Your Ad Here
خالواش <body>
خالواش

 تماس

ترجمه

فرا - مرزی

كل گپ

پايان زمان

انقلاب واقعي

زمزمه هائي روي

يك شيوه ...

داستانهاي كوتاه

یادهائی دور و نزدیک



پونه را در زبان گیلکی خالواش ميگن. نوشته‌های این صفحه خصوصیات " خالواش " را دارد، خودرو و خودپو و شاید گاهی مجبور باشد جلوی لانه " مار " سبز شود!

آلبوم عکس

<< January 2012 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
01 02 03 04 05 06 07
08 09 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31

كل گپ

ساكنان زمين

فرا - مرزی

* تماس





rss feed


Blogdrive


 3.12.11
صدای درزدن سرنوشت!

بتهوون سمفونی پنجمش رو سرنوشت نام گذاشته! سمفونی با ضرباتی که انگار به در کوبیده میشود، آغاز شده و آنگاه به آرامی در بستر حرکتی آرام، تمام وجود را در بر میگیرد. دیروز با مصداق مشخصی از این سمفونی روبرو شدم، با حسی از اینکه گفته بتهوون رو تکرار کنم: این صدای در زدن سرنوشت است

 

در خونه‌ام به صدا دراومد. درو که باز کردم، یکی از همسایه‌ها بود. گفتش: تقی، میتونم یه خواهشی ازت بکنم؟ گفتم: معلومه. چی شده؟ گفت: میخوام لطف کنی و لاستیک‌های زمستانی‌ام رو از انبار برداشته و بذاری توی ماشین‌ام تا ببرم برای تعویض‌شون. گفتم: باشه، چنددقیقه دیگه میام دنبالت...

خونه‌اش یه طبقه پائین‌تر از طبقه‌ای هست که من توش زندگی می کنم؛ طبقه پنجم. یه سگ بدعنق و بدترکیبی هم داره! سالها پیشتر از این، بهش کمک کرده‌بودم تا یه تخت‌خواب کهنه‌اش رو باز کرده و بعدش ببرم بذارم تو انباری خونه‌اش که در طبقه هم‌کف قرار داره. از آن زمان بین ما سلام و علیکی برقرار بود و گاه صحبتی کوتاه در محدوده همراهی توی آسانسور.

در خونه‌اش رو زدم و اومد بیرون. همینطور که تو آسانسور ازم تشکر میکرد، گفتش که: میدونی، من خیلی مریض هستم و اصلاً زورم نمی‌رسه که این لاستیک‌ها رو بلند کنم. تمام موههایم ریخته و ... همینطور که اینا رو میگفت، به یاد حرفهای همسایه دیگه افتادم که در واقع نقش روزنامه دیواری مجتمع ما رو داره! هر نوع اطلاعاتی که بخوای، میتونی از توش پیدا کنی! " می‌یا " به من گفته بود که دکترها به همسایه طبقه پنجم گفته‌اند که سرطان داره. الآن مدتی است اما، دیگه قطعی شده و بنظر میرسه که هیچ امیدی هم نیست. حالا خودش داره برام همین رو تعریف می کنه. خودمو به ندانستن موضوع سرطان میزنم و طوری رفتار می کنم که متوجه نشه. میگم: والله اگه تو از مریضی گله کنی، بقیه دیگه چی باید بگن!؟ تو روزی پانصدبار این سگ رو می بری بیرون و تند و چست و چالاک راه میری و ... میگه: الان یه مدتی هست که شدیداً تنگی نفس می گیرم و ...

میریم سراغ لاستیک‌ها و من اونا رو میذارم تو ماشین‌اش. یه کیسه وسائل و خرت و پرت داشته که اونا رو هم تو انبار میذارم. بهش میگم غروب که برگشته، بیاد دنبالم تا لاستیک‌های تابستانی‌اش رو برگردونم تو انبار.

 

غروب میاد دنبالم و من هم لاستیک‌ها رو براش میذارم تو انبار و خرت و پرت‌هاشو برمیگردونم تو ماشین. در تمام این مدت، با کلمات مختلفی ازم تشکر می کرد. برای من جابجائی چندتا لاستیک چیزی نبود حتی تعویض لاستیک‌ها هم. اما وقتی فهمیدم که اون بخاطر تخفیف ویژه‌ای که از گاراژ گرفته، میتونه اونو در ازای ده یورو تعویض کنه با بالانس چرخها و غیره، فکر کردم بهتره بره گاراژ.

 

ساعت حدود نه شب بود که در خونه‌ام بصدا در اومد. با کنجکاوی رفتم جلوی در. خودش بود، همسایه طبقه پنجم. در حالی که نفس‌نفس میزد گفت: خیلی سخت بود تا این پالتو پوست رو از پائین و از انباری تا اینجا بیارم. خواستم اینو بهت بدم که اگه میتونی به کسی بدی برای استفاده. پوستش اصل هستش و ... لحظه‌ای روی صندلی نشست. نفسی گرفت و گفت: نمیدونم نفسم خیلی سریع میگیره. امروز رفته‌ام پیش متخصص قلب و اونا قراره یه سری آزمایشات بکنن. به چشمانش نگاه میکنم. این چشمان، پیشتر از این حس و حالت دیگه‌ای داشت. حالا، حسی بی‌جان و بی‌رمق توش جاخوش کرده. نگرانی از تمام وجناتش معلوم هست. مرگ، حتی پیشتر از حضور مشخص‌اش، جای پای خاص خودش رو در چشمانش گشوده است!

پالتو رو میگیرم و برای تشکر، می بوسمش. شب بخیر گفته و میرود. در حالیکه مرا با نگاه مبهوت و ناباور خود از حضور بی‌برنامه مرگ در زندگی خود، تنها میگذارد.


 

ساعت حدود نه شب بود که در خونه‌ام بصدا در اومد. با کنجکاوی رفتم جلوی در. خودش بود، همسایه طبقه پنجم. در حالی که نفس‌نفس میزد گفت: خیلی سخت بود تا این پالتو پوست رو از پائین و از انباری تا اینجا بیارم. خواستم اینو بهت بدم که اگه میتونی به کسی بدی برای استفاده. پوستش اصل هستش و ... لحظه‌ای روی صندلی نشست. نفسی گرفت و گفت: نمیدونم نفسم خیلی سریع میگیره. امروز رفته‌ام پیش متخصص قلب و اونا قراره یه سری آزمایشات بکنن. به چشمانش نگاه میکنم. این چشمان، پیشتر از این حس و حالت دیگه‌ای داشت. حالا، حسی بی‌جان و بی‌رمق توش جاخوش کرده. نگرانی از تمام وجناتش معلوم هست. مرگ، حتی پیشتر از حضور مشخص‌اش، جای پای خاص خودش رو در چشمانش گشوده است!

پالتو رو میگیرم و برای تشکر، می بوسمش. شب بخیر گفته و میرود. 

مرگ نیز همچون سایه‌ای در امتداد او و همراهش، به آرامی می لغزد و دور میشود.

 پست شده در ساعت: 6:49 am توسط: تقي

  نظر شما||

 28.11.11
تحریم، اسم رمزی برای شبکه موازی اقتصادی جهان!

تو اخبار صحبت از این هست که برخی کشورهای اروپائی و آمریکا و سازمان ملل و اینا تو فکر تحریم اقتصادی سوریه بخاطر نقض حقوق بشر هستند. حالا بماند که ما بالاخره نفهمیدیم این بشر مورد علاقه اونا کی‌ها هستند و حقوق‌شون چه فردی و چه اجتماعی چه صیغه‌ای هست؛ با اینهمه ذهن سریعاً میره سراغ یک جنبه دیگری از قضیه تحریم!

معمولاً در زمان تحریم، خصوصاً مایحتاج عمومی و یا حتی برخی کالاهای لوکس و اینا، از آنجائی که کشورهای مورد نظر برای تحریم، ارتباطات معینی با بازارهای بین‌المللی دارند و کالاهائی رو از اینجا و آنجا تهیه و در بازار داخلی به فروش می رسونند، نتیجه‌تاً هم بازار به آن کالاها و استفاده از آن عادت کرده و هم شبکه‌ای وجود داره که در تهیه و فروش و بطور کلی سود حاصل از آن درگیر هست. حالا وقتی تحریم بکار میاد، همانها باید برن سراغ یه عده دیگه‌ای در این جهان درندشت و با استفاده از امکانات اونا، همان کالاها رو با قیمت‌های بیشتری تهیه کنند. در واقع سود‌برندگان اصلی طرح مسئله تحریم، عمدتاً اونائی هستند که شبکه موازی قاچاق کالا و اسلحه و بسیاری چیزای دیگر رو سازماندهی و امورشان از این راه میگذره. در نگاهی چنین ساده به قضیه هست که می بینیم، اکثر اونائی که در مجموعه الیت سیاست‌مداران در جهان صحبت از تحریم و امثالهم می کنند، هم در جهت تقویت شبکه موازی مورد نظر هستند و هم، جاپای سیاستمدارانی رو در کشور مورد نظر محکم می کنند که با چنین شبکه‌ای در ارتباط بوده و یا استعداد دارند تا قرار بگیرند.

تنها چیزی که این وسط نقش مضحکه‌ای رو بازی میکنه، همانا حقوق بشر و دموکراسی و اینجور حرفهاست. در این راستاست که میشه دم و دستگاه مورد نظر و سیاستمداران مرتبط و باندها و بافت‌های چنین قضایائی رو شناسائی کرد؛ هم اونائی که در کشور مورد نظر زمینه‌ساز نمایشاتی میشوند که طرف مقابل با استفاده از رسانه‌ها و قدرتی که در جهان داره، بتونه اونا رو محکوم کنه؛ و هم این باصطلاح رهبران سیاسی در جهان بازهم به اصطلاح آزاد که سر دیگر طناب رو دارند.

در این میان اما، هستند و همیشه بوده‌اند افرادی که در میادین مورد نظر به بازی گرفته شده و جاجای آن هستند افراد و مهره‌هایی که سوخته شده و به گوشه‌ای پرت میشوند.

توجه و دقتی که بتونه آدمی رو از بازیچه‌شدن در چنین منجلاب‌هایی حفظ کنه، کار بسیار دشواری است؛ نه حتی در تقابل با مهره‌های اصلی سیاست‌ساز جهان و منطقه و بومی، بلکه در برخورد با آن باصطلاح رهروانی که در راهی گنگ و حتی خطا طی طریق می کنند و ترا برای لحظه‌ای مکث و تقاضا برای توجه به تمسخر میگیرند و اساس سوالات ترا به تردید میبرند و ... خلاصه یک ترور شخصیت جانانه‌ای در انتظارت خواهد بود.

 

من اما ترجیح میدهم مدام این سوال را برای خود طرح نمایم: ثقل زمین کجاست؟ من در کجای جغرافیای زمین ایستاده‌ام!

 پست شده در ساعت: 11:07 pm توسط: تقي

  نظر شما||

 22.9.11
پائیز و بازی زمان!

تنها یک صحنه و شکل‌گیری آن در کسری از ثانیه، کافی بود تا با سرعتی اعجاب‌انگیز به چابهار پرتاب شوم. هوای پائیزی و تلؤلو نور خورشید در عین لطافت و پاکیزه‌گی چشمگیرش، قادر نیست آنگونه پوستت را حتی از پشت شیشه جلوی ماشین‌ات گرم کند تا تداعی تابستانی باشد که پیش از زایمان، مرده بود.

چابهار و اینبار در فصل زمستان تو در مسیر حرکت به سوی نانوائی میروی؛ جائی که نان ماشینی تهیه می کنند تا نان کارگران شرکت برای صبحانه را بگیری و در مسیر برگشت تعدادی از کارگران را پشت وانت سیمرغ خود سوار کنی.

بوی خوش نان لواش از پس سفره‌ای که آنرا پوشانده هنوز هم بعداز چند دهه در مشامم جای دارد! در مسیر اتوبان می رانم و ساختمان عظیم نیروگاه برق نزدیک شهر آخن، مرا از چابهار به میانه اتوبان می کشاند و هوا اما بازیگوشی‌اش را ادامه میدهد و اینبار مرا به میهمانی پائیز کابل می برد! پشت فرمان ماشین ولگا قرار گرفته‌ام و چند دقیقه‌ای است که تعدادی از دوستان را در کنار سازمان جوانان افغانستان و زمین چمن روبروی آن پیاده کرده‌ام و میروم تا برخی دیگر از دوستان را از محل سکونت‌شان یعنی در مکرورویان سوم سوار کرده برای ورزش صبحگاهی و فوتبال به زمین چمن برسانم. آفتابی درخشان به جنگ خنکی صبحگاهی و فضای سکوت و کم تحرک پیش میرود. سگی دارد پارس میکند و بخاری همراه صدایش در هوا می پیچد. مسیر پیش‌رویم که بسوی محله مکرورویان سوم می پیچد حواسم را به اینسوی زمان میکشاند؛ باید از خروجی شهر " دورن " خارج شوم و سوی محل کار بروم.

به کابل می اندیشم و به چابهار و آنگاه لابلای یادها و خاطرات، ذهن‌ام را آزاد می کنم تا بتواند خودش را با شکل خاصی که هوای امروز به خودش گرفته همراه کرده و مرا در پادگان اصفهان، در زندان قصر، در چابهار، در کابل، در دهلی و در هر گوشه و کناری جای دهد و با قدرت تمام نافی چیزی باشد که آنرا زمان می نامیم.

دلم میخواهد دست دراز کرده تکه از نان توی سفره و پوشیده شده بردارم. دستم را روی صندلی کناری‌ام و در فضای خالی میچرخانم و در خیالم، دستم گرمای نان را حتی از پشت سفره بسته شده تمیز میدهد و بوی نان را که تا اعماق وجودم رخنه میکند! شاید با جویدن لقمه‌ای از آن نان بتوانم تمام این مسیر رفته را یکبار دیگر طی کنم حتی با تکرار مو به موی آن لحظاتی که گذرانده‌ام؛ با تمام زیبائی‌ها و زشتی‌هایش، با تمام فرازها و فرودهایش و ... از همه اینها مهمتر، با تمام طپیدن‌های قلب خود! و ... باز هم برانم در همین جاده‌ای که چند دقیقه دیگر باید در پارکینگ شرکت ماشین‌ام را پارک کرده و دگمه‌ای را فشرده و زندگی را در روتین خاصی دنبال کنم!

 

 پست شده در ساعت: 7:57 am توسط: تقي

  نظر شما||

 6.7.11
پرسه در رسانه‌ها – 1

این روزا جنجال خبری درباره دومینیک اشتراوس خان کم و بیش از حالت تکان‌دهنده خود خارج شده و حال روالی متعارف در دنیای ورق‌پاره‌گی رسانه‌ها را به خود گرفته است. رسانه‌های عمومی موضوع تجاوز وی به خدمتکار هتل و بطور کلی رفتار بیمارگونه و افسار گسیخته وی در برخورد با زنان را با ترفندهای بسیار به انواع و اقسام بی‌بی گوزک‌های سیاسی متصل و اصل موضوع را به محاق می کشانند. تصور اینکه بر رأس مهمترین مراکز مالی دنیا عناصری قرار میگیرند که با وقاحت تمام دست به هر رفتاری می زنند و یا سیاستمدارانی که در برابر مردم دنیا با وقاحت تمام دروغ میگویند و همه اینها در میهمانی چپاول قابلیت‌های طبیعی و تولیدی جهان امروز در کنار هم و در همراهی با یکدیگر شرکت می کنند همه اینها با ظرافت تمام بگونه‌ای جا می افتد که پس از مدتی، از تکرار و بازتکرار امور چنین افرادی خسته شده و آرزو میکنیم تا رسانه‌ها دست از سر ما برداشته و خبر چنین موجودات مضحکی را از لیست خبرهای پیش روی ما کنار بگذارند.

 

با اینهمه لحظاتی وجود دارد که نمیتوان براحتی از کنار آنها گذشت. دیروز صحنه‌ای را می دیدم که خدمتکار مورد تجاوز هتل در حالیکه روی سرش ملحفه‌ای انداخته بودند، از محل دادگاه خارج شده و بسوی ماشینی هدایت می شد. همزمان مردی که متهم به تجاوز به وی بوده با لبخندی بر لب و در حالیکه دستش در دست همسرش بوده صحنه را ترک می کند؛ کسی که به گفته وکیل خدمتکار هتل به وحشیانه‌ترین شکل زن را مورد حمله و تجاوز و آزار جسمی و جنسی قرار داده بود، حال خود را در موقعیتی می بیند که انگار مظلوم‌ترین فرد روی کره زمین هست.

در جهانی که ما زندگی می کنیم، این متجاوزین نیستند که می باید از رفتارشان شرم کنند؛ بلکه مورد تجاوز قرارگرفتگان هستند که میباید برای دوری از هرگونه احتمال خطر جانی و تحقیر و دیگر بلایای احمقانه، چهره خود را بپوشانند.

حزب سوسیالیست فرانسه نیز در این میان با رفتاری که برای جلوگیری از شکایت علیه اشتراوس خان در سال 2003 نشان داده و مانع از اعتراض علیه وی شده، نشان داد که اساساً جایگاه چنین افرادی در ساختار قدرت جهانی برایشان از اهمیت بیشتری برخوردار میباشد.

روزنامه شرق نیز در مقاله‌ای که در این زمینه نگاشته و سایت ایران امروز آنرا منعکس نموده، موضوع را به نقش و تأثیر پوتین نخست وزیر روسیه مرتبط کرده و ارتباط با جناحی از ساختار قدرت در فرانسه و ... خلاصه داستانی سرهم بندی کردند تا به ما اینگونه تلقین کنند که تمام این قضایا صحنه سازی بوده و نه تجاوزی در کار بوده و نه چنین مشکلی هم آقای اشتراوس خان دارد. حتی اگر در جریان دادگاه اشتراوس خان بدلیل اسناد و مدارک بسیار معتبری که وجود داشته، وکلای وی به هیچ وجه اصل امر تجاوز را رد نکرده و فقط مایل بودند آنرا به خرید و فروش سکس محدود کرده و بازی خاصی که پشت این کار مطرح بوده. آنها خوانندگان خود را شاید مثل خودشان احمق تصور کرده‌اند که اگر خدمتکار فوق فروشنده سکس بوده، دیگه چرا بعنوان خدمتکار در هتل استخدام شده و نه بعنوان تن فروشی که مسلماً سطح و شیوه زندگی و میزان درآمدش بمراتب میتوانسته بیشتر از یک خدمتکار بوده باشد.

بدبختی بزرگتر البته این است که چگونه چنین نشریاتی در محدودیت و محکومیت عمومی امر اطلاع رسانی و کار رسانه‌ای در ایران بعنوان روزنامه‌ای قابل مکث معرفی می شود و برخی‌ها نیز از انتشار مطالب و مقالاتشان در چنین ورق‌پاره‌ای ابراز رضایت و خوشحالی می کنند.  

 پست شده در ساعت: 11:33 pm توسط: تقي

  نظر شما||

 5.7.11
بی‌پرده – 4

افسون چشم‌هایش!

در سفرم به تاشکند با مورد بی نظیری برخورد کرده‌ام که تداعی دقیقی است از " افسون چشمهایش "!

با دوستانم از یک غذاخوری عمومی بر میگشتیم؛ چندتائی کولی به طرف ما آمدند. پسرک و دخترکی کثیف و ژنده در سن و سالی حدود شش هفت ساله. اصرار می کردند که به آنها پولی برای خرید غذا بدهم. عین همین جملات را زنی که انگار مادر آنها بوده، در برابر رهگذر دیگری با صدای بلند بیان می کرد. به دروغ، دروغی که هیچگاه نتوانسته‌ام برایش دلیل قانع‌کننده‌ای بیابم، گفتم: پول ندارم. آنها اما بدون توجه به این دروغ و بدون اینکه خواسته باشند ثابت کنند که دروغ می گویم، خودشان را به نشنیدن می زنند و خواسته‌شان را تکرار می کنند. بالاخره دوستم " ممیش " دست در جیب کرده و اسکناسی را از لای بسته پول خود بیرون کشیده و به پسرک داد.

چنین کاری البته مثل سوت‌زدن و خبردادن به بقیه کولی‌هاست! آهان، یکی پیدا شده که میتوان به گوشه‌ای از وجودش رخنه کرد و قلبش را به ترحم و دستش را به جیب‌هایش نزدیک کرد! دور ما را هفت هشت تائی از کولی‌ها در بر گرفتند که بنظر اعضاء یک خانواده می آمدند. دوستم با قیافه‌ای بظاهر خشن اما با لحنی دوستانه میگفت: کاری نکنید که همان پولی که داده‌ام رو هم بگیرم؛ و اونا رو از خودش دور میکرد. از دوستم که بسته‌ای نارنگی همراهش داشت چندتائی نارنگی گرفته یکی را به بچه‌ای در بغل مادر دادم و یکی دیگر را به دخترک شش ساله‌ای و نصف یک نارنگی را هم به پسرک و گفتم که نصفه دیگر رو برای خودم بر میدارم. فکر می کردم با این ترفند آنها را مجبور خواهم کرد از ما دور شوند! اما آنها مثل نوار یک ضبط خواسته‌شان را تکرار می کردند!

تا نزدیک ماشین ما همراهمان آمدند. در یک آن، در گردش چشمانم، ناگهان در افسون چشمانی گیر افتادم! دخترک درست روبرویم ایستاده بود در قد و قواره خودم که چشمانمان در فاصله‌ای سی سانتی متری نسبت به هم قرار گرفته بودند. رعشه‌ای تمام وجودم را در خود فرو برد. چشمان سبز و براق‌اش در پس زمینه‌ای از صورتی سبزه و گرد، با لبخندی بدون خواهش، با آرامش تمام دهان گشوده و صوت جاری از نوار را تکرار میکرد. انگار وجودم در افسون چشمانش چنان گرفتار آمده که حتی با چرخش او، مجبور شدم طوری بچرخم که نگاهم روی چشمانش باقی بماند. دهانم باز شد و زبانم چرخید و صوتی بیرون آمد و جمله‌ای گفته شد که: میخوای به تو هم نارنگی بدم؟ چشمانم نگاهش را دنبال میکرد و گوشهایم شنید که میگفت: آخه نارنگی رو که نمیشه بجای نهار خورد! و من اما بدون اینکه قادر باشم حرفش را در مغزم هضم کنم از دهانم چنین صوتی بیرون دادم که: آخه تعداد شما زیاد هست و من آنقدر پول ندارم برای نهار همه شما کافی باشه. دهانش گفت: هر چقدر میتونی بده. دستم بدون اینکه سوالی از من بپرسه، توی کیف روی دوشم شروع به جستجو کرده و چندتائی اسکناس که شاید بزرگتر از معمول بوده‌اند بیرون کشید و گذاشت در دست دخترک و حتی مکثی کرد شاید بتواند دست دخترک را نوازش کند. من اما قادر نبودم چشمانم را از چشمانش بدزدم و به کارهائی که دستم با آن درگیر بود توجه نشان دهم.

صورتش شکفت و چشمانش برقی زد که تمام وجودم را سوزاند. قدردانی این جرقه آنقدر بود که توانستم لحظه‌ای هم که شده صورتم را به دست ماهیچه‌هایش بسپارم و لبخندی را روی آن شکل دهم.

چشمها در حالی که دستی برایم تکان میداد، دور شد و من میخکوب برجای مانده بودم.

در مسیر برگشت به محل کار دوستم مدام به این فکر می کردم: آیا میتوانم دوستانم را راضی کنم تا هر روز همین ساعت به همین غذاخوری بیاییم تا من فرصتی بیابم و این چشمان افسونی را، حتی اگه شده در دوربین تلفن همراه‌ام به ثبت برسانم؟

 پست شده در ساعت: 11:57 am توسط: تقي

  نظر شما||

Next Page