داشت که باید ایرانی باشد. سری بالا کرده و انگار چهره من نیز برایش تداعی آشنائی و همزبانی بود، به انگلیسی از خودم آدرس و نشانی خودم را پرسید! گفتم: درست اومدی، بیا تو و راه پله رو بگیر و بیا بالا.

دوستم در پروازی از تاشکند به دهلی خودش رو رسانده بود تا همان شب به پیشواز خانواده‌اش که از ایران به دهلی می آمدند، برویم. با آمدن این دوست و روشن شدن قضیه نفسی به راحتی کشیدم. بالاخره معلوم شد جریان مسافرت چیست و قراره چه کس یا کسانی بیان و از کجا بیان و ...

اسکان‌دادن اونا خونه یکی از دوستان ��" که صاحب‌خونه‌اش کمتر بهانه گیر بود ��" علیرغم اینکه برادر همان دوست هم از ایران و برای اقامتی کوتاه به دهلی اومده بود، شرائط خاص زندگی در دهلی و شب نشینی‌ها و همه و همه شرائطی فراهم کرد که تونستیم رابطه دوستانه و جالبی با این خانواده برقرار کنیم. دخترکشان صوفی، اشعار حافظ رو از حفظ میخوند و ما هاج و واج نه تنها به این کارش بلکه به هنرنمائی‌های دیگه‌اش خیره میشدیم.

 

در طی یکی دو هفته‌ای که آنها آنجا بودند کارهای انتقال‌شان به کابل را انجام داده و با هم به سوی کابل پرواز کردیم. اقامت کوتاه ما در کابل و مسافرت به سوی تاشکند نیز همزمان بود. تدارکات بعدی سفر ما عمدتاً براساس تدارکات اولین کنگره سازمان بود. خانواده این دوستمان نیز در همین زمان و با تهیه اسناد و تدارک سفر به آلمان آمدند و پس از برگزاری کنگره، در برلین ساکن شدند.

حال، پس از حدود هیجده سال، چنین دیداری در کمپینگ امکان‌پذیر شد!

یکی از نکات جالب چنین دیدارهائی این است که درست پس از ردوبدل کردن چند جمله و نگاهی به گوشه و کنار و زوایای جسمی و چشم و صورت و شنیدن برخی اخبار در مورد گذران روزمره، فاصله زمانی به سرعت صحنه را ترک میکند و تو میمانی با دوستی که انگار همین دیروز آخرین جمله برای خداحافظی رو با هم رد و بدل کرده بودید!

 پست شده در ساعت: 3:20 pm توسط: تقي

  نظر (1)||

 4.9.08
در گوشه و کنار کمپینگ!

همیشه از دیدن حیوانات وحشی، خصوصاً که بصورت اتفاقی و لحظه‌ای باشد، ذوق‌زده شده‌ام. دیدن سنجابی در جنگل وقتی که بیحرکت می مانی تا مبادا آرامش‌اش را برهم زنی، به آرامی و با اوج هشیاری مشغول میشود به پیدا کردن دانه‌ای یا چیزی برای جویدن، قلبم را همراه نفس‌هایم ساکت میکند. وقتی سنجاب علیرغم همه تلاش‌ات در بیحرکت ماندن، شاید از بوی حضور تو نگران می شود و از درختی بالا میرود تا در زاویه‌ای خاص بیایستد و با دستانش سر و صورتش را تمیز کند و یا دم زیبایش را بالا نگاه دارد و ... همه اینها اوج زیبائی است، طوری که تمام وجودت را شادی غیرقابل توصیفی فرا میگیرد.

 

گاه در میان درختان و بوته‌های جنگلی بناگهان حرکتی مرا متوجه خودش میکند و آهو و یا آهوانی را می بینم که دارند با نگرانی به آن سویی می نگرند که من در حرکتم. گاه این فاصله چند متر هست و گاه چند ده متر. هر چه هست، دیدن آنها همراه خود شوری ناشناخته را در من زنده میکند. با نگاه تا آخرین بخش‌های حرکت آنها را دنبال می کنم و با افسوسی از اینکه آیا میشود روزی را شاهد بود که بتوان دست نوازشی بر آنان کشید؟

چند روزی که در برلین بودم و در یکی از نیمه‌شبان کمپینگ اطراف برلین، جائی در میان جنگل‌هائی انبوه که برلین را احاطه کرده، برای اولین بار و با نهایت تعجب و شگفتی روباهی را دیدم که در میان باغچه جلوی ساختمان‌های خوابگاه پرسه میزد. چند ساعتی پیشتر از آن دوستانمان روی منقل بزرگ ذغالی وسط باغچه کباب درست کرده بودند و ما پاسی از نیمه‌شب کنار گرمای بازمانده منقل ایستاده بودیم و یکی از دوستان نیز با سیخی بزرگ هرازگاهی ذغالهای داغ را جابجا میکرد و همراه آن گرمای مطبوعی در فضا پخش میشد.

روباه، در پرسه‌زدنهایش پائین و بالا میرفت و هربار حلقه‌ گردش دور آتش و ما را کوچکتر و کوچکتر میکرد. تا جائی که دیگر در فاصله دو یا سه متری ما بدون ترس و دلهره و شاید با هشیاری و آمادگی تمام، زمین را بو میکشید و انگار دنبال بازمانده‌ای از آنهمه گوشتی میگشت که در میان دستان دوستان به اصراف مصرف شده بود.

آیدا تلاش کرد تا فاصله‌اش با روباه را آنقدر کوتاه کند که بتوان از چهره‌اش عکسی بیادگار گرفت. روباه اما، هربار با تکانی و حرکتی، فاصله‌اش را زیاد میکرد. بهروزه هشدار میداد از عواقب نزدیکی به روباه و بخصوص اثراتی که یک بیماری ویروسی از روباه به انسان منتقل میشود و میتواند حتی مرگ‌زا باشد. پزشک جوان بدون اینکه این کلمات را بعنوان پزشک بزبان آرد، تنها تلاش میکرد ما را برحذر دارد از شیفتگی خاصی که تمام وجودمان را در برگرفته بود.

بهزاد با لیوان‌های پلاستیکی‌اش به ما نزدیک شده و برایمان پیکی کنیاک ریخت. روباه اما بازی خود با ما را دنبال میکرد. گاهی در میان بوته‌ها گم میشد و گاه با حرکتی بی محابا درست در کنار ما و بی‌توجه به ما به بوئیدن زمین مشغول بود. آیدا کماکان در فکر شکار لحظه‌ای بود که بتواند روباه را در نزدیک‌ترین وضعیت در عکسی بگنجاند.

خواستم با نشستن و نشان دادن دستم روباه را به سوی خود بکشم. او با چشمان زیبایش به من نگاه میکرد و من محو چهره‌ی زیبا و دوست‌داشتنی‌اش شده بودم. حتی لحظه‌ای نیز به این فکر نیافتادم که روباه را حیله‌گر بدانم. شاید زیبایی افسون‌کننده چهره‌اش، هشیاری‌اش و نگاه محاسبه‌گرش باعث میشود انسان مسحورش شود و همین لحظاتی که محو زیبائی اوست، روباه غذائی را از کف‌اش بروبد.

در تمام مدتی که من یا هر کدام از دوستانمان سعی کردند روباه را به سوی خود بکشانند، او با حفظ فاصله و نگاهی هشیار، نه تنها فاصله‌اش را حفظ میکرد، بلکه آماده بود تا به سرعت بگریزد.

ناگهان بهروزه روی زانوانش نشست و دستی را حائل بدن و دستی دیگر را به سوی روباه دراز کرد. روباه، در اوج ناباوری ما روی زمین دراز کشید و با فاصله‌ای دو متری به پیشروی بهروزه به سوی خود نگاه میکرد. باورم نمیشد که روباه حس جاری در جان بهروزه را اینگونه شفاف تشخیص داده و حاضر شده باشد به او اینقدر نزدیک شود! بهروزه انگار گربه‌ای را به سوی خود می خواند دستش را به سویش دراز کرده و به آرامی با روباه صحبت میکرد و روباه همچنان به دستان و چشمان بهروزه خیره شده بود با سر و گوشی جنبان و هشیار به همه حرکاتی که دور و برش جاری بود.

نور جهت‌یاب دوربین عکاسی آیدا پیشانی روباه را نشان گرفته بود با حضوری از بهروزه در کادر. صدای کلید دوربین و هشدار سارا به بهروزه برای مواظبت از حمله روباه و فلاش انگار نشانه ویژه‌ای بود از نظم تمامی کهکشان. روباه به سرعت عقب کشید و از صحنه دور شد؛ بهروزه بلند شده و خاک شلوارش را تکاند و افسوسی برای همه ما از چنین پایانی، مجبورمان کرد تا آخرین پیک کنیاک‌مان را به سلامتی روباه عزیز و زیبا و به غلط متهم به مکار، بالا برده و سر کشیم!

 پست شده در ساعت: 10:18 am توسط: تقي

  نظر (1)||

 1.8.08
کاراجیچ " اصلی " در دادگاه لاهه!

بالاخره ما رو با چهره همیشه‌گی و قابل شناسائی رادووان کاراجیچ آشنا کرده و به ایشان تفهیم اتهام کردند! جملاتی که از دهان او خارج شده و کل این نمایشی که برایمان سازمان داده‌اند از ویژگی‌هایی برخوردار هست که فکر کردم بد نباشد وجوهی از آن را اینجا بنویسم:

هنوز نتوانسته‌ام توجیه مناسبی برای خودم بتراشم که: چرا ریش و موی کاراجیچ را بریده‌اند؟ اگر دلیل آن بوده که خود میخواسته پس می بایست چنین آرزویی سالیان سال مشغله‌ی ذهنی‌اش می بود! – اگر بپذیریم که آن چهره نمایشی در عکس‌هایی عجیب و غریب که معمولاً برای لاپوشانی گریم نمایش می دهند، حقیقی بوده و آن زندگی مثلاً محقرانه‌ای که داشته صرفاً تمایل شخصی‌اش بوده. -  چنین فردی که او را دقیقاً بصورت رونوشتی از یک فرد دیگر و حتی با مشخصات شغلی و مشغله‌های روزمره در آورده بودند، نمیتوانسته بیش از چند روز و یا حتی چند صحنه و صرفاً برای عکسی از وی در آن شکل و شمایل بوده باشد. در اخبار به این نکته اشاره داشته‌اند که تمامی عکس‌هایی که وی را در ملاء عام نشان میداده، در واقع عکس‌هایی واقعی اما از فردی دیگر میباشد. اگر رویه همه این بازی‌ها را کنار بزنیم، متوجه میشویم که: آقای کاراجیچ با همین شکل و شمایل زندگی روزمره خود را دنبال میکرده و چه بسا در جاهائی زندگی میکرده که برانگیزنده کمترین تردیدها بوده و حال برای وجه دیگری از بازی‌های سیاسی و حتی نقش و برنامه‌هایی که حزب دموکرات آمریکا در بالکان به عهده داشته، او را بیرون کشیده و با پک و پوزی جدید به صحنه وارد کرده‌اند.

نکته دوم اینکه او میگوید: من مشاوری نامرئی دارم و به همین دلیل ترجیح میدهم که در برابر اتهامات شخصاً از خودم دفاع کنم!؟

داستان مضحکی را برای صحنه‌سازی ترتیب داده‌اند. وی در جائی دیگر می گوید: مرا برعکس آنچه که بعنوان خبر عمومی مطرح کرده‌اند، سه روز پیشتر از آن و بوسیله چند مرد نقاب‌دار دستگیر کرده و با جائی نامعلوم برده و سپس در اختیار دستگاه امنیتی دولت یوگسلاوی قرار دادند. من نمیدانم این مشاور نامرئی ایشان در آن لحظه کجا تشریف داشتند و به ایشان برای دستگیری احتمالی هیچ اطلاعی ندادند و یا وجودش در ضمیر ناخودآگاه ایشان جای گرفته، چطور شد که احتمالاتی از این دست را به ایشان گوشزد نکرده!؟

و اما مهمترین بخش مطروحه در این صحنه‌سازی خبری این بوده که وی اشاره‌ای مختصر به این امر داشته که با نماینده ویژه آمریکا در حل مناقشه بالکان به توافقی رسیده بود که اگر خودش را از صحنه فعالیت‌های روزمره سیاسی کنار بکشد، مصونیت وی تضمین می گردد. اگر بخواهیم زبان مشخص‌تری را بکار بریم این است که: خب، فلانی مأموریت تو دیگه به پایان رسیده و بهتره صحنه سیاسی رو یه مدتی ترک کنی. این هم کلید چندتائی ویلا و خانه و استراحت‌گاه و این هم کارت اعتباری و ... شماره تلفن و رمز تماس و اینها رو هم که داری. چندتائی هم بادیگارد برات گذاشته‌ایم و تنها خواهشی که داریم، زیاد اصرار نکن که در مجامع عمومی نمایان بشی و دست ما رو در پوست گرده بذاری. آخه قضیه پینوشه رو ما با هزار جون کندن تونستیم سر هم بیاریم؛ هرچه باشه با ادعاهائی که داریم جور در نمیاد که مثلاً ما خودمان امکانات زندگی راحت و مرفه و امنیت مناسب رو در اختیارت گذاشته‌ایم.

خب، فعلاً که ارکستر رسانه‌ای جهان طوری تنظیم شده که تماماً چهره جدید کاراجیچ رو نشان دهند و یا عکس‌هائی جدید از وی در صفحه اول چاپ کنند. فکر نکنم روزهای زیادی لازم بشه تا آن مرد ریشو و آن داستان بقول یکی از وبلاگ‌نویسان در استفاده از اصطلاحی از صادق هدایت، این قصه‌های بی‌بی‌گوزکی در چاه لاقیدی و بی‌تفاوتی و حتی کرختی ذهن و شعور جامعه بشری بیافتد و گم و گور شود!

 پست شده در ساعت: 8:50 am توسط: تقي

  نظر (1)||

 30.7.08
" بدل " کاراجیچ در لاهه!

صبح وقتی ساعت هفت تلوزیون رو روشن کردم، چشمم افتاد به هلکوپتری که حامل رادووان کاراجیچ بود و انگار اونو آورده‌اند به هلند و تحویل زندان " سخفنینگین " داده‌اند. – همان زندان ویژه دادگاه بین‌المللی لاهه-

از همان اولین روزی که شنیدم یکی رو انگار دستگیر کرده‌اند که نه تنها هیچ شباهتی به آن کاراجیچی نداره که در دوران جنگ بالکان بظاهر نقش شمر تعزیه رو به عهده گرفته بود، بلکه انگاری در خلوت خود هم شعر میگه و هم کارش شده امور روحانی و روانی و ایده‌هایی در زمینه درمان جایگزین نسبت به طب متداول...

البته در طی همان روزا و بعدتر نیز بوده‌اند افرادی که اونو با خمینی و با این و آن و جنایت‌کاران مختلف مقایسه کرده و خلاصه هر کدام سعی کرده‌اند کل قضیه رو به همان وضع و حالتی ببینند که لقمه پرت شده برای بینندگان و شنوندگان و بطور کلی برای مشتریان رسانه‌های عمومی بین‌المللی قرار بوده به همان گونه دیده شوند.

اینکه جنگ در بالکان رو به امیال این یا آن فرد و گروه و حزب و دسته محدود کنیم و مثلاً چنین تصوری رو بپذیریم که انگار زندگی مسلمانان بوسنی و صرب‌ها به معضلاتی ویژه برخورد کرده و برخی جاه‌طلبی‌ها و یا فرصت‌طلبی‌ها موضوع شکل‌گیری آن جنگ بوده، نشان‌دهنده این نکته خواهد بود که در درک تحولات جهانی دچار مشکلاتی جدی هستیم. این قضیه حتی فراتر از اینها عملاً در درک و تبیین قضایای بخش بزرگی از جهان و منجمله مناسباتی که در ایران و با نام ایران در مناسبات با جهان رقم میخورد را نیز درون خود نمایان می سازد.

فراهم کردن زمینه‌های جنگ در بالکان و بهره‌گیری از افرادی مثل رادووان کاراجیچ به همان وقاحتی شکل گرفت و بعدها پی گرفته شد که در قضایایی مثل اوکرائین و غیره و یا حتی در زیمبابوه و یا بعضاً در تلاش‌هایی برای جااندازی دقیق‌تر افراد و عناصری در دستگاه حکومتی ایران نیز دنبال میشد.

پذیرفتن این صورت‌بندی که انگار اداره سیاسی جهان و متعاقباً اداره اقتصادی و اجتماعی جهان توسط همان‌هایی دنبال میشود که در برابر دوربین‌های تلوزیونی قرار می گیرند و یا هرازگاهی فلان و بهمان مدیران مالی را نشان میدهند و باز در فریب عمومی بیشتری قرار میگیرند، [ 

آخرالامر ما را به مصرف کننده فاقد ذهن و شعور و درک و بطور کلی موجود مفلوک و دفرمه‌ای تبدیل خواهد کرد که آشغال‌های خبری و مطبوعاتی و نمایشی تعزیه‌های گوناگون را بعنوان حقایق کنونی جهان خواهیم پذیرفت.

 

اگر قصد بر این باشد که بر جنایت و جنایتکاری میان جامعه بشری پایان داده شود، میباید به این ایده باور و ایقان عمیقی داشته باشیم که: جنایتکاران نه در شکل و شمایل، بلکه در برنامه‌ها و چشم‌اندازها و منافع باید دنبال شوند. جنایتکاران مهره‌هائی هستند مثل همه آنانی که در تاریخ بشر مدتی در صحنه بوده و نقش‌های احمقانه‌ای به عهده گرفته و با تعفن کامل و کراهت عمیق صحنه زندگی جاری را ترک کردند. رادووان کاراجیچ بیش از سیزده سال با حمایت و سازماندهی و برنامه ریزی‌های معینی زندگی عادی‌ای داشته و از وی تنها نامی در میان بود که نقشی مبهم را در فلان و بهمان قضایا به عهده داشته است. تغییر شکل وی و گریم و جاسازی او با فردی و هویتی که درست به همان اموری مشغول بوده که رادووان، نشان میدهد که قضیه در یک نقشه و برنامه فردی خلاصه نمی شود. آنانی که بهره‌گیران اصلی جنگ و جدل و کشت و کشتار میان انسانها هستند، طبعاً از پس سازماندهی چنین اموری بر می آیند.

حال که بازاری دیگر باید به کار آید، می بینیم همین مهره‌هائی که زمانی چهره جنایتکاران وقیح را ایفای نقش میکردند، حال چهره معصومان به خود میگیرند. در واقع امر هم باید اذعان داشت آنی را که گرفته‌اند نه تنها رادووان کاراجیچ نیست، بلکه به صراحت همانی هست که نمایش می دهند. موجود مفلوکی که مجبور است در میان توده‌ای از ریش و پشم زندگی پشت ماسک را دنبال نماید. البته این حرفم به این معنی هم نیست که هویت اساساً میتواند برای چنین موجودات فاقد شخصیت و کارآکتر و درک فردی دارای اهمیت باشد.

اما آنچه که رسانه‌ها قصد القا‌ء دارند این است که انگار ویروسی خطرناک را کشف کرده و حال در صدد نابودی آنند تا از نابودی موجودات زنده و ایجاد ناامنی برای مردم دور گردد. این چنین موجوداتی در زمانی میباید مورد محاکمه قرار گیرند که در حال نقش‌‌آفرینی برای چنان جنایاتی هستند. حتی میزان و قابلیت بهره‌گیری از آنان در آن دوران بیش از آن خواهد بود که مثلاً حال با قضیه روبرو هستیم.

حتی بیرون کشاندن وی از یوگسلاوی و آوردن وی به زندانی در اروپا بیشتر در راستای حفظ و حمایت از ایده‌ای خواهد بود که حمایت کاراجیچ‌های دیگر را بدنبال دارد. امثال کاراجیچ بیش از اینکه محاکمه شوند، باید مصاحبه گردند و باید زیر سوالاتی قرار بگیرند که نه توسط دستگاه قضایی و احیاناً برای اثبات فلان و بهمان قتل و دستور حمله و اینها بلکه در راستای ارتباطات سیاسی وی با جنایکاران و دست‌اندرکاران اصلی، آنانی که تأمین کننده سلاح و بودجه و خط سیاسی معین هستند و همراه آن نقش تبلیغی مناسب برای بالاکشیدن چنین جنایتکارانی را دنبال می کنند.

آوردن امثال کاراجیچ به اروپا کمترین تأثیری که میتواند در راستای فریب و دروغ و بازیهای رسانه‌ای داشته باشد این است که از وی نیز همچون میلوسوییچ چهره پیچیده‌ای بسازند که عده‌ای او را جنایتکار جنگی بدانند و عده‌ای دیگر او را قهرمان ملی.

هم‌اکنون این نمایش در عرصه‌های گوناگونی دنبال میشود؛ آنانی که نقش‌آفرینان جنایت‌های طالبانی بودند، در تصویری رسانه‌ای به جای پرتی برده شده‌اند که نام و جغرافیای عجیب و غریبی دارد: گوآنتانامو! جائی که نمیتوان فهمید و اصلاً تا کنون هم به کسی اجازه نداده‌اند از این افراد حتی سوالی بپرسند. و از سوی دیگر هم می بینیم که در راستای نقش آفرینی‌های دیگری افرادی جای دفاع از حقوق انسانی را عوضی گرفته و مثلاً خواستار رفتارهایی حقوقی با چنین جنایتکارانی می شوند. شستشوی همه اطلاعاتی که احتمالاً ممکن است از دست و زبان چنین افرادی به بیرون درز کند، در طی چندین سال چنان با ظرافت دنبال می شود که آخرالامر یا افقی بیرون می آیند از زندان و یا همچون موجوداتی مسخ شده؛ آنها باید چنان نقشی را نمایش دهند که پروسه رجاله‌پروری، نقش‌های وارونه و ساختن جنایتکارانی جدید، به هیچ وجه دچار خدشه نشود.

اگرچه مشخص هست در روزای آتی شاهد جنجال‌های مختلفی درباره کاراجیچ خواهیم بود، با اینهمه باید از هم اکنون در نظر گرفت که حضورش در صحنه سیاسی به پایان قطعی خود رسیده و بزودی شاهد خواهیم بود که او نیز شاید زیر دوربین‌های ناظر بر هر گوشه و کنار زندگی شخصی‌اش، سکته شود و بقول گفتنی: خودکشی شود!!! و یا ببینیم که چگونه مهره‌هایی اینچنین مفلوک در زندان در کمال آرامش و بعداز پایان نقش شمر و یزدشان در تغزیه، نشسته‌اند و پیکی به سلامتی هم میزنند و به زبان یوگسلاوی به هم " دوبرو، دوبرو " میگویند و به ریش تمام مردم دنیا می خندند و با هم شطرنج بازی میکنند و چه بسا به تعطیلات تابستانی و زمستانی و غیر و ذالک هم بروند؛ آخر، این ما نیستیم که خبرنگاران را به مأموریت می فرستیم و ازشان میخواهیم برایمان نشان دهند که مثلاً این رادووان کاراجیچ واقعاً هم در سلول یا اتاقی مرتب در زندان " سخفنینگن " زندگی میکند و یا در هتلی در فلان و بهمان جا! وقتی جمهوری اسلامی به مخالفین سرسخت‌اش در اوج مانیفست‌نویسی و نقش‌های تشنج‌انگیز در جامعه و در حین اعتصاب غذا و غیره، مرخصی میدهند باید هم از اروپائیان انتظار داشت که امثال کاراجیچ را برای " مدیتیشن " در بلندیهای بالکان به مرخصی بفرستند؛ و ما شوت و پرت ها هم باور کنیم که در این جهان عده‌ای جنایت می کنند و عده‌ای دیگر در اوج پاکدلی – حتی اگر قیافه‌هاشان به کراهت امثال خانوم دادستان سابق دادگاه لاهه: لاپونته نباشد – در حال رتق و فتق امورند!

دنیا به مضحکانه‌ترین شکل غیرقابل تصوری می گردد و امیدی هم نمی توان داشت که بشر قادر به رهائی از چنین اوضاعی باشد که هر روز میرود وضعیت پیچیده‌تری به خود گیرد.

 پست شده در ساعت: 12:29 pm توسط: تقي

  نظر شما||

 3.6.08
یادی و یادواره ای!

 

دوستم میگوید:" وقتی وجود یک نفر از یگانگی روح و روان و حس عاشقانه مملو میشود، تنها چیزی را که نمیتواند به عنوان یک پارامتر بازدارنده وارد صحنه کند، همانا ملزومات زمان و مکان و زمانه هست!"

داشتیم درباره مسائل مختلفی صحبت میکردیم. صحبت شده بود از مریم فیروز؛ از آنانی که قادر بودند زنی را در چنان سن و سالی شلاق بزنند؛ از کیانوری، از قدم‌هائی که با مریم در اطراف محل زندگی میزد؛ از حرفهائی که احتمالاً بین‌شان رد و بدل میشد و حتی تجسم چنین لحظات و چنین حالتی. در میان شهر باشی و اینقدر بیگانه و تنها، در میان اینهمه انسان و دیده نشوی، نه آنگونه که خود بخواهی، بلکه به عظمت آن همه شکنجه‌ای که مثلاً بعنوان فردی مهم متحمل شده‌ای.

دوستم ادامه میدهد:" روزی ما را به سخنرانی یکی از رهبران پیکار – سازمان پیکار برای رهائی زحمتکشان – برده بودند. موارد بسیار محدودی پیش می آمد که زندانیان باصطلاح " سر موضع " را به چنین سخنرانی‌هایی ببرند. اما، آنجا که قرار بود مثلاً یکی از رهبران چپ سخنرانی کند، بردن اجباری " سر موضعی " ها هم در برنامه گنجانده میشد. معمولاً ما را در یک ردیف می نشاندند و پشت ما، گروهی را قرار میدادند که مثلاً تواب بودند. در دستشان سنجاق‌های بزرگی بود که مورد استفاده خاصی داشت؛ هرگاه برای فلان و بهمان حرفی همه شعار و صلوات میدادند، ما سکوت میکردیم و برای چنین سکوتی، سنجاق‌ها به پشت و پهلویمان فرو می رفت. اعتراض ما تنها محدود بود به چشم‌غره‌ای رفتن برای فردی که پشت ما نشسته بود و زمزمه‌ای که شکل‌دهنده تجسمی بود از کلمه: بیچاره‌های پست!

در چند ردیف پائین‌تر گروهی از زنان زندانی " سر موضع " نشسته بودند و به احتمال زیاد پشت سر آنان نیز همین داستانی برقرار بود که برای ما تدارک دیده بودند.

سخنران داشت درباره فساد در گروههای سیاسی و بالاخص چپ و بخصوص از گروه خودشان و تجربیات خود در این زمینه صحبت میکرد؛ او سخنانش را به آنجائی رساند که انگار افراد در جلسات به تماسهای جنسی با هم روی می آوردند.

ناگهان در میان ناباوری آنانی که در سالن جمع شده بودند، صدائی از میان زندانیان زن " سر موضع " بلند شد. همه سرها به سوی صدا چرخید. زنی ریز اندام از جایش بلند شده و روی به سخنران کرده و گفت:" آیا تو در زمانی که در جلسات هم حضور داشتی، همینطور صحبت میکردی؟ چرا همان زمان چنین مسائلی را مطرح نمی کردی؟ چرا حرفهائی را بزبان می آوری و شرح میدهی که خودت هم میدانی نه حقیقت دارد و نه خود و دیگران بدان باور دارید و هیچ کس هم آنرا باور نخواهد کرد؟ گفتن این حرفها برای چیست... "

دوستم مکثی کرده و گفت:" باور کن، سکوتی که سالن را در خود فرو برده بود آنچنان غلیظ و قدرتمند بود که حتی صدای نفس‌کشیدن هم بیرون نمی آمد. هیچ کس، در هیچ زمانی و آنهم در حضور لاجوردی، اصلاً به فکرش هم خطور نمی کرد که بتوان چنین جملاتی – که شاید حرف دل بسیاری از آنانی بوده چه در کسوت افراد سر موضع و چه حتی آنانی که مثلاً نقش تواب را ایفا میکردند، - را بیان داشت! سکوت، نمیدانم چقدر طول کشید؛ هرچه بود تنها با صدای صلوات و غلغله، جمع ناگهان از خواب بیدار شد و عمق حادثه را حس کرد! آنانی که نقش زنان تواب و حزب‌الهی را داشتند دور آن زن ریزنقش جمع شدند؛ شعارهایشان هم همچون شلاق سروصورت او را و هر شنونده‌ای را در درد و رنج و شکنجه و تحقیر فرو برد.

ناگهان، سخنران که تحت تأثیر شجاعتی بروزیافته در آن جمع، قرار گرفته بود با صدائی دردناک و با حسی که انگار از خوابی گران بیدار شده گفت:" من خودم هم نمیدانم چرا اینها را می گویم. اصلاً این چیزایی که گفته بودم آنگونه نبود که شرح دادم. همه اینها دروغ بود من از شما معذرت میخواهم که چنین چیزائی رو گفته ام..."

دوستم سکوت کرد. احساس کردم در پس زمینه نگاهش تجسمی از آن لحظه و آن صحنه و آن شجاعت غریب و آن یگانگی جان و روان آن زن را دارد ذره ذره مزه میکند؛ شاید دوستم تلاش میکرد چهره آن زن را، یکبار دیگر درون خود به تصویر بکشد؛ شاید در تلاش تجدید آن حسی بود که در زمان شنیدن و دیدن آن لحظه و آن صدا در خود تجربه کرده بود.

سرش را بالا کرد و با نگاهی محو و در تلاقی بین آنچه می بیند و آنچه با کلمات تصویر میکند گفت:" جمع، آنچنان شوک‌زده بود که نمیدانست چگونه صحنه و لحظه را هضم کند.

لاجوردی از جایش بلند شده پشت تریبون و جلوی میکروفون قرار گرفت. توابین و دیگرانی که حزب‌الهی‌های جمع را تشکیل میدادند با صلوات و تکبیر هیجانات و همراهی خود را با وی نشان میدادند. آنها، که از شجاعت آن زن به وحشت افتاده بودند، میخواستند با عربده‌های خود، خودشان را باز یابند و از مهلکه رها گردند. سخنران، هنوز مبهوت صحنه بود و حتی واکنشی را که خود نشان داده بود، باور نداشت. بعداز آنهمه شکنجه و تحمل درد و زخم و آخرالامر گردن‌نهادن به حرص سیری‌ناپذیر دست‌اندرکاران زندان و شکنجه و قدرت و دادگاه و غیره، چه اتفاقی افتاده که وی چنین جملاتی را آنهم در چنین جمعی از دهان خود خارج کرده؟ او را، آن زن ریزه و جوان را می شناخت. او نیز از رهبران پیکار بود و شاید در پنهانی‌ترین بخش وجود سخنران، چیزی را سراغ داشت که علیرغم حضور قدرتمند چنین ترس و التهابی در زندان، قادر به زنده شدن و ابراز وجود بوده.

لاجوردی با گرفتن چند صلوات و تکبیر بالاخره لب به سخن گشود و گفت:" جلسه امشب را تعطیل میکنیم و فکر کنم یکی دو شب دیگر آقای ... سخنرانی خودشان را در اینجا دنبال خواهند کرد...

همه را به خط کردند و بسوی سلول‌هایشان بردند... "

دوستم از تأثیرات آن لحظه و آن قضایا صحبت میکرد و من اما، در اندیشه آن جمعی بودم که با چنین صحنه‌ای روبرو شده بود و ... با خود فکر میکنم، در گوشه‌ای از تاریخ مرارت‌های بشر، آن زن، آن حرفها و آن صحنه ثبت شده و باقی مانده است. چه در ذهن فلان و بهمان حزب‌الهی باشد و چه آنی که تواب گشت و چه آنانی دیگر که بالاخره توانستند فراز و فرود زندان را طی کرده و امروز در گوشه و کنار جهان پراکنده‌ گشته‌اند.

بقول سعید سلطانپور در شعری که در شبهای همبستگی، سالی پیشتر از انقلاب در تحصن دانشگاه صنعتی خوانده بود... " این بذرها به خاک نمی ماند..."

 پست شده در ساعت: 12:42 am توسط: تقي

  نظر شما||

Next Page