خالواش <body>
خالواش

 تماس

ترجمه

فرا - مرزی

كل گپ

پايان زمان

انقلاب واقعي

زمزمه هائي روي

يك شيوه ...

داستانهاي كوتاه

یادهائی دور و نزدیک



پونه را در زبان گیلکی خالواش ميگن. نوشته‌های این صفحه خصوصیات " خالواش " را دارد، خودرو و خودپو و شاید گاهی مجبور باشد جلوی لانه " مار " سبز شود!

آلبوم عکس

<< January 2009 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03
04 05 06 07 08 09 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31

كل گپ

ساكنان زمين

فرا - مرزی

* تماس





rss feed


Blogdrive


 22.1.09
فرخنده - 1

( این نوشته‌ای خواهد بود دنباله‌دار با مضمونی که میتوان آنرا داستانی بر پایه یادها و خاطرات زندگی و اقامت در افغانستان نامید. شاید این نوشته بارها و بارها تغییر کند و سیری نه آنچنان منطقی و مناسب را دنبال نماید. تلاشی است که برای پاسخ و یا بهتر بگویم برای غلبه بر یک حس ناشناخته دنبال می کنم؛ حسی که دست از سرم بر نمیدارد و ساعات تنهائی و خلوتم را با قدرت تمام در کنترل و احاطه خود میگیرد. باشد که ثمره این تلاشم، کم و بیش در دلتان جای گیرد.)

 

بخش اول

 

سه ساعتی از پرواز گذشته بود و حال هواپیما داشت با دور زدن اطراف فضای فرودگاه زرنج خودش را برای فرود آماده میکرد. چنددقیقه‌ای از پرواز نگذشته بود که یکی از کارکنان هواپیما از کابین بیرون آمده و او را که در فضای سرد و یخ‌زده پشت هواپیمای باری نظامی روی نیمکتی چسبیده به دیواره هواپیما نشسته بود، صدا کرده و به کابین برد.

در لحظاتی که در آن فضای کم‌نور و سرد و کم و بیش خفه نشسته بود، هزاران فکر و خیال و موضوع به ذهنش هجوم آورده بودند. آفتابی که در بیرون می درخشید، گرمائی که در شهر کابل بیداد میکرد، سرمائی که در این حد و ارتفاع از زمین و در این هواپیما وجود داشت و ... به آن سربازانی فکر میکرد که شاید بارها و بارها بر روی این نیمکت‌ها یا کف هواپیما نشسته و هربار در جائی تخلیه شدند تا برای دفاع از حکومت‌شان و یا برای دفاع از سیاستی که رهبرانشان اننخاب کرده بودند، پس از گذراندن ماهها و سالها و یا شاید خیلی زودتر و اینبار یا بعنوان زخمی و یا کشته برگردانده شوند.

فضای داخل هواپیما تاریک بود و وی قادر نبود همه وسائلی را شناسائی کند که در آن قرار دارند. چندین بسته بزرگ که بیشتر شبیه اسلحه و مهمات بودند و با دهها بشکه که شاید بنزین و یا مواد شیمیائی و یا چیزای دیگری بودند، محموله هواپیما را تشکیل داده و در این فضا جای گرفته بودند.

وقتی معرفی‌نامه‌اش که به مُهر و امضاء فرمانده پروازهای نظامی بود را به یکی از کارکنان هواپیما نشان داد، همه با تعجب به آن ورقه نگاه میکردند. شاید برایشان عجیب بود که فرمانده پرواز به این راحتی اجازه داده تا فردی آنهم تبعه کشوری دیگر با چنان محموله‌ای بسوی مرز و شهر زرنج پرواز کند.

چهره خلبان با آن سبیل جمع و جور و آن موههای آراسته‌اش یکبار دیگر جلوی چشمش آمد. وی لبخندی زده و گفت بود: راستش فکر کردم که این مشاور روس اینجا چکار میکند و چه میخواهد. اصلاً باور نمی کردم که تو ایرانی باشی!

سعید لبخندی زده و گفت: فکر نکنم آنقدر به روس‌ها شبیه باشم.

خلبان تأکید کرد که قسمت بار هواپیما خیلی سرد هست و او میباید بهرحال دو سه ساعتی سرما را تحمل کند. بدستور خلبان، دو تا از سربازهای نگهبان هواپیما به سوی ماشینی رفتند که وسائل و کارتن‌های سعید در آن قرار داشت. آنها بدون اینکه اجازه دهند صافی راننده ماشین دفتر سازمان به هواپیما نزدیک شود، خود وسائل را به درون هواپیما برده و با طناب‌های مخصوص به دیواره هواپیما بستند. کارتن‌‌ها را که معلوم بود ودکا روسی هستند، نزدیک کابین و زیر نیمکت‌‌ها جای داده و آنها را محکم کردند. خلبان با خنده گفت: نکنه اینا رو میخوای ببری ایران بفروشی!؟

سعید گفت: والله من از اصل وسائلی که دارم برای مرز می برم خبر ندارم. فکر کنم رفقایمان برای اینکه مجبور نباشند واسه میهمانی‌هاشون از الکل‌های دست‌ساز و یا قاچاق استفاده کنند، اینارو سفارش داده‌اند. البته فکر کنم اگه شما خواسته باشید میتونیم یکی رو به افتخار شما همین‌جا باز کنیم!

خلبان تشکر کرد و بعداز تکان دستی، به سوی کابین رفت تا هواپیما رو برای پرواز آماده کند.

صافی باور نمی کرد که بالاخره پس از چندین بار رفت و آمد به فرودگاه نظامی، ارسال محموله و پرواز سعید اینبار انجام شود. با خوشحالی گفت: رفیق سعید، خیلی خوب شد؛ فکر نمی کردم که خلبان قبول کنه. خودت که میدونی، اونا برای بردن رفقا ایراد نمی گیرند اما افراد با وسائل رو قبول نمی کنند. حالا ما هم شانس آوردیم که هواپیمای اینا انگار محموله‌هایی مخصوص داره که جا برای وسائل ما هم داشتند.

با اشاره یکی از کارکنان سعید از قسمت پشت هواپیما وارد شد و در جائی نزدیک به کابین هواپیما نشست و کمربند مخصوص پرواز را بست. فضا آنگونه که خلبان می گفت سرد نبود. شاید کمی خنک بود و چنین حدی از خنکی در مقایسه با گرمائی آنهم ساعت ده صبح که در فرودگاه بیداد میکرد، واقعاً نعمتی بود.

صافی سوار ماشین شده و بدستور گروهبانی از محوطه پرواز خارج گردید. همه نشانه‌‌ها حاکی از آن بود که سعید اینبار پس از چندین بار آمدن به فرودگاه و صحبت با خلبانهای مختلف، بتواند به زرنج پرواز کند.

 

تنها چند دقیقه لازم بود تا سعید بتواند خود بخشی از فضای صمیمی توی کابین گردد. تصوری که میتوانست در ذهن سعید از کابین باشد، اموراتی بسیار رسمی و کارهائی کلیشه‌ای بودند که معمولاً آنها را در فیلم‌های سینمائی و عموماً فیلم‌های هالیوودی دیده بود. اما در این کابین، حرف و صحبت به تنها چیزی که توجه نشان نمیداد پرواز و ملزومات آن بود. اگرچه قاعده نانوشته‌ای از سلسله مراتب برقرار بوده و رعایت میشد و خطاب افراد به هم با القاب خاص نظامی و یا احترامات خاصی همراه بود اما موضوع صحبت‌ها مرزهای تصنعی چنین قاعده‌ای را شکسته بودند.

خلبان گفت: رفیق، اسمت چیه؟

سعید خودش را معرفی کرد. خلبان خودش و معاونش را. چهار نفر دیگر توی کابین که به سعید نزدیک‌تر بودند با دست دادن خودشان را معرفی کردند. سوالات بیشتر حول مدتی بود که سعید در کابل زندگی میکرد و یا اموراتی که در ایران جریان داشت. کمک‌خلبان رو به سعید کرده و گفت: تا حالا شوروی بوده‌ای؟ در اونجا خیلی از رفقای شما هستند و کار و بارشان هم خیلی خوب هست؛ از رفقای توده‌ای گرفته تا سازمان شما. سعید جوابش منفی بود. خلبان و سایرین درباره تحصیلاتشان در شوروی، از دختران روس، از آرامش و سالهائی صحبت کردند که در دوران تحصیل گذرانده بودند. مسئول فنی پرواز گفت: اما از حق نمیشه گذشت که زیبائی دختران ایرانی رو در هیچ جای دنیا نمی تونی ببینی؛ من آن سالهائی که در ایران بودم و در دبیرستان درس میخواندم، اصلاً نمیتونستم تشخیص بدم که بالاخره عاشق کدوم دختر محله خودمون و یا اونائی هستم که در مسیر مدرسه می بینم! خلبان گفت: نکنه واسه همینه که رفتی با یه دختر تاجیک ازدواج کردی! مسئول فنی که شاید از چهره و جوانی‌اش نمیشد حدس زد وی اصلاً متأهل باشه گفت: خودت که میدونی عشق و عاشقی در شوروی برای ما افغانها و بطور کلی خارجی‌هائی که در شوروی تحصیل میکردند، بیشتر بخاطر جاذبه‌های جنسی شروع میشد. خب من که نمیتونستم با یه دختر روس ازدواج کنم و اونو بیارم تو افغانستان. حالا دختر تاجیک یا ازبک باز هم فرق داره و اونا خیلی راحت میتونند با ما کنار بیان. واسه همین هم تو که خانومم رو دیدی، خودش یه پا دختر ایرونی هست و از اینکه من هم اونو بخاطر شباهت و نزدیکی زبانی و فرهنگی ایرانی افغانی انتخاب کردم، کیف میکنه.

رو به سعید کرده و گفت: ما تو خونه‌مون سعی میکنیم بیشتر فارسی ایرانی صحبت کنیم تا دری! سعید هم جاافتادگی لهجه فارسی ایرانی فاروق رو تأیید کرد.

گپ و صحبت و چای و شیرینی و خاطرات آنقدر جا افتاده بود که سعید اصلاً متوجه نشد چطور به پایان پرواز و زمان فرود رسیده‌اند.

ناگهان هواپیما با فشاری شدید به پشت و بالا کشیده شد. فرهادجان خلبان هواپیما رو به کمک‌خلبان کرده و گفت: چی شده، چرا هواپیما رو عقب کشیده‌ای؟ کمک‌خلبان که ترس و نگرانی صدایش با رنگ‌پریدگی چهره‌اش همراه شده بود گفت: نگاه کن ببین ما کجا هستیم؟ داشتیم میرفتیم تو آسمان ایران... اینجا بود که همه نگران و ساکت شدند. خلبان که خود کنترل کامل هواپیما را به عهده گرفته بود بعداز چرخش و مانوری هواپیما را در خط مناسب برای فرود و چرخش بالای فرودگاه زرنج قرار داده و آنرا به آرامی به سوی باند خاکی کشاند.

لحظه‌ای که هواپیما توقف کرد خلبان رو به سعید و سایرین کرده و گفت: یعنی میخواستین بدون تعارف رفیق سعید همینطوری بریم به کشورشون؟! بهتر بود بهش میگفتین تا شاید خودش ما رو دعوت کنه! فاروق تو صحبت خلبان دویده و گفت: خودمونیم خوب از تیررس پدافندهای ایرانیها در رفتیم! بی انصافها اصلاً فکر نمی کنند که فرودگاه ما درست نزدیک مرز هستش و ما واسه دور زدن ممکنه یه چند صدمتری بریم تو فضای اونا.

یکی دیگر از کارکنان کابین در حالیکه وسائل نقشه‌برداری‌اش رو جمع میکرد گفت: چرا به رفقای خودمان نمی گی که فرودگاه رو درست در کنار مرز درست کردند اونم فرودگاه نظامی رو! خب معلومه که اونا هم مرزهای هوائی‌شونو با پدافندهای مخصوص مسلح می کنند که بطور اتوماتیک حتی پشه رو تو هوا میزنه!

 

سعید از خلبان و بقیه کارکنان هواپیمای نظامی تشکر کرد و به قسمت بار برگشت. خلبان هم همراهش آمده و به سربازانی که برای تخلیه بار آماده میشدند دستور داد تا بارهای او را روی چرخ‌های مخصوص قرار داده و به بیرون هواپیما و آنجائی که سعید دستور میده، منتقل کنند. بعداز دستوراتش رو به سعید کرده و گفت: تو چه وقت به کابل بر میگردی؟ سعید گفت: هنوز اطلاعی ندارم. فکر نکنم حتی رفقامون بدونند که من امروز زرنج میام. بهرحال اگه امکانش باشه فکر کنم امروز و یا حداکثر فردا برگردم کابل.

خلبان تأکید کرد که احتمال زیاد داره غروب همان روز مجبور باشند به طرف کابل برگردند.

در حین صحبت و خروج از پشت هواپیما سعید متوجه برزو و محمدخان و " خان بلوچ " شد. فکر نمی کرد که رفقایش از آمدن اون اطلاع داشته باشند. دستی برایشان تکان داد و اونا رو به خلبان نشان داد و گفت: فکر کنم رفقایمان آمدند دنبالم. میشه دستور بدین وسائل رو به آنجا ببرند. خلبان با اشاره به نگهبانان خواست تا به ماشین ایرانیها اجازه بدن به هواپیما نزدیک بشه. وقتی ماشین نزدیک شد با رفقا دست داده و گفت: این هم رفیقتان که صحیح و سالم تحویل شما میدیم! ضمناً فکر می کنم که امروز ما به کابل بر میگردیم؛ اگه کاری بود میتونین مستقیماً با من تماس بگیرین.

 

ادامه دارد...

 پست شده در ساعت: 11:02 am توسط: تقي

  نظر شما||

 10.1.09
دلتنگی‌های آدمی!

 

تقریباً در پایان سومین ماهی هستم که با پدیده‌ای جدید در فراز و فرود جسمم آشنا شده‌ام؛ مشکل رگ و قلب و خون و سایر تبعات آن. اولین بار در روزائی که توی کمپینگ برلین بودم، با یه هشدار خیلی جدی روبرو شدم. چیزی نزدیک به ایست قلبی و بعدش که بقول گفتنی، با سلام و صلوات و گذاشتن اهرم و بلندشدن موقتی و نفسی تازه، هنوز دو سه ماهی نشده بود که متوجه شدم نه تنها بیش از صد متر نمی تونم بدوم، بلکه از پیاده‌روی عادی عاجزم که بیشتر به عادتی برام تبدیل شده تا ورزش و یا آرامش و گردش در جنگل و اینا. بسیاری روزا و خصوصاً آن زمانی که وقت داشتم اما نمی تونستم برم برای پیاده‌روی، انگار یه چیزی گم کرده‌ام. همین حالت رو، یعنی گرفتگی سینه و داغ‌شدنش و اجبار به ماندن و نفس‌تازه‌کردن و اینا رو در سفری که به نروژ در آخر ماه سپتامبر داشتم هم تجربه کرده بودم. اما در آنجا فکر میکردم بخاطر سربالائی‌ها و تپه‌ ماهورهاست که اینطور میشم.

صحبت با دکتر عمومی و رفتن پیش دکتر متخصص و عکس برداری و فیلم‌برداری و بعدش گذراندن آنژیو بالاخره برام مشخص کرد که پای گرفتگی رگ و پیشرفته‌بودنش تا 95 درصد هستش که در میانه. خب، برای چنین قضایائی برنامه‌ای گذاشتند و حالا بعداز سه ماهی که گذرونده‌ام بزودی میرم تا بقول عبدالقادر بلوچ بالونی در رگهایم هوا کنم و یه چیزی بذارم تو رگهام که بهش فنر میگن.

البته در کنار همه اموراتی که بیشتر شبیه نوش‌دارو بعداز مرگ سهراب هستش، رفته‌ام پیش یه دکتر طب سنتی بنام ارشد میرزا که کارش ملهم از شیوه طب بوعلی‌سینائی، ارگان‌تراپی است و خودش هم تخصص در تغذیه داره. ایشون در قراری که باهاش داشتم و بعداز نگاهی – محتملاً عمیق – بدان و گرفتن نبض در چند جای دستم و اینها تأکید کردند که مشکل به هیچ‌وجه از قلبم نیست و بد به دلم راه ندهم که قلبم – حالا نه خیلی دقیق! – صافه و اگه خونم غلیظه و زود جوش میارم بر میگرده به کبد و جگر و صفرایم که هی ترش میکنه و هی می سوزه و ...

خب، در اینجور مواقع باز هم آدم می افته در بحثی کاملاً خودویژه که قربانش برم در جهان امروز نمیتوان از این گونه مباحثات گریز زد و یه زندگی عادی کرد که شاید آرزوئی است: آب بی فلسفه خوردن!

قضیه طبع یا طبیعت هر فرد و هر ارگانیسم متشکلی مثل بدن انسان، موضوع اصلی نگاه آقای ارشد میرزاست به بدن انسان. او با بررسی ادرار – بصورت نگاه مستقیم به رنگ و شکل و احیاناً بویش – گرفتن نبض‌های مختلف بدن برای تشخیص کارکرد هر ارگانی – وی معتقد هست که هر ارگانیسمی در بدن انسان نبض مخصوص به خود و از ضرایب معینی پیروی می کند و میتوان با بررسی آن کارکرد ارگانیسم رو مشخص نمود. باری، ایشان مشکل بنده را ناهمگونی سیستم تغذیه‌ام با ملزومات بدنم دانسته و رژیم غذائی معینی رو برام مشخص کردند. بقول یکی از دوستان که میگفت: اگه یه رشتی رو از خوردن برنج و باقلاقاتوق و میرزا قاسمی و یا بطور مشخص بادمجان و سیر محروم کنی، یا حتی ماهی، یعنی که میتونی تمام اطلاعات سری و سیاسی و مبارزاتی و غیره رو ازش بگیری، بدون اینکه حتی یه ضربه شلاق بهش بزنی! حالا حکایت ما هم از آن حرفا شده! کنار گذاشتن این مواد و نان سفید و فعلاً قهوه و بطور کلی فراورده‌هایی که در اونا آرد بکار رفته و گوشت و مرغ و ماهی و لبنیات و انواع و اقسام میوه و اینا، - یکی میگفت: نکنه این آقا میرزا قصد جون‌ات رو کرده و خودت خبر نداری! – سیر و بادمجان و سیب زمینی و ... خلاصه این لیست بیشترش همان موادی است که ارزان‌تر در بازار گیر میاد تا اونائی که باید خورد و میتوان خورد که عموماً در مغازه‌های هندی و ارگانیک و غیره میشه گیرشان آورد.

بهم‌ریخته‌گی معده و روده و کارکرد بد و ناکارآمد کبد و سوختن مداوم صفرا و همه و همه به این معنی است که میباید برای به نظم‌آوردن اونا دوره سختی رو دنبال کنم و همراهش استفاده مرتب از قرص‌هایی است که آمیرزا داده و همراهش البته بهره‌گیری فراوان از آب و استفاده منظم ازش و شستشوی درون و برون و ... از قدیم هی میگفتن که نظافت نشانه ایمان هستش، حالا بنظر میرسه که نظافت درونی خیلی مهمتر از نظافت بیرونی بود و ما نمی دونستیم و این هم البته مثل عادت قبلی که در دوران کودکی بخاطر کمبودهای بی‌پایان مجبور بودیم فقط هفته‌ای یه‌بار بریم حمام و تنها تابستونا بود که رودخانه‌های کثیف و در عین حال جاری شهرمان رشت در خدمت شستشوی روزانه ما بود و حال، باید با بستن بیش از دو سه لیتر آب، هی دل و روده‌مان رو بشوئیم و به ارگان محترم کلیه‌مان آب برسانیم تا باعث بشه ساعت به ساعت، جلوی توالت‌های عمومی و خصوصی و بی‌ادبی نباشه جلوی شما، کنار هر درخت و تداوم فرهنگ هندی و اینا، صف کشیده و قضای حاجت نماییم که انگار داریم تقاص پس می دهیم به آنچه که قبلاً فکر میکردیم تمام مسائل پیرامونی از فاصله سی سانتی به خودمان تا شعاع هزار و دهها هزار کیلومتری به ما مربوط هست و باید اونا رو حل کنیم؛ حال اینکه امروزه داریم تمام هم و غم خودمان رو میذاریم به قضایائی که روند معکوس و درونی رو طی میکنه و خدا نکنه روزی برسه که مجبور باشیم مثل چارلی چاپلین که برای نظافت خونه حتی ماهی توی تُنگ آب رو هم لته کشیده بود، ما هم تک تک سلول‌های بدنمان رو داریم لته می کشیم و یا به نوکری‌شان اجیر شده‌ایم.

 

خب، فکر کنم دو هفته‌ای دیگه باید برم برای رفع دل‌تنگی‌هایم که کارش از دیدار و شنیدار و هم‌نشینی و همراهی و اینها گذشته و به قراردادن یه فنر محدود شده. کاری است آسان که متخصصین این کار آنقدر انجامش میدن که دیگه شده براشون مثل پنچرگیری از یه لاستیک دوچرخه!

 پست شده در ساعت: 9:27 am توسط: تقي

  نظر شما||

 12.9.08
باز هم کمپینگ - 4

علیرغم اینکه باران شدیدتر شده بود، اما قصد و تمایل به شنا رو نمیشد مهار کرد! همینطور که داشتیم از کنار آلاچیقی که نزدیک ساحل کوچک شنی قرار داشت میگذشتیم، سیامک ما رو صدا زد و به خوردن هندوانه دعوت کرد. چندتائی از بچه‌های بلژیک زیر آلاچیق خلوت کرده بودند و با هم پیکی و شرابی میزدند. هوای سرد و بارانی هم نتونست اونا رو از جمع شدن زیر آلاچیق و در هوای آزاد منصرف کنه. قرار گذاشتیم که بعداز شنا بریم سراغ هندوانه.

من و سارا و بهروزه بطرف ساحل رفته و در گوشه‌ای زیر بوته‌ها لباسهایمان رو گذاشتیم. هنوز به خود نیامده بودم که بهروزه پرید توی آب و ... صبا و ناهید کپنهاک و چند نفری دیگه در آب بودند. صبا از اونائی بود و هست که همیشه یه پای ثابت شنا بوده! با بهروزه تصمیم گرفتیم که تا سوی دیگر دریاچه شنا کنیم. در این فاصله شدت باران آنچنان بود که انگار سطح دریاچه و بالای آن یکی شده بود! فرقی نمیکرد که سرت بیرون آب باشه یا درون آن! در گوشه و کنار و فقط دوستان زن بودند که شنا می کردند. بخشی از مردان با پچ پچه‌هایی که روز بعد متوجه شدیم موضوع از چه قراریه، در سالنی دور هم جمع شده و با هم صحبت میکردند.

لباسهایمان در این فاصله حسابی خیس شده بود و پوشیدن آن غیرلازم. با حوله‌ای پیچیده دور خودمان به جمع دوستان بلژیکی پیوستیم و هر کدام قاچی از هندوانه " جایزه " گرفتیم.

داوود و دیگر دوستانی که کار تدارکات و برنامه‌ریزی‌ها رو به عهده داشتند اشاره کردند که شام کباب خواهد بود. ظرف‌های گوشت رو که انگار ساعتی پیشتر چندتائی از دوستان آماده کرده بودند، به کنار منقل بزرگ سر پوشیده نزدیک آلاچیق آوردند. چندتائی از دوستان از جمله احمد، فرخ، مجید، صبا و نقی و از جمل بهروز هر کدام از یه طرف گوشت‌ها رو روی اجاق گذشتند.

مسعود هم همان دور و برا بود. حال زیر آلاچیق یک گروه از جوانان روس مقیم برلین جمع شده و همراه با نوشیدن شراب و ودکا مشغول آواز خوانی و بزن و بکوب بودند. فاصله آنها از گروه ایرانی در حال تهیه کباب تنها چند متر بود. خواستم به مسعود اشاره کنم که آیا متوجه شده که آنها روس هستند؟ گفت: رفته و باهاشون صحبت کرده و اینکه اونا ساکن برلین هستند و هر از گاهی دور هم جمع شده و برای آخر هفته و یکی دو روزه میان به این کمپینگ. براشون جالب بود که بعضی از این گروه ایرانی‌ها به زبان روسی آشنائی دارند و واسه همین در هربار جابجا شدن و گذشتن از کنار گروه تهیه‌کننده کباب، تعارفی هم بین‌شان رد و بدل میشد! یکی به کباب و آن دیگری به شراب!

در دست هرکدام از تهیه‌کنندگان کباب آبجوئی بود و بادبزنی و همه کارها با هیاهو و خنده و شوخی همراه بود. در این میان گاه عکس و فیلمی هم گرفته میشد و جک و یادی و خاطره‌ای هم نقل میکردند. کریم مرا به کنار ماشینی برده و خواست برایم آبجویی باز کند. تشکر کردم و آبجو رو به مسعود تعارف کردم.

مسعود این دوست آرام و دوست‌داشتنی، یکی از هم‌خونه‌ای‌های من در کابل و در گروه جوانان مجرد ساکن در محله کارتیه سوم بود. از همان اولین روزی که او را در کارتیه سوم دیدم تا روزی که آنجا رو به قصد تحصیل در شوروی سابق ترک کرد، شاید مجموعه حرفهائی که از دهان او بیرون آمده به اندازه یکی دو روز حرف زدن افرادی مثل من نبوده! جوانی بسیار آرام و شنونده‌ای خوب و کسی که براحتی میتوانست از یک جُک و یا لطیفه با تمام پهنای صورت بخندد!

خاطرات مشترک ما در کارتیه سوم آنقدر بود که در فرصت دیدار بعداز تقریباً هیجده سال و حتی میتوان به جرئت گفت که بیش از بیست و سه چهار سال، قادر نبودیم همه آنها را با هم بازگو نماییم. – من و مسعود در سال 90 و بطور اتفاقی و یکی دو روزی با هم در تاشکند دیدار داشتیم. او برای آماده کردن اسناد مورد نیاز برای سفر به اروپا به تاشکند آمده بود و من برای برگشت به افغانستان و هندوستان در کار تدارک اسناد و مدارک و غیره بودم.

روزهایی که مسعود در کمپینگ بود اگرچه نیم نگاهی از توجه‌اش در حول و حوش پسر نوجوانش بود که همراه وی و مسافت طولانی بیش از هزار کیلومتر رو با ماشین طی کرده بود، از طرف دیگر از هیچ کمک و همکاری و فراهم‌کردن آشنائی جدید و غیره دریغ نمی کرد. اولین‌بار بود که در برنامه کمپینگ تابستانی شرکت میکرد؛ همه چیز برایش جالب بودند. از تصور اینکه در زمانی اینقدر کوتاه میتواند بسیاری از دوستان و آشنایانی را ببیند که بیش از دو دهه بود که از گذران زندگی و خودشان هیچ خبری نداشت، او را ذوق‌زده کرده بود. حتی دیدار ما نیز علیرغم امکان کوتاه تماس تلفنی که اوایل سال اخیر ایجاد شده بود، غیرمنتظره بود.

تجربه این دیدار او را مصمم کرد که در کمپینگ‌های آتی نه تنها بقیه اعضاء خانواده‌اش – همسر و دو دخترش را – بلکه دوست و یا دوستانی دیگر را نیز بیاورد که آنها نیز بنحوی از انحاء با زندگی در کابل و تاشکند و شوروی و بطور کلی دوره خاصی از زندگی این مجموعه در تماس بوده و نقش داشته‌اند.

مسعود مجبور بود بخاطر مسافت طولانی برگشت و اجبار حضور در محل کار روز دوشنبه همان هفته، بعدازظهر شنبه از جمع ما خداحافظی کرد و بطرف محل زندگی خود راند.

 پست شده در ساعت: 11:09 am توسط: تقي

  نظر (2)||

 8.9.08
باز هم کمپینگ - 3

آسمانی با ابرهای متراکم، هوائی بارانی که اثراتی از آن روی پنجره اتاق ما باقی مانده، تعیین دقیق زمان را مشکل میکند. با بازمانده عواقب ناپرهیزی شب قبل در بستن الکل به جسم و جان خود، روی تخت ولو هستم. تجسمی از محیط کمپینگ با چندین و چند ساختمان دو طبقه و اتاقهائی که در آنها چهار تخت تعبیه شده، خیالاتم مرا به دورانی میبرد که این کمپینگ مخصوص کودکان و نوجوانان در دوران حکومت اصطلاحاً سوسیالیستی موظف بود تا میزبان کودکان و نوجوانان و مربیان آنها باشد. روزهائی که در کمپ بودم می دیدم که چگونه آنچنان نظمی هنوز بکار برده میشود و کودکان در صف‌هائی قرار میگیرند و غذائی از دست آشپزها و آرام و سربزیر به سوی میزها و صندلی خود در حرکت‌اند. ملیت‌شان، چه آنی که از اوکرائین آمده و چه آنانی که از مناطق مختلف آلمان در این کمپ اسکان داده شده اند، همه و همه چنین نظمی را رعایت می کنند.

در وسط سالن دو ظرف بزرگ مملو از مخلوط آب و رنگ بدون هیچ مزه و طعم و یا حتی شیرینی قرار گرفته و دور آن کودکانی که بطری‌های پلاستیکی خودشان را از آن مخلوط و معجون پر میکنند. در هر شرائط دیگری اگر قرار داشتم از امکان حضور در میان چنین دریائی از کودکان و نوجوانان ذوق‌زده میشدم.

در چند سال آخر حکومت پهلوی اردوگاههایی در شمال ایران برپا کرده بودند که معروف به اردوی تربیتی و از این قبیل بود. امکانی که شاید آرزوی بسیاری از ما بود تا بتوانیم در محیطی همراه با سایر هم سن و سالهای خود بدون محدودیت جنسیتی و یا حتی سنی و با امکان غذایی مکفی و مجانی چند ماهی را بدور از فقری بگذرانیم که حقیقت حضورش آنچنان روزانه و حتی ساعتی بود که قادر نبودی جز در زمان بازی‌های مختلف از دستش در امان باشی. هر قطعه نانی در دستان این و آن ترا به صرافت حضور معده خالی‌ات می انداخت.

لم‌داده بر تخت و با تلاش برای تنظیم خود با ابعاد کوچک رواندازها که مخصوص کودکان و نوجوانان بود خودم را به دنیای تخیل و آرزو سپردم. تصویری از کمپینگ و اردوگاه در برابرم قرار داشت که باران و فضای اواخر پائیز تنها رنگ موجود در محیط بود. آنچنان سکوتی بر محیط جاری است که میتوانی از راه دور نیز صدای جر و جر گیره تابهائی را بشنوی که در کنار خوابگاهها تعبیه کرده‌اند. چندتائی نوجوان اوکرائینی بی توجه به هوای بارانی و سرد روی لاستیک‌ها نشسته و سعی میکردند با جمع‌شدن در میانه تابها و دور شدن از آن، حالتی از حرکت دیافراگم عکاسی را شکل دهند. تک و توک از آنها سیبی در دست داشتند که احتمالاً جزء سهمیه صبحانه امروز بوده.

به کودکی جاری در تن آنها فکر میکنم و خودم و دوستانی را مجسم میکنم که چنین دوره سنی را میگذراندیم. شاید اگر ما نیز از چنین امکانی برخوردار بودیم، در این لحظه در میان جنگل‌ها بودیم و مشغول اکتشافاتی خارق‌العاده! و یا درست مثل همان گذرانی که داشتیم، در حال بازی فوتبال و سروصدای بی‌پایان و گذران زمان بی هیچ حسی از گذر آن. شاید نوجوانی ما همانگونه می گذشت که دل در گرو دختری از میان ساکنان در اردو میدادیم و ساعتها دور و بر مجموعه‌ای پرسه میزدیم که آنها ساکن‌اش بودند.

به گذران روز و شب قبل فکر میکنم. فرصت کافی دارم که به آنها بیاندیشم. دکتر رضا که دستان مهربانش یکی روی پیشانی‌ام و دیگری نبض‌ام را کنترل میکرد، مرا از خروج از تخت و حرکات و - حتی صحبت! - منع کرده بود! شاید این بخش آخری جزء شیطنت‌های جاودانه جسم و جانش بود! از همان لحظه‌ای که خودم را کشان کشان به اتاقمان رساندم و با صدائی که خودم میدانم با چه سختی خاصی از تن‌ام بیرون کشیده شد، دکتر هراسان از تخت‌اش بیرون پرید. او که در طی چند سال گذشته هشیارانه‌ترین شکل خوابیدن را در انبان تجربه خود دارد، درست از لحظه بیداری آنچنان حاضر و آماده هست که فکر کنم حتی قادر باشد مهم‌ترین و پیچیده‌ترین عمل جراحی را هم انجام دهد. هرچند، میتوان تصور درستی داشت که چنین حالتی از هشیار خوابیدن، چه میزان اثرات جنبی بر وی وارد میکند.

بسرعت مرا به تخت‌ام رساند و با حوله‌ای تمام عرق سرد سر و صورتم را پاک کرده و پاهایم را بالا گرفت تا جریان طبیعی خون امکانی پیدا کند که به محتویات جمجمه ام - که دیگر در نامیدن مغز بدان مردد هستم! - برسد. تنفسی ناموزون و ضربانی نا مرتب و با شدت و ضعف عجیب ترس و نگرانی را در دکتر افزون میکرد هرچند حتی ذره‌ای نیز بر لحن مهربان و دستان نوازش‌گرش تأثیر سوء باقی نگذاشت.

هر لحظه فرصتی بدست می آورد و نشانه‌ای از آرامش ضربانم می دید دستانش را بکار میگرفت تا گوشه و کنار تخت‌ام را مرتب کند. تا آن لحظاتی که حتی نمیدانم چه مدتی بود به عادی شدن ضربانم منجر نشده بود، از کنار تخت‌ام بلند نشد. بالاخره به ساعتی رسیدیم که میباید دست و صورتی بشوید و نانی به دندان بگیرد و راهی جائی شود تا با اشتیاق تمام تیمار از عزیزی را دنبال کند.

فرصت لمیدن و خیالیدن! فرصتی بی نظیر بود. به سراغ گذران روز قبل رفتم و یادها و دیده‌هایم را مرور کردم. روز را با شنا در دریاچه، سواری از قایقی که شاهرخ راه‌اندازی و پاروزنی آنرا به عهده گرفته بود همراه با روشنک و سپنتا و ندا. ندا که بالاخره پذیرفته بود حمایت من میتواند اطمینان بخش باشد، قبول کرد در کنارم در قایق بنشیند و در اولین تکان‌های قایق با چهره‌ای نگران و با صدائی بلند یا ابوالفضلی گفت که چند دقیقه‌ای نمی توانستم خنده‌ام را کنترل کنم! خواهرک کوچکترش در میان دلهره دوری از مادر و اشتیاق همراهی بشدت مردد بود، رأی به ماندن کنار مادر داد و با این کار نشان داد که انتخاب، حقی است که مغز حتی در اولین سالهای زندگی نیز بدان مشغول میشود و این حق به بخشی از وجود هر فرد تبدیل میگردد. اگرچه دل کندن از آن چشمان زیبا با آن مژه‌های قشنگ بسیار سخت می نمود، اما خودمان را در اختیار سخت‌کوشی شاهرخ قرار دادیم و او با هر بار فروکردن پارو در آب دریاچه مشتی از آن را به روی من می ریخت و قهقهه شاد خنده روشنک و ندا بر سطح صاف و آرام دریاچه پخش میشد.

در طی بیش از پانزده سالی که شاهرخ را می شناسم، هیچ وقت ندیده‌ام که او در چنین تجمعاتی آرام و قرار داشته باشد. همیشه و همه جا چه در امور صوتی و کامپیوتری و چه در حال جمع و جور کردن کارهای خدماتی دیگری است. شبها او را تا دیر وقت می بینی که یا برنامه پخش موسیقی را بعهده دارد و یا در آنتراکت‌هائی کوتاه سیگاری آتش میزند و همزمان البته به مباحثی گوش می سپارد که معمولاً جلوی درب ورودی هر سالنی، چه در محل کنگره‌های سازمانی باشد و چه در اردوگاه‌ها برپا میشود! حتی لحظه‌ای هم مکث نکرد وقتی داوود از راه‌اندازی قایق صحبت بمیان آورد، شاهرخ پرید داخل آن و با پارو زدن ما را به گردشی در دریاچه میهمان کرد!

همان شب عده‌ای از دوستان در بخشی از سالن جمع شده و به رقص و بزن و بکوب مشغول شدند. جلوی درب - تنها محلی که افراد مجاز به کشیدن سیگار بودند - بحث و فحص بخصوص درباره کتابی جریان داشت که اخیراً وزارت اطلاعات از سالهای اولیه بنیان‌گذاری سازمان فدائیان تا سال 57 با دستچینی از برخی گزارشات ساواک و نتیجه‌گیریهای خود به چاپ رسانده است.

در حال گذر از میان افرادی که درگیر مباحثات جلوی درب سالن در شبهای دیگر بودم، همان جمله‌ای را از دهان جهانگیر شنیدم که خود بعداز خواندن ده بیست صفحه‌ای از کتاب و نگاهی به اسناد اسکن شده و عکس‌ها و شرحی که زیر آن نوشته شده بود کم و بیش به همان مضمون رسیده بودم. جهانگیر در برخورد با یکی دیگر از افراد با هیجان تمام داشت از ضرورت پاسخگوئی به این کتاب صحبت میکرد گفت: گفته‌ها و نوشته‌ها و همه آن چیزائی که زیر شکنجه، در زندان و در شرائطی اینچنینی بدست میاد، فاقد کمترین ارزشی برای تحقیق و مباحثه و غیره هست. نباید برای چنین بازی سخیفی در مورد سند و تحقیق و اینها تن داد...

صدای پرخاش‌گرانه فرد و افراد دیگر، دیگر به گوشم نمی رسید. خودم را از آن مجموعه به اندازه کافی دور کرده بودم. همیشه از سطحی شدن مباحثه و مقابله صوتی سر خیابانی بدم می آمد. اگر مباحثه قرار هست زمینه‌های دستیابی به درک مشخص برای عمل باشد، میباید آنرا در جای خود و در راستای عملی مشخصی دنبال کرد. نمیتوان سر گذر و تنها برای کشیدن سیگاری و یا حتی زدن پیکی مشروب بکار گرفت. متأسفانه سطحی‌شدن بحث و فحص نسبت به فعل و انفعالات سیاسی مثل یک اپیدمی فراگیر بخش بزرگی از مناسبات محفلی جامعه ما را در خود گرفته. حتی در هر میهمانی معمولی نیز می بینیم که عده‌ای سطحی‌ترین شکل مباحثه را دنبال می کنند.

باز شدن درب دیگری از سالن در گوشه‌ انتهائی دیگر آن، امکانی میدهد که سیگاری را با دوست یا دوستانی دیگر و اینبار با صحبت و یادهایی دور از زندگی مشترک‌مان در " کارتیه سه " در شهر کابل دنبال کنیم و خود را از هیجاناتی دور نگه داریم که در گوشه دیگری جاری است.

 پست شده در ساعت: 11:35 am توسط: تقي

  نظر شما||

 5.9.08
باز هم کمپینگ - 2

جلوی در یکی از خوابگاه‌های کمپینگ ایستاده بودم و از یه طرف منتظر نوبت خودم برای بازی پینگ‌پنگ بودم و از طرف دیگه رفت و آمدهای دوستان و یا سایر ساکنین کمپینگ رو نگاه میکردم. دیدن دوست و یا آشنائی که با یک یا دو روز تأخیر به جمع کمپینگ پیوسته تا کودکان و نوجوانان اوکرائینی که در سالنی دیگر اسکان داده شده بودند، همه و همه جذاب و جالب بود. دختران و پسران نوجوان اوکرائینی در دسته‌های چند نفره چه بصورت مختلط و یا ترکیبی دخترانه و پسرانه مشغول پچ پچه‌های نوجوانانه بودند. رفتاری که شاید بدون در نظر گرفتن ملیت‌شان در همه جا و در هر حالتی و صرفاً متأثر از سن و سال روی میدهد.

خانومی به من نزدیک شده و گفت:" ببخشید، من فکر میکنم من و شما همدیگه رو یه جائی باید دیده باشیم! قیافه‌تون برام آشناست. در این دو روزی که در کمپینگ هستیم، هربار که شما رو دیدم میخواستم با شما صحبت کنم و اما، وقتی اسمی رو شنیدم که شما رو صدا میکردند، شک کردم که شما همانی باشید که من میشناختم."

- " راستش، قیافه شما هم برام خیلی آشنا بود. با خودم فکر میکردم در کجای این جهان پهناور شما رو دیده‌ام؟! خب، شما به چه نتیجه‌ای رسیدین؟ کجا همدیگر رو دیده‌ایم؟"

- " شما هند نبودین؟"

- " چرا، بودم!"

در یک آن سعی کردم به سرعت تمام حافظه یخ‌بسته‌ام از هندوستان رو جلوی چشمم بیارم تا ببینم، در کجای هند دیدار داشتیم؟

- " اسم شما مگه تقی نیست؟! "

- " آره. شما؟"

- " اینجا شما رو یه اسم دیگه‌ای صدا میکردند و ... حالا میتونم بگم که حدسم درست بوده. من اسمم ... هست و ما همدیگه رو در هند دیده‌ایم."

- " خب، اگه منو به اسم تقی میشناسین، پس معلومه که در هند موقتاً... آه، الآن یادم اومد! منو بگو که شما رو نتونستم بیاد بیارم."

بی هیچ مکثی در آغوشش گرفته و همدیگه رو بوسیدیم و من خوشحال از این دیدار! گفتم:" همین دو سه شب پیش بود که خونه دکتر صحبت از شما شد و من درباره صوفی و کاوه صحبت کردم و ... "

چند لحظه بعد شوهر و دختر نیز به جمع ما پیوستند. آن دخترک هفت هشت ساله، حالا خانومی شده بود. یک لحظه فکر کردم که حتی دیدن چهره دختر نیز منو به فکر انداخته بود.

... سال نود و تقریباً آخرین روزای اقامت‌ام در هند بود که یکی از دوستان در تلگرافی از کابل به من خبر داد که باید همسر یکی از رفقایمان را از فرودگاه دهلی بگیرم. متأسفانه تلگراف این دوست آنقدر مشخص نکرده بود که همسر رفیقمان از کجای جهان قرار بوده به دهلی بیاید! خب، در آن دوره و آن شرائط که همه مان در بازی بزرگی شرکت داشتیم و نامش را فعالیت سیاسی گذاشته بودیم، چنین خطاهائی را براحتی تحمل میکردیم و حتی پشت گوش می انداختیم. مهم این بود که همسر رفیقی در زمان ورود به دهلی به کسی احتیاج خواهد داشت تا او را جمع و جور کند. تصویر ورود به هندوستان آنقدر بزرگ و ترس‌آور بود که میباید برای دیدار مورد نظر فکری میکردیم. این کاری بود که سالیان بسیار طولانی رفقایمان در کشورهای مختلف انجام میدادند. خدماتی که در هیچ جائی ثبت نمیشد و اصولاً کاری بود که توسط لایه‌های پائینی ساختارهای سیاسی انجام میدادند؛ چرا که آنهایی که بالائی‌ها محسوب میشدند، هیچگاه به چنین کاری دست نمیزدند مگر اینکه موضوعیت امنیتی خاصی در میان بوده باشد.

کار من و یکی از دوستان این شده بود که فاصله بیش از چهل کیلومتری خانه‌ام تا فرودگاه را با موتور اسکوتر طی کرده و منتظر هر پروازی باشم که یا از کابل می آمد و یا از ایران. مشکل این بود که من از تلگراف دوستمان نفهمیدم که آیا شخص مورد نظر از کابل به هند می آید تا به کشوری دیگر سفر کند و یا از ایران می آید. ارسال تلگراف و منتظر تلگراف بودن هم کاری را حل نمیکرد. اصولاً چنین اموری با همان سرعتی پیش نمی رفت که امروزه دنبال میشود. براستی که دوره زندگی سیاسی ما در کابل و بعضاً در هندوستان و حتی آنگونه که شنیده‌ام در اروپا نیز، چندین دهه و یا حتی سده‌ای از نوع بهره‌وری تکنیکی امروزین ما فاصله داشت.

بعنوان یک نکته توجیحی در این مورد بگویم که دوستی برایم تعریف میکرد: حدود دو ماه پیشتر برای خانواده‌اش نامه‌ای نوشته و حال که جواب نامه آنها را دریافت کرده، اصلاً یادش نیست که دو ماه پیش درباره چه چیزائی نامه نوشته و حتی موضوعاتی رو که خانواده در جواب طرح کرده بودند، برایش عجیب و بیگانه می نمود. به همین دلیل آن دوستمان تصمیم گرفت که بعد از آن نامه را در دو نسخه و یا با استفاده از کاغذ کربُنی ��" بجای کپی گرفتن امروزین! ��" بنویسد و نسخه‌ای را بصورت آرشیو نگهداری کند!

رفت و آمد ما به فرودگاه ده روزی جریان داشت و هیچ مسافری از ایران و افغانستان نبود که من و دوستم با دقت از نظر نگذرانده باشیم؛ چرا که، این ترس وجود داشت آنها را گم کرده و آنگاه یافتن‌شان در درندشت دهلی، واقعاً کاری بود کارستان!

ساعت حدود پنچ یا شش بعدازظهر بود که داشتم خودم را برای گرفتن دوشی و رفتن به فرودگاه آماده میکردم؛ صدای ترمز ماشینی حواسم را برد سر خیابان. از بالای بالکن ��" که اتاقم آخرین اتاق ساختمان و روی بالکن بود ��" به پائین نگاه کردم. مسافری از ماشین پیاده شده بود و داشت با راننده صحبت میکرد. تمام وجناتش حکایت از این داشت که باید ایرانی باشد. سری بالا کرده و انگار چهره من نیز برایش تداعی آشنائی و همزبانی بود، به انگلیسی از خودم آدرس و نشانی خودم را پرسید! گفتم: درست اومدی، بیا تو و راه پله رو بگیر و بیا بالا.

دوستم در پروازی از تاشکند به دهلی خودش رو رسانده بود تا همان شب به پیشواز خانواده‌اش که از ایران به دهلی می آمدند، برویم. با آمدن این دوست و روشن شدن قضیه نفسی به راحتی کشیدم. بالاخره معلوم شد جریان مسافرت چیست و قراره چه کس یا کسانی بیان و از کجا بیان و ...

اسکان‌دادن اونا خونه یکی از دوستان ��" که صاحب‌خونه‌اش کمتر بهانه گیر بود ��" علیرغم اینکه برادر همان دوست هم از ایران و برای اقامتی کوتاه به دهلی اومده بود، شرائط خاص زندگی در دهلی و شب نشینی‌ها و همه و همه شرائطی فراهم کرد که تونستیم رابطه دوستانه و جالبی با این خانواده برقرار کنیم. دخترکشان صوفی، اشعار حافظ رو از حفظ میخوند و ما هاج و واج نه تنها به این کارش بلکه به هنرنمائی‌های دیگه‌اش خیره میشدیم.

 

در طی یکی دو هفته‌ای که آنها آنجا بودند کارهای انتقال‌شان به کابل را انجام داده و با هم به سوی کابل پرواز کردیم. اقامت کوتاه ما در کابل و مسافرت به سوی تاشکند نیز همزمان بود. تدارکات بعدی سفر ما عمدتاً براساس تدارکات اولین کنگره سازمان بود. خانواده این دوستمان نیز در همین زمان و با تهیه اسناد و تدارک سفر به آلمان آمدند و پس از برگزاری کنگره، در برلین ساکن شدند.

حال، پس از حدود هیجده سال، چنین دیداری در کمپینگ امکان‌پذیر شد!

یکی از نکات جالب چنین دیدارهائی این است که درست پس از ردوبدل کردن چند جمله و نگاهی به گوشه و کنار و زوایای جسمی و چشم و صورت و شنیدن برخی اخبار در مورد گذران روزمره، فاصله زمانی به سرعت صحنه را ترک میکند و تو میمانی با دوستی که انگار همین دیروز آخرین جمله برای خداحافظی رو با هم رد و بدل کرده بودید!

 پست شده در ساعت: 3:20 pm توسط: تقي

  نظر (1)||

Next Page