خواب! « خالواش <body>
خالواش

 تماس

ترجمه

فرا - مرزی

كل گپ

پايان زمان

انقلاب واقعي

زمزمه هائي روي

يك شيوه ...

داستانهاي كوتاه

یادهائی دور و نزدیک



پونه را در زبان گیلکی خالواش ميگن. نوشته‌های این صفحه خصوصیات " خالواش " را دارد، خودرو و خودپو و شاید گاهی مجبور باشد جلوی لانه " مار " سبز شود!

آلبوم عکس

<< April 2008 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04 05
06 07 08 09 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30

كل گپ

ساكنان زمين

فرا - مرزی

* تماس





rss feed


Blogdrive


 18.4.08
خواب!

دیشب تو خواب تماماً تو رشت بودم، اونم محله‌ای که دوره نوجوانی‌ام رو اونجا گذروندم. محله قلمستان، زمانی که خونه مسگر زندگی میکردیم - همانجائی که دسته زنجیر زنی اوستا غلام‌حسین هر ساله و در ماه محرم برپا میشد و من هم سالهائی باز پیشتر، میشدم توزیع‌کننده چای در بخش زنانه و گاهاً مردانه! - در تمام لحظات خوابم، کمترین تردیدی در مورد نقش زمان نداشتم. اینکه هم اکنون به چه کارهائی مشغولم و اینکه برخی از دوستان امروزین من چه راحت در صحنه‌های مختلف این فیلم اختصاصی که همه چیز آن در یک نفر خلاصه میشد، شرکت میکنند.

وقتی در صحنه‌ای از این فیلم از بقالی کوچک آقای ضیابری میخواستم خرید کنم - فکر کنم میخواستم برای یکی از کارگران اسکلت فلزی، سیگار بگیرم - پیرمرد را با چهره‌ای پیرتر و حتی چروک فشرده‌تر دیدم که در حین دادن آب نبات چوبی به دخترکی هفت هشت ساله، دستی به موههایش میکشد و آخرش با بوسه‌ای او را به بیرون مغازه راهنمائی میکند، اصلاً کمترین تردیدی از سوء استفاده جنسی و یا چیزی که در این اروپا دکان بسیاری افراد شده که بطور اتوماتیک دیگران را به امراض مختلف جنسی و منجمله پدوفیلی متهم میکنند، در ذهنم شکل نگرفت.

حتی در همان لحظه‌ای که این صحنه را میدیدم نیز به خودم گفتم: چقدر جالبه که من اصلاً چنین حسی رو در خودم سراغ ندارم.

ضیابری، وقتی منو دید، از اینکه اینهمه سال منو ندیده و اینکه من هنوز اونو میشناسم و اون هم منو بجا میاره، بسیار خوشحال شده بود. از کارم پرسید. بهش توضیح دادم که قراره جلوی خونه آقای مظلوم - آقای مدیری در کوچه ما زندگی میکرد که اسمش مظلوم بود و پسرش علی مظلوم، از دوستان برادرم و کم و بیش با خودم هم دوست بود! - رو که اخیراً فرد دیگری اجاره کرده، بتون ریزی کنیم و برای اینکار به دم و دستگاهی احتیاج داریم که همین لحظه دارن روی خونه روبروی مغازه‌اش کار میکنند.

خب، در خوابم این نکته نیز برایم کاملاً محرز شده بود که آقای اسفندیاری - با آن دختران خوشگل و خیلی مؤدب و جمع خانوادگی بسیار با کلاس - تصمیم گرفته که خانه‌اش رو کوبیده و بجایش یه مجتمع آپارتمانی بسازد و حال عده‌ای با ابزار و آلات مخصوص دارن اونجا رو اسکلت بندی میکنند...

دوستی که من بنام شرکت اون قرار بود کوچه محل زندگی دوران نوجوانی‌ام را بتون‌ریزی کنم، در حین آماده کردن وسایلی که از کارکنان شرکت دیگری گرفته بود، منو صدا کرد و گفت: چرا تلفن موبایل‌ات رو بر نمیداری!؟ من به تنها اتاق محل سکونت خانواده‌ام مراجعه کرده و بالای چراغ سه فتیله‌ای بالاخره تلفن‌ام رو پیدا کردم و دیدم که انگار سه تا پیام دارم!

تنها نگرانی من در طی این خواب بی زمان و مکان این بود که حالا تا محله قلمستان رشت رفته‌ام، حیفه که پریوش رو نبینم! اون دخترکی بود چندسالی کوچکتر از من و در نبش محله کولی‌ها و کردهای مهاجر به رشت و نزدیک رودخانه و انتهای قلمستان زندگی میکرد. بارها و بارها در دوران نوجوانی با ترس و لرز تمام که مبادا بچه‌های " کرد محله " - که حتی بعضی از اونا از جمله کرد قربان، فوتبالیست بود و بازی مرا هم همیشه تحسین میکرد و در واقع تصور حمایت امثال قربان برایم کافی بود که کمی از ترسم بریزه - به من حمله کنند، از کنار خانه‌اش میگذشتم و میدانستم اگه اون بدونه که من آنطرفها هستم، حتماً میاد بیرون و با و یا بدون بهانه چندبار میاد از بغلم رد میشه و شاید فرصتی بین ما پیش بیاد که به هم سلامی بگیم و من در نگاه به آن چشمان آتشین، تمام رنگم را ببازم و او هم سرمست از این پیروزی با جست و خیز از کنارم بگذره و ...

وقتی از خواب بیدار شدم، به خودم میگویم: آیا علت همه این قضایا، دیدار دوستی نبود که دیشب او را پس از بیست و شش سال دیده‌ام و در عرض چند دقیقه، من و اون از ورای زمان همان دو نفری شدیم که گاه راز و رمزهای ماجراهای عشقی خودمان را در لفافه‌های توجیهات سیاسی قاطی میکردیم و به یکدیگر تحویل میدادیم. دیشب، وقتی داشتم او را در میان خانواده‌اش و برادران و خواهرش نگاه میکردم، یک لحظه احساس کردم که او، به همان برادر کوچک، همان پسر عاشق‌پیشه، همان جوانکی تبدیل شد که سالهای سال تنها تصویر باقی‌مانده از وی در ذهنم بود!

 پست شده در ساعت: 11:03 am توسط: تقي

 

AmiN
May 31, 2008   07:17 AM PDT
 
سلام. متشکرم تقی جان که در حاشيه ی «عاشورپور و فولکلور» نظرت را نوشتی.
درباره ی آن خشم و عصبانیتی که گفتی در نوشته ام بود، باید اعتراف کنم که هر وقت طرف خطابم مدافعان سنت آن هم از نوع «اساتيد» هستند، نمی توانم خشمگین نباشم.
از طرفی معتقدم برای نقد ریشه ای سنت نیاز به چاشنی خشم هم داریم. ولی نه آن قدری که طعم عقلانیت را از بین ببرد.
خوش باشی
Name
May 23, 2008   11:29 AM PDT
 
سلام.یادش بخیر.من 3 سال در رشت زندگی کردم.محله ساغریسازان.
اما وقتی خواب میبینم خودم را در سیاهکل میبینم که دوره دبستان را آنحا خواندم.
siamak farid
May 15, 2008   08:21 PM PDT
 
تقى جان سلام. اين خواب تو از دو نظر برام جالب بود اول اينكه شباهتى به خواب دپدن كه گاهى سرو تهش رو نمى شه به هم وصل كرد نداشت و بسيار واقعى به نظر ميامد. دوم اينكه به خانه اي اشاره كردى كه من هم چند روزى در آن زندگى كردم. عمويم و مادر بزرگم در اتاقكى نزديك در خروجى خانه زندگى مى كردند و من پيش آنها چند روزى مهمان بودم. راستى ياد مهمان نوازى تو( كمال) و تقى هم افتادم كه در همان مدت كوتاه براى اينكه حوصله ام سر نرود مرا پاي بازى گل كوچك با خودتان همراه كرديد و بازى بد مرا به رويم نياورديد. فيلمى كه از بازيهاى المپيك در سينما سبزه ميدان ديديم هنوز به خاطر دارم. مخصوصآ قسمتى كه مربوط به محمد نصيرى بود.
caspo
April 29, 2008   06:44 PM PDT
 
سلام همشهری
غزل
April 22, 2008   12:06 AM PDT
 
تقي جان،
ممنون بابت تذکرت در باب " راز داوينچي"...
در ضمن من اين کليپ را بخاطر نمايش يک اثر هنري در وبلاگم نگذاشتم، بلکه من از اين ديد به اين کليپ نگاه کردم که 1- در چه فضاي محدود و خفقاني اين کليپ تهيه شده. 2- اين که باز هم سرود "اي ايران" براي ايران خوانده شده است. 3- تأثيرگذاري هنرمندان برروي عامه مردم بيشتر است و مي توانند مفيدتر از شعارها و سخنراني هاي احزاب و افراد باشند.
و .... بهرحال من هم مي دانم که اين يک اثر هنري نيست، اما از ديد من قابل تحسين و تقدير است.
||

Leave a Comment:

Name


Homepage (optional)


Comments




Next Entry Home Previous Entry