Your Ad Here
خالواش <body>
خالواش

 تماس

ترجمه

فرا - مرزی

كل گپ

پايان زمان

انقلاب واقعي

زمزمه هائي روي

يك شيوه ...

داستانهاي كوتاه

یادهائی دور و نزدیک



پونه را در زبان گیلکی خالواش ميگن. نوشته‌های این صفحه خصوصیات " خالواش " را دارد، خودرو و خودپو و شاید گاهی مجبور باشد جلوی لانه " مار " سبز شود!

آلبوم عکس

<< May 2012 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04 05
06 07 08 09 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31

كل گپ

ساكنان زمين

فرا - مرزی

* تماس





rss feed


Blogdrive


 12.5.12
هواشناسی خاندان سلطنتی انگلیس!؟

انگار هوای خاندان سلطنتی انگلیس خیلی خراب شده که دیگه خودشان بطور عملی آستین بالا زده و به کار شرح حال و هوای‌شان مشغول شده‌اند و برای این کار فعلاً ترجیح دادند این ولیعهد ابدی خاندان سلطنتی رو فعلاً بندازن وسط تا بعد چه پیش آید!

http://pe.rian.ru/photolents/20120511/130093099.html

 پست شده در ساعت: 6:16 am توسط: تقي

  نظر شما||

 9.5.12
نگاه (2)

نگاه (2)

طبق معمول، درست از لحظه‌ای که می پیچم طرف اتوبان، انگار ذهنم خودش رو ول میکنه در مباحثاتی که گاه و بیگاه با بغل‌دستی دنبال می کنم. کسی که مثلاً باید در صندلی کناری من نشسته باشه، تنها خصوصیت منحصر به فردی که داره، اجازه میده من بجایش فکر کنم، بجایش صحبت کنم و از همه اینها مهمتر، به حرف‌هایم گوش میده!

صحبت از حرف‌ها شد. شاید بشه گفت، بیش از نود و نه درصد این حرفها، حرفهائی هست که هیچگاه به هیچ کس نمی گم. یعنی، اونی که در کنارم نشسته، اساساً شنونده همان حرفهائی نیست که در اصل باید با خودش زد!

صحبت‌هایم و از همه اینها مهمتر عادتی که مجدداً به من بازگشت کرده، یعنی روشن کردن سیگاری در مسیر اتوبان، از کارهای هرروزه‌ام هست. در کنار اینها، نگاه به جاده، به گلهای زرد مزارع " راپس " و حس غریبی که این رنگ در تمام وجودم باقی میذاره، امور روزمره‌ام رو تشکیل میده.

در لحظه‌ای استثنائی چشمم می افته به ماشین پلیس که در مسیر ورودی اتوبان طوری پارک کرده که انگار قصد داره ماشینی رو تعقیب کنه. سعی می کنم سرعتم رو کنترل کنم و خوشبختانه سرعتم در حد مجاز هست.

از همان شب عید نوروز این توجه و حساسیت برام باقی مونده. آنشب پلیس طبق یک قرارداد نانوشته و اما در بسیاری مواقع انجام شدنی، ماشین‌ام رو بخاطر داشتن نمره هلندی تعقیب کرد و من هم بدون اینکه متوجه باشم، مسیر تقاطع اتوبان رو که تنها چندروزی بود جلویش تابلو شصت کیلومتر گذاشته بودند با سرعت کمی بالاتر از صد کیلومتر گذشتم... هنوز چند کیلومتری دور نشده بودم که ماشین پلیس از من سبقت گرفته و با دادن علائم مخصوص منو به سوی پارکینگ کشاند.

آن نیمه شب داشتم به شهری دیگر می رفتم تا دوستی رو که تا آن ساعت کار کرده بود، برداشته و به شهر خودمان بیاورم. در چنان ساعاتی معمولاً قطارها توقف خواهند داشت و وی مجبور میشد تا شش صبح در ایستگاه بماند و بعد با اولین قطار به شهر ما بیاید.

پلیس پس از سوالات مختلف در مورد علت حرکت نیمه شبانه و بعد جستجو در صندوق و بررسی مدارک گفته بود: شما سرعت غیرمجاز داشتید. و میزان اونو تا حدود چهل و چهار کیلومتر بیشتر از حد مجاز اعلام کرد. مدتی بود که خبری نبود تا اینکه بالاخره نامه‌اش رسید و معلوم شد نه تنها حدود دویست و پنجاه یورو جریمه شده‌ام، بلکه باید یکماهی گواهینامه‌ام رو تحویل داده و از رانندگی در آلمان محروم باشم. البته اعتراض به این قضیه هنوز در جریان هست و شاید با دوبرابر کردن میزان جریمه، از محرومیت رانندگی صرفنظر کنند.

این حادثه باعث شده که من چشمم مدام متوجه ماشین پلیس باشه و در بسیاری موارد این توجه و دقت گاه خود باعث میشه تا اونا فکر کنند شاید از هلند برای آلمانی‌ها " گراس " آورده‌ام و ...

از آینه ماشین نگاه کرده و متوجه شدم که انگار پلیس حرکت کرده و ابتدا جلوی کامیونی و با سرعتی بسیار آرام پیش می آمد. بعداز چند دقیقه متوجه شدم که از سمت راست من در حال سبقت هست، همراه با مکثی مشخص پشت سرم. تصور اینکه نمره ماشین من با جریمه‌ای همراه هست که از جمله آن یکماه محرومیت از رانندگی ثبت شده، فکر کردم شاید همین موضوعی بشه برای توقف ماشین‌ام. بالاخره از من سبقت گرفته و پس از حرکتی محدود، ناگهان متوجه شدم که از من دعوت کرده تا همراهش به سوی پارکینگ ویزه در اتوبان بروم.

وقتی به پارکینگ نزدیک شدیم و توقف کردم، ناگهان زنی زیبا که در لباس کاملاً مسلح و جلیقه مخصوص و ویژه پوشیده شده بود، از سمت راست بیرون آمده و نگاه تحسین‌آمیزم را با لبخندی همراه کرده و به طرفم آمد. در را باز کردم و شیشه رو پائین آوردم... گفت: لازم نیست پیاده شین، لطفاً مدارکتونو بدین. مدارک رو دادم و از محل کارم و قضایای مختلف پرسید. بعداز جستجو در صندوق عقب ماشین و نگاهی به وسائلم که در آنجا قرار داره، آن پلیس زیبارو آمد کنار شیشه و گفت: ببخشید که شما رو معطل کردیم. میتونی بری. گفتم: الانش هم تأخیر دارم اما اشکالی نداره! راستی، صندوق عقب نوشیدنی هست، میتونم شما رو دعوت کنم؟ لبخندی زد و گفت: نه مرسی....

 

 پست شده در ساعت: 11:59 pm توسط: تقي

  نظر شما||

 6.5.12
نگاه (1)

می پرسد: حال روحی‌ات چطوره؟

رویم رو از جاده برمیگردونم به سویش، تو ماشین هستیم و داریم میریم واسه یه برنامه. نگاه به چهره ملیح‌اش و مهربانی نگاه و صدایش، ترکیبی ایجاد می کنه که بی‌اختیار لبخند می زنم. شاید، این لبخند همان سپر دفاعی باشه که هرکس در اولین واکنش سعی می کنه برای پنهان کردن لرزش خفیف پوست صورتش و یا محوشدن نور چشمانش، بروز میده.

چندثانیه طول نمیکشه تا این لبخند به جملاتی متصل شده و با اونا به کلنجار بشینه که در پس‌زمینه ذهنم در حال شکل‌گیری هستند. به این نگاه، به این مهربانی دلنشین چهره و صوت، نمیتوان جملاتی کلیشه‌ای تحویل داد؛ کار عبثی خواهد بود آهی رو که در این لحظه ناخودآگاه از درونم به پرواز در می آید، از او پنهان کرده و بگویم: همه چیز خوب است؛ آسمان آبی است، چمن سبز است و دل من سرشار از شور... نه، اینطور نیست. نمی از باران هم به کمک می آید و به من یادآور میشود که، آسمان نه تنها آبی نیست بلکه ابری و گرفته است.

میگویم: ته قلبم حفره‌ای شکل گرفته که فکر نمی کنم موضوع این سالها باشه. گاه خواسته‌ام آنرا با چیزائی پر کنم تا شاید اگر نه که ترمیم بشه، بلکه خلاء آن وجودم رو همچون سیاه‌چالهای موجود در کهکشان درون خود نکشاند و از بین ببرد. با اینهمه اعتراف می کنم که گاه، آنچه که درون این حفره قرار میدهم خود خراش‌هائی در گوشه و کنار دیواره‌های قلبم بوجود می آورد که هشداردهنده هستند.

او و نگاهش محو میشوند و اگرچه چهره‌اش به سوی من باقی مانده، اما نگاهش دوردست‌ها را می جوید. من نگاهم را روی جاده و گاه به سوی او می چرخانم و ماشین‌ را در مجازترین سرعت لازم به پیش میرانم؛ انگار ضربان قلب ماشین نیز با سیر بازی اندیشه و زبان و نگاه و تصاویر هماهنگ شده و ضربآهنگ مناسبی یافته باشد.

خوبی مهربانی سوال‌اش در این هست که مسئله‌اش چندوچون لحظه‌هایم نیست. او خود در کنکاش درونی خود قرار دارد و لابلای احساساتی متغیر و متفاوت پیش میراند؛ گاه، به این می اندیشم اگر انسان در هربار بیدارشدن از خواب شبانه با این سوال روبرو میشد که: برای چه زنده هستی؟ شاید نمیتوانست همه آن دلایلی را بیان کند که درون جان‌اش جاری هستند. براستی، میتوان به آن چیزی امید بست که اساساً احتمال بروزش در جهان در ناممکن‌ها جای دارد؟

میگویم: فقدان عشق و عاطفه در وجود انسان فاجعه‌ای است که نمیتوان آنرا انکار کرد. این مهمترین علت حضور بهار در هستی و طبیعت، وقتی در مجموعه حیات انسانی تمامی عوامل و امکانات عملی‌اش را از دست میدهد، چطور میتوان به بهار در وجود انسان باور داشت!؟ وقتی، بهار شبیه‌سازی میشود و در فضاهای کوچک و حقیرانه‌ای، در محدوده‌های گل‌خانه‌ای آنرا بازسازی می کنند و عشق‌های مصنوعی و با تزریق حقه و فریب و هورمون میسازند و با مهر و نشان صنعتی به بازار عرضه می کنند، آیا میتوان به تقاطع همه آن وجوهی باور داشت که در جان آدمی زمینه‌ساز حسی عمیق و عاشقانه میگردند و ترا در بی‌زمانی و بی‌مکانی و بطور کلی به کهکشان متصل میکنند؟

او که مدتهاست عشق و رنج را در جسم نحیف‌اش توآمان تجربه کرده و میکند، لبخندی محو به لب می نشاند.

به ناگاه در می یابم که حضور نجیبانه او در این لحظه و در این مباحثه و حتی در میان همین کلماتی که اینک آن لحظات را به تصویر میکشد، چه موهبتی بوده و هست و لبخندش که میتواند فلک را سقف بشکافد و در هستی، طرحی نو دراندازد!

ایکاش میشد عشق را از بند خط تولید انبوه رهانید و مبنای حضورش را نه عرضه و تقاضا و بازار، بلکه بر مکانیسم واقعی‌اش که همانا اساس وجود و هستی و حیات بوده، برگرداند و آنرا ناظر بر لحظه لحظه زندگی انسان و مناسباتش قرار میداد. برای چنین زندگی هارمونیک، چقدر باید انتظار کشید!؟

 پست شده در ساعت: 9:00 am توسط: تقي

  نظر شما||

 14.3.12
بی‌نام‌ها و نشان‌ها!

خبر کنارگذاشتن خلخالی از رأس دادگاه‌های انقلاب اگه در بیرون از زندان و حتی بیرون از کشور مثل بمبی صدا کرد، اما ترکش آن داخل زندان رو بی‌نصیب نذاشت. همه اونائی که توسط دادگاه انقلاب و دارودسته خلخالی دستگیر شده بودند، به شور و شوق عجیبی افتاده بودند. خبر تجدیدنظر در احکام خلخالی به شایعات و امیدواری‌های زیادی دامن زده بود. هرکدام از زندانیان عادی این خبر رو به دلخواه خودش تعبیر می کرد و در میان آنان شاید واکنش " فتح‌الله " از همه اونا آشکارتر بود. بخاطر مواد مخدر پانزده سال زندان گرفته بود در زمان گذشته و حال با دستگیری مجدد بعداز انقلاب داشت دوران التهاب دوگانه‌ای رو سپری می کرد. از یکسو هیچ امیدی به آزاد شدن از دست خلخالی نداشت و از طرف دیگه، انقلاب و تحولاتش رو نقطه پایانی می دونست بر احکامی که در زمان شاه داده بودند. بسیاری از زندانیان دوران شاه از زندانها گریخته بودند و حال کم و بیش یا به همان کارهائی مشغول بودند که بخاطرش به زندان رفته بودند و یا سعی کرده بودند در گوشه‌ای از این اجتماع گذران روزمره‌ای فراهم کرده و در ناشناخته‌گی بعداز انقلاب غرق شوند. فتح‌الله اما نه ناشناخته بود و نه قادر بود از دنیائی که تمام زندگی‌اش با آن گره خورده بود فاصله بگیرد. او کار سوزن‌دوزی و پرتره‌دوزی رو در زندان یاد گرفته بود و با کار مداوم و دستمایه‌ای از هنر، به شخصی شناخته‌شده بدل شده بود. زندانیان، با دنیای محدود و قلب‌های کوچک و حساسیت‌های زیاد، بهترین مشتریان او بودند؛ آنانی که عکس‌های جوانی خودشان را به او میدادند تا موجود فعلی و بازمانده از سالهای سپری‌شده در زندان رو در چهره جوانی‌شان بپوشاند. فتح‌الله نیز با چیره‌دستی بی‌نظیری سوزنهایش را بکار میگرفت و گاه از چنان سوزن‌هائی استفاده می کرد که حتی دیدن آن با چشم غیر مسلح نیز امکان‌پذیر نمیشد و ... جالب اینکه با تردستی خاصی نخ‌های نازک‌تری را به سوزن‌ها کرده و نقطه‌های بسیار ریزی بر پارچه نازک بوم می دوخت. شاید ساعت‌ها کارش بر روی یک پرتره از چند سانتی متر تجاوز نمی کرد و دیدن طرح‌های مختلفی که آنها را در لفافه‌ای می پیچاند، کار دشواری مینمود. با اینهمه از اولین نشانه‌های بیداری، فتح‌الله در کار بود و همزمان در صحبت‌های بی‌پایان روزمره شرکت می کرد.

اولین نشانه بارز عدم حضور خلخالی در بند صدای رادیوهای مختلف بود. زندانیان هر کدام رادیوئی ترانزیستوری از بیرون گرفته و حال انواع رادیوهای داخلی و خارجی پخش‌کننده آخرین خبرها و نشانه‌هائی بودند که هر کدام قادر بود زندانیان را همچون موجی از این سوی بدان سوی بکشاند.

خبر تجدید محاکمه زودتر از آنکه انتظارش میرفت عملی شده بود. دسته‌دسته زندانیان را به صف کرده و برای تجدید محاکمه می بردند. افغانی‌های زیادی آزاد شدند و تعداد بیشتری از زندانیان نیز با محاسبه دورانی که گذرانده بودند، بطور مشروط آزاد شدند. وقتی نام " فتح‌الله " برای آماده شدن خوانده شد، رنگ از چهره‌ تیره و بهم‌پیچیده‌اش پرید. عباس‌آقا که علاقه خاصی به او داشت، سعی میکرد اونو دلداری بده. ما هم هر کدام یه جورائی بهش دلداری میدادیم. دو روز پیشتر از این بود که در قدم‌زدنی در محوطه فضای باز زندان بهش میگفتم: آقا فتح‌الله تو با این هنری که داری، براحتی میتونی جائی تو جامعه پیدا کنی. خیلی‌ها اصلاً نمیدونن که این کاری که تو می کنی چی هست و اگه بدونن باور کن کار تو رو با قیمت‌های خیلی بالاتر از آنچه اینجا گیر میاری ازت می خرند. در حالی که نگاهش فاقد هرگونه حسی بود میگفت: راستش اینقدر تو اینجا موندم و اینقدر به این زندگی عادت کردم، حتی ماههای بعداز انقلاب هم نمیدونستم بالاخره کجا برم و چکار بکنم. حتی رفتم کمیته و گفتم که بابا من توبه کرده‌ام و میخوام کاری بکنم و یه کاری بهم بدین. اونا گفتند: با این سابقه‌ای که تو داری، نمیشه تو کمیته برات کاری جور کرد و اونوقت دوباره افتادم به کار مواد. آخه، من که نمیتونستم سربار مادر پیرم باشم و همون یه لقمه نونش رو از تو بشقاب‌اش بردارم. واسه همین یکی دوباری از این و اون قرض کردم و آخرش مجبور شدم یه سر برم طرفای بلوچستان و چندبار هم تونستم از اونجا جنس بیارم تهران و ... خب، همیشه که نمیشه در رفت. واسه همین وقتی گرفتن منو و با سابقه‌ای که داشتم منو دوباره انداختند زندون و ... حالا خدا بزرگه. شاید مثل خیلی‌های دیگه آزاد بشم. هرچند میدونم حتی همین‌هایی که دارم براشون پرتره می زنم، همین بدهی‌شونو به راحتی بهم نمیدن.

فتح‌الله با سلام و صلوات رفت زیر هشت. تا ظهر دل تو دل هیچ کس نبود. نه کسی حال والیبال داشت و نه حتی کسی برای قدم زدن بیرون میرفت. هوا هم سرد بود و سوز داشت. عباس‌‌آقا که حسابی بی‌حال بود. رو تخت‌اش افتاده بود و سیگار پشت سیگار روشن می کرد. هم دلش میخواست فتح‌الله آزاد بشه و هم غمگین بود که اگه اون آزاد بشه، چطور میتونه یه سال بعدی زندونش رو بگذرونه.

ظهر، وقتی دادگاهی‌ها رو آوردند رنگ به چهره فتح‌الله نبود. آنچه که در دادگاه گذشته بود نه تنها امیدی براش باقی نذاشت، بلکه بشدت اونو خورد کرده بود. جرم آخرش رو خیلی محدود گرفته بودند اما، اونو وصل کردند به بقیه دوران زندانی که باید در زمان شاه می گذراند و بهش هفت سال داده بودند. مثل دیوونه‌ها بود. یک کلمه حرف نمی زد. شب، وقتی بعداز شام توی راهرو برای قدم‌زدن رفتیم و برگشتیم، یکی از بچه‌ها جلوی اتاق گفت: فعلاً قدم بزنید خودم خبرتون می کنم. عباس‌آقا گفت: بذار بچه‌ها بیان تو. در گوشه‌ای فتح‌الله و عباس‌‌آقا و یکی دیگه که از اتاق دیگه‌ای بود، داشتند مواد میزدند. کاغذ آلومینومی دست فتح‌الله بود که قطره مواد رو توش با شعله‌ای زیرش به حرکت در می آورد. من با سر به محمود و پیمان اشاره کردم که بهتره اونا رو به حال خودشون بذاریم و بریم دور بزنیم.

بعداز نیمساعت، عباس‌آقا اومد دنبالمون. معذرت‌خواهی کرد و گفت: طفلک خیلی حالش گرفته بود و خواستیم یه خورده به حال بیاد... بعداز آن دیگه هر شب بساط برقرار بود و فتح‌الله که حتی تمام کارهای روزانه‌اش رو هم ترک کرده بود و مدام تو تخت‌اش بود و یا خواب بود یا در حال کشیدن سیگار.

 

یکی از مأمورین زیرهشت اومد دنبال ما و گفت: وسائل‌تونو جمع کنید. یه ساعت دیگه منتقل می شین.

به عباس‌آقا میگم: یکی از بزرگترین آرزوهایم اینه که یه روزی بتونم شما رو و فتح‌الله رو بیرون ببینم و ببینم که چطور اونم تو بساط شما کار و بارش راه افتاده و دارین شاد و سرحال زندگی می کنید...

خداحافظی ما چند دقیقه‌ای طول نکشید. برای سلامتی ما و آزادی ما تو اتاق ما و جمع کوچیکی که کنار در شکل گرفته بود صلواتی فرستادند و ما راه افتادیم.

گذر از در هشتی و چندتا راهرو، ما رو در فضای زندان قصر و از خیابانی گذرانده و به بند یک بردند. همان‌جائی که اولین روز ما رو پذیرفتند و ... حالا، بقیه دوستان ما هم اونجا بودند و منتظر.

همه با هم در اولین اتاق بند یک جای داده شدیم. اتاقی بزرگ که توش چندتائی زندانی عادی بودند با جرم‌هایی مثل جعل کپن، قتل غیرعمد و از این قبیل.

 پست شده در ساعت: 7:23 am توسط: تقي

  نظر شما||

 11.3.12
بی‌نام و نشان (2)

 

جلوی در اتاق ما ایستاده بود. لبخندی بر لب داشت. جلوی بیشتر اتاق‌های بند مأموری ایستاده بود. وقتی اجازه دادند تا از در هشتی بگذریم و پای در راهرو بزرگ و دراز بند بگذاریم، همه آنها انگار آماده بودند تا ساکنان هر اتاق وارد شده و بعد، محل را ترک کنند. گاه می دیدی که ساکها را هم جستجو می کنند و بعد، فرد را به درون اتاق راه می دهند. پیش از ورود به اتاق با لبخند به سوی ما نگاه می کرد. معلوم بود از وجنات ما تشخیص داده بود ما نباید بخشی از مجموعه زندانیان عادی آن بند باشیم. پرسید: " تقی " کدامیک از شماهاست؟ گفتم: "من هستم." و با گفتن آن، دهانم خشک شده بود و آب دهانم به سختی از گلویم پائین رفت. در پهنای یک ثانیه، احساس کردم او با این سوالش مجموعه‌ای از مسئولیت‌ها را از من طلب می کند. قصد هیچکدام ما این نبود که جز آن شکل مستقیم از بازی، نقش دیگری ایفا کنیم. من نگهداری بعضی از وسائل را پذیرفته بودم که میتوانم مثل ابزار جرم در زندان تلقی گردد. مجموعه سه کتاب ریزنویس از  آثار لنین که درون کفش خود و در فاصله پاشنه کفش ورزشی و کفی کفش، جای داده بودم. مأمور رو به من کرده و گفت:" وسائل‌ات رو بالای تخت‌ات گذاشته‌ام. برو نگاه کن. هیچکدامش دست نخورده‌اند." و آنگاه لبخندش، زیباترین لبخند جهان هستی بود که چهره تا آن زمان ناشناخته صورتش را به فرشتگان تبدیل میکرد. تازه متوجه شدم که جوانی است در لباس نظامی با سردوشی مخصوصی که برای مأموران وظیفه در نظر میگیرند و آنها در واقع دوره سربازی اجباری را طی می کنند و بس. او جوانی بود که در مجموعه ساختار نظامی نمی گنجید. تنها فردی بود که میباید لباسی را برای مدتی می پوشید و حرکات معینی را انجام میداد. بگونه‌ای که گاه موجودیت فردی خودش تصمیم‌گیرنده اعمالش بودند.

وقتی کتابها را در حالی که چهارتا شده بودند و روی هم قرار گرفته و در کنار وسائل دیگرم قرار دارند، بلافاصله برگشتم تا با نگاهم از وی تشکر کنم. نگاهم و تشکر جاگرفته در امواج آن، پهنای لبخندش را در تمام صورتش پخش کرد. دستی تکان داد که بیشتر درخواست سکوت بود و اشاره‌ای به اینکه، خوب و خوش باشید و ...

از صبح آن روز که به ما نوبت حمام را اطلاع داده بودند و اینکه وسائل‌مان را بالای تخت‌ها بگذاریم تا وسائل هر فرد مجزا از دیگری قرار داده شود، عباس‌آقا گفت:" تقی، اگه تو اسباب‌هاتون چیزی دارین که نمیخواین کسی بدونه، میتونی بدی من براتون جاسازی کنم. قراره اتاق‌ها رو واسه موادمخدر و تیزی و اینا بگردن. من وسائل خالکوبی‌ام رو میدم برام جاسازی کنند؛ وسائل شما رو هم میتونم بدم."

نگاه من و پیمان و محمود در یک آن چند سوال را به مشورت قرار داد. محمود با سر اشاره کرد که خودت یه فکری بکن. پیمان هم، حرف دیگه‌ای نداشت. بیرون آوردن وسائل توی جاسازی، از همان ابتدایش خودش پذیرش جرم محسوب می شد و من در یک لحظه تصمیم گرفتم اگه قراره برای این وسائل کسی رو مورد مؤاخذه قرار بدن، بذار حداقل عباس‌آقا نباشه. حرمت نون و نمک، از هر مصلحتی درست‌تر بود. شاید گفتن اینکه من چندتائی کتاب ممنوعه دارم، و با نشون‌دادن اون به عباس‌آقا باعث خنده و مزاح اونا میشدم. آخه مگه میشه با چنین حدی از حماقت کتابی رو با خود به چند زندان برد و برای نگهداری اون چنین ریسکی رو به جان خرید!؟ مگه تو کتابها چی بود که به احتمال محکومیت بیشتر می ارزید؟ برای کسی که برای سوزن و جوهر و دم و دستگاه مخصوص خالکوبی‌اش نگران بود، کتاب می تونست یه چیز کاملاً مسخره‌ای بیاد.

از عباس‌آقا تشکر کردیم و راه افتادیم. هیچ‌کدام از زندانیها مجاز نبودند غیراز وسائل حمام و دمپائی چیز دیگری رو با خودش حمل کند. بسیاری از زندانی‌ها خصوصاً افغانها پابرهنه و حتی با دستانی برهنه در صف بودند. آنها شاید ترجیح میدادند تو همان بند بمانند و با آب سرد دستشوئی توی توالت عمومی خودشونو تمیز کنند اما به این خواری دست و پای خالی در صف تن ندهند. آنها خوب میدانستند که در زیر بیش از چهل دوش توی حمام عمومی، حداقل تا آخرین پنج دقیقه وقت حمام، برای آنها جائی نخواهد بود. دوش‌ها پیشاپیش و بدون گفتن کلمه‌ای بین گنده‌های بند تقسیم شده بود. هرکدام از اونا نه به نیابت اتاق، که به موقعیت نانوشته و بی‌توافق و اجرائی بند، دو سه تائی دوش در اختیار داشتند.

وقتی به رخت‌کن رسیدیم و قرار شد لباسهایمان را درون یک کمد فلزی جای دهیم، من و پیمان و محمود یک کمد انتخاب کرده و پس‌از جادادن لباس‌هایمان و پیچیدن حوله‌ها به خود، قصد قرارگرفتن در صف رو داشتیم که عباس‌آقا اومد طرف ما و سه تا لُنگ به ما داد و گفت: حوله‌تونو به دست بگیرین و با این لُنگ‌ها بیاین تو. اونجا باید این حوله‌ها رو بذارین رو سکوها خشک بمونه که بعد خودتونو باهاش خشک کنید. نگاه به چشمان عزیز این مرد، سبیل‌های خوش‌فرم و موههایی که پرپشت بودند و افشان روی پیشانی، نماد مردان جوانمردی را با خود حمل می کرد که بی‌اختیار حس قدردانی و تشکر در چهره‌ات جای می گرفت و او، برای فرار از دین‌ای که به گردن تو می افتاد، اخموتر و نامهربان‌تر نگاه‌ات را جواب میداد تا فکر نکنی که او برای ارضاء خود و کسب توجه از دیگران این کار را میکند؛ ما، مانند بقیه اعضاء اتاق و حتی چندتائی از خدمتکاران افغانی بند، بطور اتوماتیک در محدوده مسئولیت اجتماعی اون قرار گرفته بودیم.

وقتی در مارشی ناخودآگاه دنبال او پای به درون فضای بخارگرفته حمام گذاشتیم، با نگاهش ما را دنبال خود کشاند. چندتائی از بچه‌های اتاق پیشتر از ما جلوی سه تا از دوش‌ها قرار گرفته بودند. عباس‌‌آقا یکی از بچه‌ها رو که جلوی دوش اولی ایستاده بود صدا کرده و گفت:" سیاسی‌ها اینجا حموم می کنند و بعدش بذار عزیز و دوستاش بیان اینجا." عزیز که جوانی خوش‌چهره افغانی بود، با صدایی دوستانه گفت:" صئب، بسیار تشکر! مهربانی! " و آنگاه روی کرد به چندتائی دیگه که هرکدام لنگ‌هایی از عباس‌آقا و دار و دسته‌اش دریافت کرده بودند و حالا مثل بقیه زندانی‌ها بودند.

فضای حمام از همهمه و پیچش صداها و خنده و فحش و داد و بیداد پر بود. در محوطه‌ بین در حمام و دوش‌ها سکوهائی قرار داشتند که چندتائی از افغانها در حال کیسه‌کشیدن زندانی‌های دیگه بودند. اونا در اینجا هم به دلاک و کیسه‌کش و خدمتکار تبدیل شده بودند. انگار کار، در تقسیمی ابدی فقط بر دوش آنها قرار میگرفت و آنها بی هیچ اعتراضی به کشاندن اسب‌های عصاری مشغول میشدند. زندانیانی که زیر دستان کف‌آلودشان قرار میگرفتند حتی رنگ پوست‌شان نیز با این کیسه‌کشان ابدی فرق داشت.

آنها چرک را از پوست آنانی بر می کشیدند که شاید پشت آن پوست، چرکین‌تر از دستان این کارگران بی‌صدا و بی‌ادعا بود. مردی دیگر سطلی آب گرم روی مشتری می ریخت و آن دیگری، لنگش را برایش نگه میداشت و ... نفر بعدی.

عباس‌آقا که انگار مراقب کارهای ما بود، آمد جلوی دوش ما و گفت: همه چیز مرتبه؟ چیزی که کم و کسر ندارین؟ میخواین بگم یکی دو تا از این کارگرای افغانی بیان واسه کیسه و اینا؟" ازش تشکر کردم. انگار نگرانی ما از بازرسی وسائل ما رو از نگاهمان فهمید؛ گفت:" نگران نباش، اگه مسئله‌ای از تو اتاق ما پیش بیاد، به من خبر میدن." و بعد به جمعی پیوست که فتح‌الله توشون بود.

 

پاسبان وظیفه ای که وسائل ما رو نگاه کرده بود، با خنده‌ای بر لب از جلوی اتاق ما رفت و به افراد دیگه‌ای پیوست که انگار جلوی اتاقی دیگه به وسائل یکی بند کرده بودند. خنده مهربانش، با چهره ساده‌اش تنها یادگار آن روز برایمان باقی ماند و بس.

 پست شده در ساعت: 10:54 am توسط: تقي

  نظر شما||

Next Page