خالواش <body>
خالواش

 تماس

ترجمه

فرا - مرزی

كل گپ

پايان زمان

انقلاب واقعي

زمزمه هائي روي

يك شيوه ...

داستانهاي كوتاه

یادهائی دور و نزدیک



پونه را در زبان گیلکی خالواش ميگن. نوشته‌های این صفحه خصوصیات " خالواش " را دارد، خودرو و خودپو و شاید گاهی مجبور باشد جلوی لانه " مار " سبز شود!

آلبوم عکس

<< September 2016 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03
04 05 06 07 08 09 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30

كل گپ

ساكنان زمين

فرا - مرزی

* تماس





rss feed


Blogdrive


 10.9.16
بتی

گربه‌های زیادی در زندگی من بوده‌اند؛ چه در ایران که بهرحال امکانات کمتری داشتم برای نگهداری از گربه، و چه در بیرون از ایران و در کشورهای مختلف. رفتار بعضی از آنان آنچنان منحصربفرد و تأثیرگذار بود که بقول یکی از متخصصان زبان شناس: چه کسی میتونه نادیده بگیره آن لحظه‌ای رو که در برابرت گربه‌ای رو می بینی که ساعت‌ها قادر هست بشینه در جائی و به نقطه معینی خیره باقی بمونه؟ در چنان وضعی، تو انگار با خود بودا طرف هستی نه حتی مریدی که در حال مدیتیشن هست؟ آیا میتوان براحتی اندیشیدن گربه رو نادیده گرفت؟ وقتی قرار شد برای ترساندن موش‌هایی که وارد ساختمان مهمانسرای ما در چابهار میشدند، گربه‌ای را آورده و نگهداری کنیم، به هیچ وجه فکر نمی کردیم که، نمیتوان گربه را بعنوان کارگری به خانه وارد کرد و وظیفه‌ای بر دوشش نهاد. ما با موجودی روبرو خواهیم شد که بزودی به عضوی مهم و تأثیرگذار در خانه تبدیل خواهد شد و حتی افتخار اینکه در کنار کدامیک و روی پای کدامیک بنشیند و از دست چه کس یا کسانی غذا بگیرد و در اتاق کدام فرد بخوابد، خود به حدیث بی‌پایانی از شرح و توصیف بدل شود. اولین روز ورود " بتی " به مهمانسرا نشانه تمام عیار سرکشی و مقاومت و مقابله بود. بتی، یکی از چند فرزند گربه‌ای بود که در محیطی باز و در کنار چادرهای بلوچ‌های منطقه جدگال در حوالی بندر کنارک چابهار و همراه با چادرنشینان به دنیا آمده بود. در همان دوران کودکی بود که یکی از کارگران شرکت ما در چابهار وقتی از جستجوی ما برای آوردن گربه‌ای با خبر شد به سرعت دست به کار شده و بعداز صحبت با صاحب گربه، یکی از فرزندان تازه بدنیا آمده‌اش را درون پاکتی گذاشته و صبح زود روز شنبه به سوی چابهار حرکت نمود. بچه گربه تمام راه همراه با صدای اعتراض در تلاش بود تا هرطور شده خود را نجات داده و به محیط اصلی و مأنوس کنار مادر خود برگردد. کارگر ما که همراه با کارگران دیگر پشت وانتی نشسته بود تا راه تقریباً دو ساعته را طی کرده و به شرکت بیاید در یک لحظه متوجه شد که گربه از پاکت بیرون آمده و خود را از وانت به بیرون پرت کرد! وانت را نگهداشتند و با کمک کارگران دیگر بالاخره گربه را گرفته و اینبار طنابی را نیز به گردنش بسته و سر دیگر طناب را محکم نگهداشتند. بجای پاکت، گربه را درون شالی گذاشته و سعی کردند راههای احتمالی فرارش را ببندند. سرپرست شرکت ما وقتی گربه را دید با خوشحالی تمام آنرا به مهمانسرا آورد و به آشپز ما عبدالرحمان بلوچ تأکید کرد که مبادا در را باز کند یا احیاناً پنجره‌ای را؛ همچنین یادآوری کرد که هرازگاهی به گربه غذائی بدهد. ظهر که به مهمانسرا آمدیم اولین موضوع برای من و ما این بود که ببینیم گربه کجاست. تمام مهمانسرا را جستجو کردیم و اثر و نشانه‌ای از وی نیافتیم و بالاخره در اتاق من و در گوشه انتهائی زیر تخت من اونو پیدا کردیم که با کمترین تلاش برای نزدیکی، با حالتی جنگجویانه صدای فیس فیس اش در میآمد. نگاه به این موجود ظریف و کوچولو با چنان ایمانی به مبارزه، تمام وجودم رو پراز شور و شادی کرده بود. همین لحظه که پس از سه دهه و اندی دارم از آن لحظات می نویسم با اطمینان خاطر میتوانم بگویم که از آن لحظه به بعد هیچ زمانی نشد که در ذهن من درگیر بتی و اموراتش نباشم. پیوندی خاص بین من و اون بسته شده بود و من احساس می کردم تمام وجودم از عشقی عظیم و نیروئی خارق‌العاده پر شده است. زیر تخت و روی یه تکه مقوا مقداری غذا گذاشتم با کاسه‌ای آب. ساعتی بعد وقتی برای کاری به بازار چابهار رفتم، با پرسش از دوست و آشنا بالاخره برایش شیر پیدا کرده و خودم را به سرعت به خانه رساندم تا با استفاده از عطر و طعم شیر اونو به غذاخوردن تشویق کنم. میدانستم غذاخوردن برای اون به معنی پذیرفتن محیط جدید برای زندگی است. کاسه آب را با شیر عوض کردم و بدون اینکه شب هم چراغ اتاق را روشن کنم، همانطور در اتاق را بصورت نیمه باز گذاشتم. تمام لحظاتی که در اتاق نشیمن و همراه سایر همکارانم بودم، حواس من پیش بتی بود. هرکدام از همکاران از تجارب خودشان در نگهداری گربه صحبت می کرد. من هیچ تجربه مستقیمی نداشتم و تمام این لحظات برای من در فواصل ضربات ثانیه‌ها پیش میرفت. هر از چندگاهی به اتاقم میرفتم و انگار که خواسته باشم اونو گول بزنم، بدون آنکه سرم را به زیر تخت ببرم خودم را به کاری مشغول می کردم و مجدداً بیرون می رفتم. دلم میخواست این حس برایش باشد که رفت و آمد من به اتاق هیچ خطری برایش ایجاد نمی کند. بالاخره وقت خواب رسید. مهندس ابراهیمی میگفت: نگران نباش، اون بالاخره با این محیط کنار میاد. تو هم بی هیچ نگرانی بگیر بخواب. فکر کنم تا فردا گرسنگی بهش فشار بیاره. من اما تمام شب را در فواصل ساعات خوابیدم. هی بیدار میشدم و سرم را به زیر تخت می بردم و با دو چشم براق در گوشه پائینی تخت روبرو میشدم که در کنار دیوار قرار داشت و اون بی هیچ صدائی در آنجا درون خود مچاله شده بود. صبح یکبار دیگر به سراغ غذایش رفتم. تمام گوشتی که برایش بندبند کرده بودم، همانطور مانده و خشک شده بود. شیر و آب هم کمیت شان تغییری نکرده بود. اگرچه دیگر لازم بود همه آنها را دور بریزم و غذا و آب و شیر تازه‌ای برایش بگذارم. در طی روز چندباری به مهمانسرا آمده و سری به اون زدم. جایش را کمی عوض کرده بود اما کماکان زیر تخت بود. عبدالرحمان هم هیچ نشانه‌ای از حرکت اون ندیده بود. دومین روز نیز بدون کوچکترین تغییری سپری شد و من در عجب بودم از این مقاومت و اینکه چطور موجودی به این کوچکی و با سنی کم قادر هست اینگونه صبور و با تحمل و بجای خود مصمم باشد. تنها چیزی که به مخیله‌اش اصلاً نمیتوانست خطور کند این بود که با اینکار مرا بیشتر مجذوب خود کرده بود و علاقه ام برای نگهداری و رفاقت با اون دیگر جای هیچ تردیدی باقی نگذاشته بود. اصلاً نمیتوانستم او را بیرون برده و یا به کارگر مربوطه بازپس داده و به چادرنشینان بسپارم. او دیگر موجودی بود که تمام وجودم مملو از خواهش نوازش و بوسیدن و نگاه به چشمان زیبایش بود. به غذا دستی زده نشد اما آب و شیر کم شدند. ضمناً در چندباری که به زیر تخت نگاه کردم اونو در جاهای مختلفی از زیر تخت دیدم. انگار داشت محدوده زیر تخت را بمثابه حریم خود شناسائی می کرد. این نشانه‌های حرکت و قبول زندگی در کنار ما را به سرعت به اطلاع بقیه رفقای مهمانسرا رساندم. هرکلمه‌ای که درباره اون به زبانم می آمد، شهد دلپذیری در دل و جانم پخش میشد. دوستانم با لبخند و در جواب میگفتند: ما نمیدانستیم که مبارزه با حضور موش در مهمانسرا حالا بدل شده به ماجرای عشق و عاشقی تو! چیزی که آنها نمی دانستند این بود که این موجود کوچولوی ظریف و زنده، با توان خوددارانه خود، با چشمان زیبایش و آخرالامر با قبول حضور در اتاقم و زیر تخت‌ام، توانست در بندبند وجودم رسوخ کند و این کار انجام نمیشد مگر همین تماس از نزدیک و مستقیم بین ما. نیمه‌شب با صدای او که در حال زبان‌زدن به شیر بود از خواب بیدار شدم. تمام شیر را خورده بود و مقداری هم از غذائی که برایش گذاشته بودم. به سرعت کاسه شیر را پر کردم و او، اینبار بدون کمترین ترسی زیر نگاه و در فاصله کوتاهی از من شروع به خوردن شیر کرد. از مانده غذای شب هم کمی برداشته و برایش روی کاغذی تمیز و سفید ریخته و زیر تخت گذاشتم. به آرامی به غذا نزدیک شده و آنرا هم خورد. بنا به تجربه مهندس ابراهیمی سرپرست شرکت‌مان، توی طشتی ماسه ریخته بودم و آنرا هم زیر تخت گذاشتم. دیگر خیالم راحت بود و با آرامش تمام خوابیدم. صبح با صدای میومیوی " بتی " از خواب بیدار شدم و این صدا و این بیداری بهترین بخش رابطه و رفاقت من و بتی شد! برایش شیر آوردم و در ظرفش ریختم و وقتی به سرعت به سراغش رفت، به آرامی سرش را که به اندازه بند انگشتم بود نوازش کردم! زیر لب صدای غُرغُرش می آمد اما، از ظرف فاصله نگرفت. وقتی پس از خوردن شیر به طرف ماسه‌های توی طشت رفته و بعداز بوکشیدن درونش نشست، دیگر احساس کردم مهمترین بخش رابطه من و بتی به پایان رسیده و او پذیرفته که عضوی از جمع ما باشد و جای فعلی‌اش یعنی اتاق من را هم مناسب تشخیص داده و این، هدیه‌ای بود بی‌نظیر برای من تا به جهانی عاطفی و احساسی وارد شوم که تا هم اینک که این کلمات را می نویسم، همیشه از آن لذت برده‌ام و دوستی گربه‌ها را صریح‌ترین و مستقلانه‌ترین حالت رفاقت دیده‌ام. بتی همراه با حرکت پاهای کوچولو و ظریفش، با نگاه مردد و با احتیاط‌ اش، دست مرا هم گرفت و به جهان همزبانی بدون کلمات خودش برد. انگار با او به سرزمین عجایب، به دالان غریبی پاگذاشته‌ام که تنها موجودات درون همان جهان قادرند به زبانی با هم سخن بگویند که بیرون از دائره زندگی متعارف ماست! هفته اول زندگی من و بتی، با نوازش‌های من و قبول وی همراه شد. دو روزی نگذشت که بالاخره به بالای تخت من آمد و در کنار صورتم خودش را به من چسباند. این صحنه، این ابراز علاقه، اگرچه از کمبود وی به محبتی ناشی میشد که شاید هنوز بدان نیاز داشت؛ اما جرقه‌ای را به جانم وارد میکرد که تمام وجودم را سرشار و در عین حال تهی از هرگونه حس کدورت و نگرانی و ضعف می کرد! این موجود کوچولو چنان قدرت نفوذی داشت که به تک تک سلول‌هایم چنگ میزد و من کاملاً بی دفاع و تسلیم غرق او شده بودم. بالاخره تصمیم گرفتم اونو به اعضاء دیگر خانواده آشنا کنم. همانطور که توی بغلم گرفته بودم، اونو با خودم به سالن نشیمن مهمانسرا بردم. سعی کرد از دستم فرار کند و حتی تلاش کرد با چنگالش این کار را بکند اما، من هم اونو محکم نگهداشتم. بالاخره در لحظه‌ای خاص از دستم فرار کرده و به سرعت خودش را به اتاقم و به زیر تخت و امن‌ترین جائی رساند که در این یک هفته بدان عادت کرده بود. بتی، بتی، صدا کردن‌های من هم فایده‌ای نداشت. اسم بتی که به پیشنهاد یکی از دوستان بمثابه مخفف بتول بود، دیگر به ورد زبان همه اعضاء مهمانسرا بدل شد. هرکدام سعی میکرد شانس خودش را بیازماید و با مراجعه به اتاق من و سرکردن چنددقیقه‌ای به کشاندن وی به سوی خود نائل آید. بالاخره مهندس ابراهیمی توانست اونو زیر تخت گرفته و با نوازش او درست در نقاطی که میدانست برایش دلپذیر هست، او را روی پای خودش نگهدارد. نگاه کنجکاو و در عین حال کم و بیش آرام بتی تمام خانه را از زیبائی خود پر کرده بود. همه ما برنامه‌های مختلف کانال‌های چندگانه عربی و ایرانی و حتی اولین نشانه‌های کانال (C.N.N) رو که با کیفیتی ضعیف می گرفتیم، کنار گذاشته و به صحبت درباره گربه، بتی و گذران وی روی آوردیم. مجید ابراهیمی دستور غذائی خاصی به آشپز داد و از من هم خواست که آن زمان مسئول خرید شرکت هم بودم، گوشت و مواد خاصی را برایش بگیرم. اون هر روز کارش شده بود هم زدن ترکیب غذائی برای گربه و چرب و چیلی کردن آنها و بسته‌بندی آن برای چند روز و گذاشتن در فریزر. دیگر با نام بتی ما قفسه‌ای هم در فریزر داشتیم و غذا و یا حتی مواد خامی را که برای وی می خریدم، درون آن میگذاشتیم. بتی، در روزهای بعد با عبدالرحمن هم کنار آمد و گاه به آشپزخانه می آمد و تمام محیط خانه‌ را به مثابه محیط زندگی خود شناسائی کرده و اثرهای خاصی از خود بر آنها باقی میگذاشت. اولین شبی که به جمع ما در مهمانسرا پیوست بی نظیر بود. مهندس ابراهیمی با آقای عسگری در حال بازی تخته بودند. من و سعید هم داشتیم شطرنج بازی می کردیم. دوری بین ما زد و رفت روی پای سعید نشست. سعید که در این مدت کمترین توجه را به بتی نشون داده بود، چنان ذوق‌زده شد و همه ما چنان متعجب که: چطور شد پیش من نیامد و یا حتی مجید؟ مجید میگفت: اون داره یکی یکی رو به مایملک خودش بدل می کنه خلاصه گولش رو نخورین که اون با اینکارهاش بزودی ملکه این خونه و این مهمانسرا خواهد شد! و همه ما این ملکه را با افتخار تمام پذیرفتیم و اسم و گذرانش و خدمت به وی را بعنوان یک اصل خدشه‌ناپذیر برای خودمان قبول کردیم و به گردن گرفتیم! هرکدام از ما وقتی وارد مهمانسرا میشد اولین سوالش این بود: بتی کجاست؟ و بتی، که داشت با سرعت بزرگ میشد، با تک تک ماها بگونه‌ای سلام و احوالپرسی میکرد و خودش را به ما میمالید و ما لذت می بردیم که این افتخار را نصیب ما کرده است! ادامه دارد...

 پست شده در ساعت: 1:45 pm توسط: تقي

  نظر شما||

 3.6.15
تجربه دوباره “اوین” پس از پنج سال
نوشته رفیق عزیزم امیر بهبودی رو در اینجا منتقل می کنم. این نوشته در یکی از سایت های فارسی زبان در خارج کشور منتشر شده. فعالیت چنین سایت هائی و علل و چگونه گی تمرکز و تجمع نویسندگان و تهیه گنندگان متون و غیره هیچگاه برایم روشن نبوده و اصلاً ضرورت وجودی شان رو هم نمی فهمم. ترجیح دادم متن رو بخاطر اهمیت غیرقابل چشم پوشی اش - علیرغم طولانی بودن - بطور مستقل در اینجا بذارم. نکته دوم انعکاس این متن بخاطر نگاه کاملاً متفاوت امیر به گذران در زندان و نمایش دقیق و همراه با وسواس خاص وی به کارکرد ساختار سرکوب و شکنجه و جنایت در بطن و متن جمهوری اسلامی است. متن امیر ما رو با زندانی و گذران لحظه به لحظه اش همراه می کند نه با نقد و بررسی و قضاوت رفتار دیگر زندانیان در زندان و تمام این هزالیاتی که برخی بعنوان دارندگان سرقفلی زندانی جمهوری اسلامی به اسهال قلمی و درازگوئی های متکبرانه در این رابطه افتاده و مدام خود را در انظار عمومی قرار میدهند و به موجوداتی صرفاً رسانه ای بدل شده اند. امیرحسین بهبودی آنچه می‌خوانید برگرفته از اوایل کتابی است در دست انتشار که در آن خاطرات زندانم در دوران جمهوری اسلامی را بازگو کرده‌ام. من زندانی سیاسی دو رژیم شاه و شیخ بوده‌ام: ازتابستان ۱۳۵۵ تا آبان ۱۳۵۷ در زندان شاه بوده‌ام و ازآبان ۱۳۶۲ تا اسفند ۱۳۶۷در زندان خمینی. ورود دوباره به اوین … مرا داخل ماشین کردند و حرکت کردند نمی‌دانستم به کجا می‌برندم. پس از چند لحظه یک دفعه متوجه شدم به سمت اوین دارند حرکت می‌کنند و درست در همان لحظه بود که احساس کردم انگار از یک بلندی به قعریک چاه سقوط کرده‌ام. دیگر همه چیز تمام شد. مرا دستگیر کردند، به همین سادگی. بدون آنکه متوجه شده باشم بی اختیار گفتم حیف! پاسدارها به سرعت پرسیدند: چی حیف، چه گفتی؟ فوراً پاسخ دادم: هیچی منظورم اینه که حیف شد که شما هنوز در سوءتفاهم هستید و دوباره مرا به جای دیگری می‌برید. آن هاهم چندتا متلک گفتند که یادم نیست. به اوین که رسیدیم دیگر هوا تاریک شده بود. مرا وارد ۲۰۹ یعنی بند بازجویی کردند و در اتاقی نشاندند. برایم نان و کره وتخم مرغ پخته آوردند. گویا موقع پخش شام بود. با آنکه به کره خیلی علاقه داشتم، آنقدر بی‌اشتها بودم که دست به آن نزدم و از همان روز تا کنون که سالها از آن می‌گذرد هیچوقت از تخم مرغ پخته و کره خوشم نیامده و این دو را با هم نمی‌توانم بخورم. چند لحظه بعد بازجو آمد و ورقه سؤال‌ها را جلویم گذاشت. سؤال‌ها چاپی بود و جنبه عمومی داشت. از این لحاظ خوشحال شدم و احساس کردم این‌ها برای من بسیج نشده‌اند وگرنه همان لحظه اوّل برای لو دادن قرار مرا باید زیر فشار بگذارند و وقت خودشان را با این سؤال‌های عمومی نگیرند. اما این خوشحالی دیری نپایید. سؤالات در صفحات اول اسم و فامیل و این که چه کسانی از فامیل‌ها‌یتان “گروهکی” یا فراری هستند و.. و من هم جواب‌ها را می‌نوشتم در قسمت منسوبین سیاسی و فراری نوشتم: چنین منسوبینی ندارم. امیرحسین بهبودی بازجو دوباره وارد اتاق شد و گفت: یک لحظه چشم بندت را برمی‌دارم، چشمت را باز نکن، اگر کردی پدرتو در می‌آرم. چیزی نگفتم. او چشم‌بندم را برداشت و من چشمم را بسته بودم. شاید نیم دقیقه‌ای شد دوباره چشم‌بندم را گذاشت. از صدای پاها فهمیدم که به احتمال زیاد کسی را که مرا می‌شناسد، برای شناسایی‌ام آوردند. قبل از دستگیری آخرین خبری که از زندان داشتم، این بود که سه تا از رفقای قدیمی سازمان را زیر فشار‌های شدید قرار داده‌اند و دونفر مصاحبه کرده‌اند و یک نفر هنوز مقاومت می‌کند. دوباره بازجو وارد اتاق شد و مرا به اسم سازمانیم صدا کرد. گفت: خب رفیق جمشید حالت چطوره؟ من به روی خودم نیاوردم و جوابی ندادم؛ گویی او با من نبوده و مخاطبش شخص دیگری است. اوّلین سیلی محکم را نواخت. پس از ۵ سال اولین باری بود که دوباره گذارم به ۲۰۹ اوین افتاده بود. دنیای کوچکی داریم ما. دوباره باید بازجویی پس دهم، دوباره وارد جهنم شدم. چه لحظه دردناکی! اعتراض کردم. چرا می‌زنی مگر چه کار کردم؟ − خفه شو خودتو به اون راه نزن! پس تو جمشید نیستی! نه، من حسین هستم. بازجو رفت و من این سؤال را در مقابل خود دیدم: رده‌ی تشکیلاتی خود را بنویسید، تمامی مسئولیت‌هایی که تاکنون داشته‌اید، با ذکر تاریخ و افراد تحت مسئولیت اسم اصلی و آدرس فعلی همگی را با کشیدن کروکی بنویسید. خودکار را زمین گذاشتم. خنده تلخی برلبانم نشست به خود گفتم. امیر، همه شخصیت و جوهرت، همه حیثیت و عاطفه‌ات، آنچه که انسانی است و ترا امیر کرده است، همه را در قلب و مغز و دلت و پایت، درجان و بدنت گرد آور. امشب، شب زندگی و مرگ است. امشب شب مرگ تو و زندگی انسان‌های باشرف و مردم زحمتکش ایران و چرا ایران که تمام جهان است. هرچه نیرو داری در کف پایت متمرکز کن. این سؤال جواب دادنی نیست! قلم را روی میز گذاشتم. احساس کردم بازجو پشت سرم ایستاده، گفتم: آقا من کاره‌ای نیستم، این سؤال‌ها چیست؟ چرا از من این سؤال‌ها را می‌کنید؟ سربازجو [1] سر رسید و گفت: این، آدم نمی‌شود؛ این طوری حرف نمی‌زند؛ ببریمش زیرزمین! هر دو از اتاق خارج شدند. پچ پچ‌هایی کردند. تمام گوش و هوشم به حرف‌های آنها بود. بین پچ پچ‌هایی که نامفهوم بود دو کلمه شنیدم که بسیار خوشحال کننده و درعین حال عذاب‌آور بود. این دو کلمه، دوتا از مسئولیت‌هایم بود که قبلاً درسازمان داشتم. حدس می‌زدم همان کسی که مرا شناسایی کرده گفته و یا شاید دیگران. همان لحظه تصمیم گرفتم، اگر دیگر طاقتم طاق شد، همین دو تا مسئولیت کمرنگ‌تر را قبول کنم. از تجربه بازجویی در زمان شاه این را فهمیده بودم که نمی‌شود تا آنجا پیش رفت که در زیر بازجویی‌های این چنینی “لب از لب نگشود”؛ نمی‌شود گفت “هیچی نمی‌گویم، مرا بکشید من لب از لب نمی‌گشایم!” می‌دانستم که در تاریخ مبارزات ایران و شاید جهان، افرادی که اطلاعات زیادی داشتند و در زیر بازجویی‌های بسیار وحشیانه هیچ نگفته باشند، انگشت‌شمارند، اما این را هم می‌دانستم که انسان قدرت آن را دارد که در زیر کابل و بی‌خوابی و فشارهای طاقت‌فرسای دیگر عملاً هیچ اطلاعات مفید و بدردخوری به بازجوها ندهد، ‌و دریک کلام، بازجوها را برای ضربه زدن به سازمانش ناکام بگذارد. و این اگرچه دشوار است و بسیارهم دشوار است، اما ناممکن نیست، شدنی است، باید بشود، تاکنون شده است. ازاین که دوتا از مسئولیت‌هایم را در پچ‌پچ بازجوها شنیده بودم، هم ترسیده و هم خوشحال بودم. ترسیده‌ بودم، چون معلوم شده بود که مرا شناخته‌اند و دیگر جایی برای ادامه آن بازی‌‌ای نیست که تا آن موقع پیش برده بودم. خوشحال بودم، چون فهمیده بودم که بازجو از من چه می‌داند؛ لااقل برخی از اطلاعات بازجو را بی هیچ تحمل شکنجه‌ای به چنگ آورده بودم. به یادِ دکتر (انوشیروان لطفی) افتادم که در زمان شاه به سمبل مقاومت در زیر شکنجه‌های ساواکی‌ها معروف شده بود. وقتی چند ماه قبل راجع به بازجویی با هم حرف می‌زدیم می‌گفت: «وقتی نمی‌دانیم بازجو از ما چه می‌داند، بازجویی پس دادن خیلی مشکل است، چون آدم مجبور است آنقدر کابل بخورد تا خود بازجو اطلاعاتش را رو کند تا به قربانیش وانمود کند که همه چیز را می‌داند و بهتر است که دیگر حرف بزند؛ آدم میتونه همان اطلاعاتی را که بازجو داده دوباره به اون برگردونه.» اینها را می‌دانستم اما این حقیقت تلخ را هم می‌دانستم که بازجوها هم همه‌ی این قانونمندی‌ها و شگردها را می‌شناسند. اما مگر می‌شود ازهمان ابتدا لب به سخن بگشایم، آن هم با تلقین این موضوع به خود که آنها به هر حال ممکن است با شکنجه شدید مرا به حرف بیاورند.به صرف اینکه آن‌ها زیر فشارِ وحشیانه‌ای که وارد می‌کنند بسیار امکان دارد مرا به حرف آورند. نه نمی‌شود! باید به زیرزمین رفت باید این جنگ نابرابر و تحمیلی را تحمل کرد و به جان خرید! مرا به طرف زیرزمین کشاندند. از پله‌ها که پایین می‌رفتیم به این فکر کردم چه وقت و به چه صورتی از پله‌ها بالا خواهم آمد و یا بالا خواهندم آورد. درعین حال که در درون مصمم به مقاومت بودم و احساسم حاکی از استحکام بود، اما تجربه زندگی و بازجویی‌ها در زمان شاه تصمیمم را زمینی‌تر می‌کردند؛ و من این را دوست نداشتم، دلم می‌خواست فقط نه بگویم؛ آن قدر ساکت بمانم و یا فریاد بکشم که روی تخت شلاق بمیرم. واقعاً در آن لحظات می‌خواستم زلزله بیاید. ایکاش یکبار دیگر با ماشین مرا بیرون ببرند. هر طور شده اسلحه را از دستشان می‌گیرم و خودم را خلاص می‌کنم حتی به این وسوسه نمی‌افتم که لااقل اول یکی از این جلاد ها را بکشم و بعد خودم را و با این ماجراجویی کار را خراب کنم و به آنها فرصت دهم تا دستگیرم کنند. به تخت شلاق رسیدم، برخلاف زمان شاه بدون هیچ تشریفات خاصی: یک تخت لخت و ساده، کابل‌هایی درکنارش روی زمین افتاده، کمی هم خون درجایی نزدیک تخت روی زمین ریخته. سرو صدای قدم‌های چند نفر آمد که به سرعت به اتاق وارد شدند. احساس کردم دوسه نفر بازجو و چند نفر پاسدار در آنجا حاضرند. بازجویم گفت بخواب، من هم به پشت روی تخت دراز کشیدم. چون زمان شاه برای شکنجه شدن همیشه به پشت یعنی طاق باز روی تخت می‌خوابیدیم اما این بار بازجو گفت: به رو بخواب! یک آن جا خوردم؛ چرا به رو؟ اما آن‌ها معطل نکردند وبه سرعت مرا به رو خواباندند. کفشم را که هنوز به پا داشتم درآوردند وجوراب را هم. در همین اثنا یکی از بازجوها گفت: به به، کابل هم که خورد‌ه‌ای، پس مزه شو می‌دونی. او علامت زخم کهنه کابل‌های ساواک را بر هر دو کف پایم دیده بود و خوب می‌دانست این علایم حاکی از چیست. بی اختیار گفتم: آره، شما هم همان جایی رامی خواهید بزنید که “حسینی” زد. بازجوی جمهوری اسلامی که انتظار چنین جوابی را نداشت و به هیچ وجه خوش نداشت به او بگویند ساواکی یا حسینی شکنجه‌گر معروف شاه، با عصبانیت و خشم هیستیریکی مرا به باد مشت و لگد گرفت و گلویم را فشار داد و به سر و صورتم محکم ‌کوبید. اولین ضربه کابل فرود آمد. آنقدر خودم را آماده کرده بودم که بجز صدای خشک وخشن و بلند کابل چیزی احساس نکردم؛ ضربه دوم اما دردناک بود، آن هم به شدت؛ همان کابل خودمان بود. ۵ سال زنگ تفریح تمام شد، دوباره همان آش و همان کاسه. آخ، چه دردی! چگونه می‌توان درد کابل به کف پا را توضیح داد. شلاق به پشت در مقابل کابل به کف پا مثل یک سیلی در مقابل سوختن تمام پا بوسیله آبجوش است. نه نمی‌شود اینگونه مقایسه کرد این مقایسه فقط میزان درد را می‌رساند. اما تحمل این درد در چه لحظه‌ای، به خاطر چه و تا چه مدتی؟ این‌ها کیفیت‌هایی هستند که تبیین آنها شاید ناممکن باشد. اگر همان کابل به کف پا را − که به اعتراف شکنجه شده و شکنجه‌گر، مؤثرترین شکنجه‌ی جسمی و روحی است − در شرایط دیگری بزنند، تحملش به مراتب آسان‌تر است. مثلاً اگر بگویند به علت توهین به پاسدار یا به علت اعتصاب غذا و خلاصه به هردلیل دیگری که ازنظر بازجو وزندانبان جرم محسوب می‌شود توباید ۳۰ ضربه شلاق بخوری، آدم می‌داند که فقط کافی است ۳۰ باردرد جانکاه را تحمل کند و بعد از آن تا ساعت‌ها درد کمتری بکشد وچند روزی هم احتمالا زخم‌هایش را پانسمان کند. اما اگر بگویند ما می‌دانیم تو مسئول حسن و علی و احمد هستی، راست هم بگویند، و بعد بگویند که می‌دانیم یک سال با آن‌ها قرار و جلسه داشته‌ای،‌ آن هم مسلماً نه در خیابان که در خانه آنها؛ حال بگو خانه‌شان کجاست، و تا زمانی که انگشت دستت را به معنای لودادن خانه‌ی آنها بالا نبری، کابل زدن ادامه خواهد داشت، آنوقت تحمل ضربات نامحدود و نامعین این کابل چیز دیگری است. نامحدود. نامحدودی که مرگ هم محدودش نمی‌کند، یعنی مرگ به ندرت در چنین لحظاتی به سراغ آدم می‌آید که لااقل نقطه پایانی بر آن عذاب الیم بگذارد. یا اگر بگویند تو جیره داری روزی ۴۰ یا ۵۰ ضربه، ۲۰ ضربه صبح ۲۰ ضربه عصر؛ و سپس شب، تا زمانی که حاضر به مصاحبه تلویزیونی بشوی و خودت وگذشته وسازمان و همه چیزت را در ملأ عام لجن‌مال کنی. بودند کسانی که گفتند آنقدر کابل بزن که بمیرم و واقعاً هم حاضر بودند اما بازجو می‌گفت: من یکباره نمی‌زنم، روزی ۵۰ ضربه، واگر حالت بد شد و احتیاج به دیالیز داشتی همین جا بهداری مجهز داریم؛ خوبت می‌کنیم و دوباره می‌خوری! روی پای پانسمان شده کابل می‌زنند. پانسمان در ضربات پنجم وششم پاره می‌شود. گوشت کنده می‌شود، ساولن ومرکورکرم روی پا می‌ریزند کابل را ضدعفونی می‌کنند و روی زخم دوباره کابل می‌زنند و روی پای جراحی شده با تمام قدرت کابل می‌زنند. نمی‌توان مرد؛ ایکاش بمیرم. آدمیزاد چه جان سخت است! چرا بیهوش نمی‌شوم، چرا قلبم نمی‌ایستد؟ قلبی که بعد از چند ضربه مثل طبل صدا می‌کند. ازجایش دارد کنده می‌شود اما نه، بازهم کار می‌کند. بازجوی یکی از بچه‌ها گفته بود: می‌خواهی بمیری و راحت شوی نه؟ بگو مصاحبه می‌کنم تا بکشمت! شاید خیلی‌ها فکرکنند کسانی که درهم می‌شکنند، زنده ماندن را از حیثیت وشرف و زندگی دیگران بیشتر دوست دارند اما در مورد بسیاری از کسانی که درهم می‌شکنند، اینطور نیست. از استثناها که بگذریم، بسیاری از”شکسته‌ها” آرزوی مرگ داشتند و بارها کوشش کردند خودشان را بکشند، اما بازجوها نمی‌گذاشتند تا آن‌ها بمیرند. “بگو تا بکشم!” این فریاد بازجوست که از لابلای نفیر شلاق به گوش آدم می‌رسد. بازجو نمی‌گوید: “اگر نگویی همین جا می‌کشیمت!” ایکاش این جمله را بگوید: “اگر نگویی می‌میری”؛ این جمله پیام زیبایی است در زیر کابل. آن شب احساس می‌کردم خمینی‌چی‌ها کابل زدنشان تفاوت‌هایی با ساواکی‌ها دارد. تا آنجا که به خاطرم مانده بود ضربات حسینی، بازجو و شکنجه‌گر پرآوازه ساواک، منظم و با آهنگ زمانی تقریباً یکنواخت بود. و با هربار فرود آمدن نعره‌ای از اعماق قلب و جان انسان بیرون می‌ریخت. این خود یک هوشیاری نسبی به قربانی می‌داد، یعنی آدم بین دو ضربه کابل که ممکن بود یک دوم ثانیه طول بکشد، نعره‌ای می‌کشید و تمام سلول هایش برای دریافت ضربه بعدی آماده می‌شد اما در شکنجه گاه حزب‌الله قضیه به صورت دیگری بود، در آن شب دو نفر با هم کابل می‌زدند به محض آن که ضربه اول نواخته می‌شد ضربه دوم می‌آمد، در عمل هیچ توالی و نظمی در کار نبود وبرای دستگاه دفاعی و عصبی اسیر، حتی برای اینکه بتواند بین دو اوج درد یک دهم ثانیه، بادرد کمتر وحشتناک استراحتی بکند، وجود نداشت. این بی نظمی در کابل خوردن نمی‌توانم بگویم وحشتناک بود اصلاً خفه کننده بود، ‌نفس نمی‌توانستم بکشم. ـ بگو، تمام فعالیت‌ها و قرارهایت را بگو. ـ اما من که دیگر فعالیتی نداشتم، از من چه می‌خواهید؟ ـ هیچی ما چیزی نمی‌خواهیم فعلاً فقط قرارها را بگو، بعد می‌رسیم سر چیزهای دیگر. ـ من قراری نداشتم، من دیگر فعالیتی ندارم، ـ هر وقت خواستی بگی انگشتت را بالا ببر، ضربه پشت ضربه. ـ پاسدارها و بازجوها فریاد می‌زدند شعارمی دادند، مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی، مرگ بر… شعار – کابل − شعار − مشت به سرو صورت …. نمی دانم چه نیروی عجیبی در من زنده شده بود که در اوج این جنگ مغلوبه درست درجایی که شعارمی دادند “مرگ بر آمریکا”، می‌گفتم دروغ می‌گید. و وقتی که می‌گفتند “مرگ برکمونیسم”، می‌گفتم راست می‌گید. پیش خودم حساب می‌کردم این‌ها در شعار اول دروغ می‌گویند و دشمنی اصلی‌شان با کمونیسم است. اکنون کاری ندارم که تشخیصم درست یا غلط بود − احساسم در آن لحظه اینگونه بود. وقتی هجوم وحشیانه‌شان را دیدم، ناگهان فریاد زدم، شما پَست‌اید، شما آدم نیستید، حیوان‌اید. بعدها که به این جملات فکر می‌کردم وحشت می‌کردم: آیا این من بودم که درست زیر شکنجه این حرف‌ها را زده بودم؟ آیا این چپ‌روی نبود؟ این کار فایده‌ای نداشت جز تحریک آن‌ها به شکنجه بیشتر و مصمم کردن‌شان به این که با تمام قوایشان روی درهم شکستن ومسخ کردن من متمرکز شود. اما در عین نگرانی و اضطراب، با زدن آن حرف‌ها، دلم خنک می‌شد. به هر حال روی تختِ شلاق، توی رویشان ایستاده بودم. این لذت بخش بود، اما پایداری و ادامه این راه به همین صورت، کاری بود کارستان. دشواری این راه پر مخافت و طوفانی مرا غمگین و ناامید می‌کرد. بازجو چنان خشمگین شده بود که نمی‌دانست چه کند، روی کمرم نشست با پتو جلوی دماغ و دهنم را گرفت ضربات با همان قدرت و بی نظمی مفرطش ادامه داشت. دست‌هایم به جلوی تخت بسته بود پاهایم را با طناب به ته تخت بسته بودند و کابل می‌زدند. راه نفس کشیدنم مسدود بود. خفگی و درد با هم جان کندن واقعی بود. درست لحظاتی که داشتم از حال می‌رفتم پتو را برمی‌داشتند که نفس بکشم وبعد از یک نفس عمیق دوباره پتو را می‌گذاشتند جلوی دهانم. کابل زدن، در حالی که جلوی دماغ و دهن را بسته بودند و در آخرین لحظه رها کردن من برای یک لحظه که نفس بکشم، چندین بار تکرار شد. یکبار یکی از بازجویان با صدای بلند ‌گفت: تو می‌خواهی من بگویم و تو بفهمی که ما از تو چه اطلاعاتی داریم؛ هان کور خوانده‌ای؛ این جا ساواک نیست؛ این درس‌ها کهنه شده، ما مثل بازجوهای شاه نیستیم؛ مارو نمی‌کنیم، خودت باید بگویی؛ ما همه چیزت را می‌دانیم، فقط می‌خواهیم خودت آن‌ها را بگویی‎‏‎‏. جمله‌ی آخرش عین جملات بازجوهای شاه بود. شاید این جمله جزو ذات بازجویی همراه با شکنجه است و ربطی به رژیم و زندانی ندارد. در همین لحظات بود که به نظرم رسید درد ضربات کمتر شده، شاید پاهایم دارد کرخت می‌شود و حساسیتش کمتر شده برای لحظاتی خوشحال شدم اما به زودی فهمیدم وقتی قدرت ضربه را بیشتر می‌کنند درد به همان شدت سابق می‌شود. به ذهنم رسید خودم را به بیهوشی بزنم، شاید لحظاتی ضربات راقطع کنند. تمام نیرو و اراده‌‌‌‌‌ام را در پاهایم متمرکز کردم، به تمام بدنم فرمان دادم؛ خواهش کردم، التماس کردم: بیایید برای یک لحظه هم که شده بی حرکت شوید، من می‌خواهم بیهوش شوم! پاهای من حرکت نکنید؛ آرام باشید! موفق شدم. بله واقعاً توانستم بی حرکت بمانم؛ بدنم را لخت کردم؛ نه تکانی، نه فریادی و نه هیچ عکس العملی. چند ضربه دیگر هم زدند، من ساکت بودم و ظاهراً بیهوش؛ هیچ نگفتم. یک بازجو خیلی یواش به همکارش گفت: دیگه نزن، بیهوش شده؛ زود بازش کن. اما دو سه ثانیه بعد، تجربه غنی‌ای که این انسان نماها داشتند به آنها کمک کرد. یک ضربه ناگهانی با صدای بلند به بغل تخت فرود آمد. همین مرا فریب داد و من که انتظار چنین ضربه وصدایی را نداشتم بی اراده پاهایم را کشیدم. بازجوها با عربده‌های وحشیانه دوتایی روی من افتادند: خبیث! حالا برای ما فیلم بازی می‌کنی؟ خودتو به بیهوشی می‌زنی؟ بزنش هنوز هفتاد تا جون داره این خبیث! مرا از تخت پایین آوردند و گفتند: درجا بزن! من نتوانستم روی پاهایم که خیلی گنده شده بود بایستم. یک بازجو ‌گفت: نمی‌تونی وایسی، هان! الآن سر پا می‌ایستی؛ غیر ممکنه نه؟ اما آلان میبینی چطور روی این دو تکه چوب می‌ایستی. شروع کردند به زدن با کابل به ران و باسن و کمر، ومن بی اختیار روی دو پایم جهیدم. گفتند: دیدی ما غیر ممکن را ممکن می‌کنیم! پس از چند قدم به زمین افتادم. دوباره بلندم کردند وگفتند: درجا بزن، راه برو برای خودت خوبه بیچاره وگرنه پاهات داغون می‌شه! این صدای یک حاج آقا بود که مسن‌تر به نظر می‌رسید. ای کاش پاهایم را همین امشب از دست بدهم؛ باشد که دیگر کف پایی نداشته باشم تا این‌ها به آن کابل بزنند؛ حالا که این‌ها می‌خواهند پایم خوب شود پس بگذار پایم داغان شود. این بود احساس درونی‌ام در آن لحظه. اگر چه ایستادن برایم سخت بود، اما بعد از حرف‌های آن حاج آقا آگاهانه سعی کردم اگرهم بتوانم بایستم نایستم و درجا نزنم. دوباره مرا بستند اما این بار به گونه‌ای دیگر. مچ یکی از دست هایم را به یک دستبند قفل کردند و نمی دانم به چه نحو مرا آویزان کردند به طوری که از یک دست آویزان بودم، اما نوک انگشتان پا با زمین تماس داشت. − بگو قرارت را بگو. − آخه من قراری ندارم. − خب پس بکشیدش بالاتر. درعین حال که درد زیادی در مچ دست و کتفم احساس می‌کردم، اما قلباً راضی بودم. فکر می‌کردم آویزان شدن بهتر از کابل خوردن است. یاد زمان شاه افتادم که آن‌ها هم درست به همین نحو با یک دست مرا آویزان کرده بودند. منتها زیر پایم یک چهارپایه گذاشته و به طور ناگهانی چهارپایه را با لگد دورکرده بودند و بعد درهمان حال بطور ناقص به کف پایم کابل می‌زدند. من در بیم و امید آنکه در همین حال مثل آنوقت‌ها کابل راهم چاشنی خواهند کرد و یا به همین آویزان کردن رضایت خواهند داد چند دقیقه‌ای به سر بردم. بازجوها گویا به کار دیگری مشغول بودند و یا آنطور وانمود می‌کردند. ناگهان احساس کردم تمام بدنم به طرف بالا خیز برمی‌دارد کاملاً غیرعادی. بله این خودم بودم که یک دستی بارفیکس می‌رفتم و علتش هم درد جانکاهی بود که دوباره در کف پایم احساس می‌کردم. در واقع آقایان شروع کرده بودند به کابل زدن به کف پا منتها بطورناقص، چرا که کف پا کاملاً بسته در اختیار آنها نبود، بلکه مثل بالرین‌ها نک پا روی زمین وکف بسمت بالا قرار گرفته بود. جهشی به بالا و بعد شل شدن و به سمت پایین افتادن و سپس با تمام وزن با شدّت روی کتف و بازو فشار آوردن. اگر اهل ورزش نبودم کتف و گردنم آسیب جدی می‌دید، چنانکه بعدها در زندان عمومی چند نمونه از بچه‌هایی را که دیدم که به خاطر دستبند قپانی و یا اینگونه شکنجه شدن یک دستشان فلج یا نیمه فلج شده بود. دوباره بستندم به تخت، وضربات کابل باریدن گرفت. بازجو گفت: یوسف، جعفر. جانمی، عالی شد! بازجو به حرف آمد. اما آخر یوسف دوماه پیش دستگیر شده و جعفر یکی از اسمهای سازمانی یوسف بود. تا آنجایی که من می‌دانستم یوسف مقاومت کرده بود. حالا چرا اسم او را می‌آورند؟ از من چه می‌خواهند؟ باید هیچ نگویم. هنوز چیزی برایم مشخص نشده بود، به این خاطر انگشتم بالا نرفت. چقدر سخت است که باید بازهم بخورم ومنتظر باشم. اما بازجو دیگر چیزی نگفت. به زدن ادامه دادند. آن شب سیاه وجهنمی که نه تنها خاطره‌اش بلکه خودش و تمامی لحظاتش همیشه در جسم و جانم حاضر وملموس است، همین طور به سنگینی می‌گذشت. نمی‌دانم چه هنگام بود که واقعاً بیهوش شدم. زمانی به هوش آمدم که حس کردم مرا از پله‌های زیرزمین کشان‌ـ‌کشان به بالا می‌برند. در آن لحظه به یاد حرف‌های همسرم که زندانی سیاسی زمان شاه بود افتادم که این گونه تجربه‌ای را بیان می‌کرد: در دوره بازجویی و شکنجه هیچ لحظه‌ای شیرین تر از لحظه‌ای نیست که ترا از تخت شلاق پایین می‌آورند اما تو تا آن لحظه چیزی نگفته‌ای. من تا آن لحظه چیزی نگفته بودم و این انسان‌نماها مجبور شده بودند مرا به بهداری ببرند؛ یعنی چاره‌ای جز این نداشتند. آن‌ها برای اینکه بتوانند دوباره مرا شکنجه کنند و به اصطلاح خودشان اطلاعاتم را بگیرند می‌بایست مرا به دکتر برسانند. بازجو فهمید که من به هوش آمده‌ام. به من نزدیک شد و گفت: فکر نکن تموم شده‌ها؛ این تازه برای دست‌گرمی بچه‌ها بود، به زودی دوباره نوبتت میشه، فعلاً وقت ترا نداریم. این کلمات اگرچه در نگاه اوّل تلخ وناراحت‌کننده بود، اما به من روحیه ‌داد. می‌دانستم که بازجو مزخرف می‌گوید که وقت نداریم. اکیپ چندنفره و تمرکز نیرویشان تا پاسی ازنیمه شب روی من نشان می‌داد که برای به چنگ آوردن قرارهایم عزمشان را جزم کرده‌اند و دلیل قطع شکنجه، غیرقابل شکنجه شدنم بود، البته در آن لحظه بود. می‌بایست به بهداری منتقل می‌شدم، همین! نه چیز دیگری. در بهداری سرُم وصل کردند. دکتر که بالای سرم آمد گفت ادرار کنم، نتوانستم. سوند زدند و قرارشد قسمت دیالیز [2] آماده باشد که اگر لازم شد دیالیز بشوم. که البته لازم نشد. نمی‌دانم ذاخل سرُم چه دارویی بود که با تمام آن دردها به خواب رفتم. خوابیده بودم که با صدای پرستارها که پاسدارهای مرد بودند، بیدار شدم. صدای یک بازجو را شنیدم که به دکتر گفت: باید ببریمش. دکتر با صدای آرام جواب داد: الآن اگر بیاید خیلی سریع دوباره مثل دیشب می‌شود؛ باید حداقل تا۲۴ ساعت همینجا باشد. بازجو رفت و خیالم راحت شد. چه سعادتی! آن ۲۴ ساعتی که باید زیر فشار مستقیم می‌بودم، در اتاق بهداری روی تخت وصل به سرُم زیر پتو می‌خوابم، چه شانسی از این بهتر. پاهایم اما درد می‌کرد. پانسمان تا زانو بود. انگار پاها را گچ گرفته‌ باشند. در همان اتاق دو نفر دیگرهم بستری بودند. یکی حالش خیلی وخیم بود و گویا یکی دو ماهی بود که بستری بود او مجاهد بود و با گفت‌وگویی مختصر دریافتم گویا راننده ماشینی بوده که در یک عملیات مسلحانه شرکت داشته است. اسم دومی که حالش بهتر بود و می‌توانست حرف بزند، حسین شجاعی بود. قیافه‌اش برایم آشنا بود، اما چون روز اوّل دستگیریم بود سعی نکردم ابراز آشنایی کنم. پرسید از چه سازمانی هستم. گفتم این‌ها مرا به جرم هواداری از “اکثریت” دستگیر کرده‌اند. همین طور اتفاقی. (البته معمولاً اغلب تازه ‌دستگیر ‌شده‌ها خودشان را غیر وابسته به سازمان‌های سیاسی نشان می‌دادند.) حسین اگرچه پاهایش پانسمانی بود اما گویا مدت‌ها پیش شکنجه شده بود ومی‌توانست با عصا راه برود. او به من برای ادرار کردن کمک ‌کرد. هنوز چیزی نخورده بودم و گویا همان سرُم به من غذا می‌رساند. صدایم گرفته بود. به تدریج درگلو و سر و صورتم احساس درد می‌کردم. از حسین پرسیدم شما خیلی وقت هست اینجا هستید، گفت دو ماهی می‌شود. من قبلاً هم اوین را دیده ام. زمان شاه ۷ سالی زندانی سیاسی بودم. دیگر فهمیدم او کیست اما اسمش را به خاطر نمی‌آوردم به او گفتم. من هم زمان شاه زندانی سیاسی بودم. خندید و گفت کدام بند بودی؟ برایم آشنا به نظر آمدی اما درست به جا نمی‌آورم. گفتم ما مدت کمی شاید دوسه ماهی با هم بودیم. زندان شماره ۳ قصر همان حیاط مثلثی که حوض دایره‌ای داشت. گفت درست است من آن جا بودم. از آن لحظه به بعد با هم خیلی صمیمی شدیم او یکی از اعضای مرکزیت راه کارگر بود. او و همسرش با هم دستگیر شده بودند. می‌گفت به احتمال زیاد اعدام خواهیم شد. در مورد دکتر غلام که در زندان شاه می‌شناختمش پرسیدم گفت او در حالیکه می‌خواست از ایران خارج شود دستگیر و شهید شد. فردای آن روز یک تلویزیون به اتاق ما در بهداری آوردند تا مصاحبه‌های رهبری حزب توده ایران را ببینیم. آن به اصطلاح میز گرد را دیدم. بعد تلویزیون را بیرون بردند. حسین به من گفت به برخورد عمویی و عباس حجری توجه کردی؟ گفتم آره منظورت چیه؟ گفت: از نظر من این دو برخورد کاملاً متفاوت بودند. من این دو نفر را از زندان شاه بخصوص در زندان شیراز می‌شناسم. حجری شخصیت با صلابتی داشت و در مجموع صادق بود. اگرچه فشار زیادی روی آنها آورده‌اند، اما حجری توانست مقاومت کند و تن به مصاحبه‌ی آنچنانی ندهد. مصاحبت با حسین برایم دلگرم کننده بود. او آدم محکم و مهربانی به نظرم آمد. به تدریج ترس از شکنجه دوباره بر قلب و جانم می‌نشست وقتی به یاد می‌آوردم که همین فردا با همین پاهای پانسمانی مرا به تخت خواهند بست از زنده بودنم بیزار می‌شدم. به فکر خودکشی افتادم. هنوزیک کلمه نگفته‌ام. اینها نهایتاً مرا می‌کشند. پس چرا خودم الان که هنوز هیچی نگفته ام خودم را نکشم. این یک شکست نیست این اوج ناامیدی ونفرت از زندگی نیست. من زندگی را دوست دارم، من مردمم را، همسرم را و فرزند کوچولو و قشنگم را، مادر سالخورده و بیمارم را دوست دارم. اما کابل و شکنجه واقعی است. من حاضرم به خاطر همه ‌چیزهایی که دوست دارم شکنجه بشوم، اما آخر این شکنجه باید حدّی داشته باشد. من حتی حاضرم حد این شکنجه مرگ باشد، اما مرگ که به این زودی فرا نمی‌رسد. اینها دستگاه دیالیز دارند. این‌ها آدم محتضررا زنده می‌کنند. زنده می‌کنند که بتواند شکنجه بشود، که بتواند مثل سگ زیر کابل پارس کند، که بتواند هرچه را آنها می‌خواهند راست و دروغ در تلویزیون سراسری بگوید، که بتواند نماز بخواند، که بتواند تواب بشود ودیگر زندانیان را به باد کتک بگیرد و حتی اعدام کند، که بتواند آدرس همه‌‌ی دوستان و رفقای خودرا به آن‌ها بگوید وهمگی را روانه قلتگاه کند، و نه تنها همه را به کشتن بدهد که حیثیت و انسانیت آدم‌ها را از آنها بگیرد و تبدیل‌شان کند به تواب، به انسان‌های مسخ شده. نه، هزار بار مردن بهتر از طی این مسیر است. من دیگر با قاطعیت در فکر خودکشی بودم. اما تنها یک چیز، تردیدی کمرنگ دردلم می‌انداخت و آن اینکه شاید اطلاعات این آقایان ازمن زیاد نباشد ومن بتوانم طوری برخورد کنم که فکر کنند طعمه دندان‌گیری برای آنها نیستم ولزومی ندارد مرا بکشند. در آن صورت پروسه‌ی فشار روی من دیگر بینهایت نیست خلاصه تمام می‌شود و با این حساب من نباید برای شکنجه‌ای که به هر حال نهایت دارد، خودم را بکشم. همسرم به خاطرم می‌آمد، نگاه عمیق و مضطربش را مجسم می‌کردم، قیافه معصوم پسرخردسالم به یادم می‌آمد. و مادرم، او چه گناهی کرده بود که باید با آن همه رنج و مرارت و اضطراب این خبر را که پایان همه چیزش بود بشنود. اگرچه آن‌ها خبر از این با‌ریک‌اندیشی‌ها و حساب‌وکتاب‌هایم ندارند، اما من حق ندارم کسی را که تنها خود نیست، چون شوهر است، پدر است و فرزند است، به خاطر اینکه نمی‌خواست زیاد شکنجه شود، بکشم. البته این مطلب در مقابل منطق اوّل که حکم خودکشی راصادر می‌کرد، چندان قوی نبود. ومن فکر می‌کردم این احساس‌ها از حسابگری به دور اَند و ناشی از عشق به زندگی و خوش‌بینی کاذب ناشی از این و آن اَند. اما به هر حال نمی‌توانستم از این حالت که چندان تخیلی هم نبود درگذرم. هرچه به فردا نزدیک می‌شدم بیشتر به خودکشی راغب می‌شدم. خلاصه تصمیم گرفتم فعلاً ابزار لازم را فراهم کنم. اوّلین چیزی که دنبالش بودم یک پیچ یا سوزن یا هرچیز فلزی بود که بتوان وارد پریز برق کرد چون برخلاف زمان شاه پریز برق هم در اتاق بازجویی وهم در بهداری پیدا می‌شد. اما در اتاق بهداری حسین و زندانی دیگر هم بودند که نمی‌شد جلوی آن‌ها و به طور آشکار این کار را بکنم. من می‌دانستم که اگر بازجوها یک نفررا که قصد خودکشی داشته در حین عمل بگیرند، او را به سرعت نجات می‌دهند و به احتمال زیاد فشار بر او را افزایش خواهند داد. یعنی در این مورد هم قانونمندی بازجویی در زندان سیاسی متفاوت با قانونمندی زندگی عادی بود. در حالت عادی تهدید به خودکشی سبب می‌شود فشار بر شخص تهدیدکننده کمتر شود. اما در بازجویی‌های سیاسی، به خصوص در ایران، خودکشی توجه بازجو را به افزایش شکنجه جلب می‌کند. منطق بازجو خیلی ساده و در عین حال صحیح است. او می‌گوید: کسی که حاضر است برای حفظ اسرار سازمانیش خود را بکشد یا آدم مهمی است و اطلاعات زیادی در سینه دارد و یا در حال بریدن است و امیدی به مقاومت بیشتر ندارد، اما چون وجدانش قبول نمی‌کند کسانی را لو بدهد، دست به انتحار زده، شاید هم به شدت از شکنجه ترسیده، بی‌طاقت شده و مرگ را بر زندگی در زیر شلاق ترجیح می‌دهد. بازجوها عمدتاً دو شق اوّل را در نظر می‌گیرند، به سرعت زندانی را نجات داده، اما سپس زیرشکنجهِ متمرکزتر و وحشیانه‌تری قرارش می‌دهند. در یک فرصت کوتاه سوزن سرمی را که هنگام پانسمان شدن روی میز پرستار بود کش رفتم و زیرِ پیراهنم جادادم. فردای آن روز حال عمومی‌ام بدتر شد. اگرچه آنتی بیوتیک به من تزریق می‌شد اما پاهایم عمیقاً چرکی شده وعفونت زیاد دکتر را مجبور کرده بود که به قول خودش عمل مختصری روی پاهایم انجام بدهد. در اتاق عمل، مرا بیهوش نکرده بودند، اما با بی‌حسی موضعی دیگر دردی احساس نمی‌کردم. به همین دلیل فرصتی پیداشد تا یک پیچ هرز شده را از پریزی که به من نزدیک بود دربیاورم و در جیب شلوارم بگذارم. فکرکردم اگریک پریز برق پیدا کنم که هم سوزن وهم پیچ رادریک لحظه وارد دوسوراخش کنم کار تمام می‌شود اما چنین فرصتی دست نمی‌داد. دکتر خودش یک زندانی بود. پنجاه‌ساله به نظر می‌رسید. بعدها فهمیدم که متخصص جراح است. می‌گفتند باتجربه است. برخوردش بسیار با محبت ومسئولانه بود. ابتدا فکر کردم کسی که این جا کار می‌کند و اینهمه افراد شکنجه شده را می‌بیند، باید ازنظر رژیم فردِمطمئنی باشد یعنی خلاصه باید ازخودشان باشد. اما با رفتاری که از این پزشک دیدم، برایم مشخص شد که نظرم اشتباه بوده است. یک بار دیگر هم در بهداری بستری شدم و او را بهتر شناختم.[3] در راهروی ۲۰۹ پس از شاید سه روز مرا از بهداری بیرون آوردند وبرخلاف انتظارم مرا به جای زیرزمین به راهروی ۲۰۹ بردند. ۲۰۹ یک راهروی اصلی بود که در یک سمتش اتاق‌های بازجویی قرار داشتند و در انتهای همان سمت یک در باز می‌شد که انفرادی نبود و مختص زنان زندانی بود. در سمت دیگر راهرو اصلی، نه راهروی باریک تر عمود بر راهرو اصلی وجود داشت که در یک سمتشان سلول‌ها قرار داشتند. در ابتدای هر راهروی باریک دری با میله‌های آهنی قرار داشت که همیشه باز بود و دَمِ تقریبا هر یک از این درهای میله‌ای یک زندانی ایستاده بود. همه چشم بند داشتیم و اجازه نداشتیم بجز زیرِ بینی خودمان جای دیگری را نگاه کنیم. من با کمی کنجکاوی فهمیدم که آن زندانی‌ها را با دستبند به میله‌های درآهنی بسته‌اند، یعنی دستها بالای سر و کشیده، به وسیله دستبند به میله‌ها قفل شده بود وزندانی فقط می‌توانست کاملاً راست بایستد، نه خم شود و نه بنشیند. این کار برای بیخوابی دادن بود. در نگاه اول این حالت شبیه شکنجه نبود؛ خوب، آدم می‌ایستد، حتی چندین ساعت یا یک شبانه‌روز. اما مسئله این بود که اولاً آن حالت ایستادن معماما نبود و دست‌ها به طرف بالا محکم کشیده شده بوند. افزون بر این، این کار به خاطر ممانعت از خوابیدن زندانی بود، یعنی زندانی، به جز در هنگام وعده‌های صبحانه و نهار وشام که هر کدام کمتر از ۱۰ دقیقه طول می‌کشید، می‌بایست در بقیه اوقات شبانه روز می‌ایستاد و نمی‌خوابید. اگر هم می‌خواست بخوابد، نمی‌توانست. بعدها که این بلا را بر سر خودم آوردند، فهمیدم که تقریباً بعد از دو شبانه روز (بستگی به وضعیت عمومی آدم هم دارد) تعادل انسان به هم می‌ریزد، نیاز شدید به خواب و دراز کشیدن آدم را کلافه می‌کند، اما هر بار که بدن لَخت می‌شود و می‌خواهد به خواب رود، تمام وزنِ آدم به دستبند و در واقع به مچ‌های دست فشار می‌آورد وآنگاه درد و کلافگی غیرقابل وصفی فرد را از حالت کرختی در می‌آورد. او دوباره راست و محکم می‌ایستد. این زجر و بی‌خوابی، شکنجه‌ای دایمی و به راستی انسان‌شکن بود. از روز سوم به بعد آدم هذیان می‌گفت؛ در اوج بیداری کابوس می‌دید. در روز چهارم پاها از کف تا زانو به شدت درد می‌گرفت. وقتی دستبند را باز می‌کردند که غذا بخوری در همان دم به خواب عمیقی فرو می‌رفتی، اما پاسدارِ نگهبان با لگد زدن و ناسزا ومتلک‌های پشت سرهم نمی‌گذاشت به خواب بروی؛ غذا را با وضع اسفناکی می‌خوردی. در تمام مدت روز که آویزان بودی، صدای فریاد دیگران امان نمی‌دادند، صدای شلاق، غریو تهدید و آمیخته با آنها متلک‌های بازجوها و پاسدارها. روزهای عزا، شب‌های جمعه، ساعت ۴ صبح. سر نهار وشام، علاوه بر دعا و اذان، زنجموره نوارهای چندش‌آور آهنگران، خواننده معروف مرگ، از بلندگوهای راهرو به گوش می‌رسید. زندانیانی بودند که ۱۲ شبانه روز و در مواردی استثنایی حتی ۱۴ روز در این وضعیت قرارگرفته بودند. معمولاً کسی که ۱۲ یا ۱۴ شبانه روز نخوابد می‌میرد، حتی خیلی زودتر. در واقع چنین افرادی در حالت آویزان و در حالتی که مچ دستشان دیگر خشک شده بود به صورت بسیار زجرآوری به خواب می‌رفتند. آن حالت خواب نبود بلکه قطره‌ای بیهوشی در دریایی از عذاب بود. طبیعت لعنتی انسان برای گریز از مرگ به این قطره چنگ می‌انداخت، تا او را باز هم زنده نگه دارد. من در آن سه روز اوج وحضیض انسان‌ها را از زیر چشم بندم لحظه به لحظه می‌دیدم و می‌شنیدم: − برادر به خدا من آدرسشو نمی‌دونم، خواهش می‌کنم اتاق تعزیر نه، من دیگر نمی‌تونم − خفه شو، قسم نخور (صدای محکم چند سیلی! ) اسم خدارا نیار، سگ کمونیست! (صدای محکم کابل همانجا در اتاق بازجویی به کف پا). − آ……خ غلط کردم، گُه خوردم، دیگه نزن، می‌گم می‌گم! − نمی‌خوام بگی، بخور تا دروغ نگی. − می‌گم می‌گم، آدرسشو می‌گم، نزن. − فقط آدرسشو نه! کل کروکی تشکیلاتی. با آدرس همه شون! قدرت شکنجه وضعف گوشت و پوست انسان را با تمام تار و پود وجودم حس می‌کردم. شکستن یک انسان مبارز را، درهم کوبیده شدن یک انسان آزادی‌خواه را، آن هم به این صورت. خشم، خشم، ناامیدی، حرمان، دلتنگی، ترس، تنهایی و بی کسی و دوباره خشم. احساس‌هایی که به دنبال هم می‌آمدند و گاه با هم می‌شدند و در هم می‌آمیختند. برای این آمیزه نمی‌توان کلمه‌ای یافت. شب‌ها، با تمام عذابی که از بیخوابی می‌کشیدم، احساس خوبی داشتم. چرا که اکثر شب‌ها از ساعت ۷ شب معمولاً بازجویی‌ها تعطیل بود، مگر پای دستگیری جدیدی در میان بود و یا به علتی دیگر بازجو تا ۲ شب هم می‌پرسید و می‌زد و می‌پرسید. یک بار ساعت حدود ۱۰ شب بود که صدای زن جوانی را شنییدم که بازجویی می‌شد. بازجو پرسید: چشم هایش چه رنگی بود؟ − آبی. − تمام مشخصاتش را بگو. دختر با دقْت همه مشخصات را گفت. بازجو پس از مدتی پرسید: این تصویر شبیه اونه؟ دختر گویا اشکالاتی به تصویر گرفت و تصحیحش کرد. لحن بازجو با دختر خودمانی و محبت‌آمیز بود. دختر هم به همه پرسش‌ها‌ با لحنی پاسخ می‌داد که گویی آماده همه نوع همکاری با بازجو است. برای من دیگر مسجل شده بود که باز با سقوط و دنائت یک انسان مواجه می‌شوم. در همان حال سعی می‌کردم بیشتر از بازجو متنفر باشم تا از قربانیش، اما در آن لحظه واقعاً از دخترزندانی بدم می‌آمد. بار دیگر بازجو از دختر پرسید خب آن روز که با مهدی و رویا به خانه اش رفتید و جلسه داشتید، خانه اش کجا بود؟ دختر گفت : من چشم بسته بودم و آدرس را متوجه نشدم. لحن بازجوپس از شاید یکی دو ساعت که با هم خیلی گرم صحبت می‌کردند یک دفعه عوض شد و گفت: باز هم شروع کردی؟ می‌گم آدرسشو بده، می‌گی چشم بسته بودم؟ − آخه واقعاً ندیده‌ام. − پس بریم پایین. دختر به گریه افتاد. التماس می‌کرد. − نه دیگه منو پایین نبرین، من آدرسشو نمی‌دونم. بازجو دختر را کشان کشان از اتاق بیرون آورد. پاهای دختر پانسمان بود. در آن لحظه بود که از قضاوت نسنجیده‌ام نسبت به دختر منزجر شدم؛ او داشت مقاومت می‌کرد و در تمام آن مدتی که من فکر می‌کردم دارد با ناز و غمزه اطلاعات می‌دهد، داشت ایستادگی می‌کرد، آن حرف‌ها و شیوه بیان به اصطلاح تاکتیکی بود که پیش گرفته بود. این هم البته به ذهنم رسید که شاید دختر دارد راست می‌گوید، واقعاً آدرس را نمی‌داند و شکنجه شدن دوباره‌اش به خاطر بی‌رحمی بازجوست و نه مقاومت خود دختر. اما وقتی پچ پچ‌های دو بازجویی را شنیدم که از دختر دور بودند، دیگر برایم مسلم شد که او هنوز هم دارد مقاومت می‌کند. بازجوها به هم می‌گفتند: « ناکس نشونی‌هایی که می‌ده مربوط به بهزاده که مدت هاست خارج شده و اصلاً ربطی به بهروز نداره.» روز سوم بود که حالم به هم خورد؛ رنگم گویا کاملاً پریده بود وضربان قلبم کم شده بود. دوباره مرا به بهداری بردند و چند ساعتی سرم به دستم وصل کردند. به خواب عمیقی رفتم. بیدارم کردند و دوباره به راهرو برگرداندند. اما این بار گذاشتند روی زمین بنشینم. دستم را به شوفاژ بستند تا نتوانم دراز بکشم، یا به هر طرف که خواستم برگردم. از صبح تا شب بازجوهادر راهرو به این طرف و آن طرف می‌رفتند، ایجا و آنجا روی کف راهرو لکه‌های خون بود. راهرو را صبح‌ها و گاهی دوبار در روز تمیز می‌کردند. کتک، ناسزا، مقاومت، شکسته شدن افراد، نوار آهنگران، دستشویی بردن افراد، فریادهای جانخراش که نمی‌شد بفهمی مرد است یا زن، بچه است یا بزرگسال، یا حتی حیوانی است که زوزه می‌کشد. وقتی بازجوها از کنارم رد می‌شدند، ناخودآگاه پایم را جمع می‌کردم. واین عادت از زمانی به وجود آمد که یکبار بازجوها به من نزدیک شدند و یکی یواشکی به دیگری گفت: «می‌دونی کیه؟ جمشیدِ دیگه»، و بعد با کفشش به پای پانسمان شده‌ام فشار داد. دردی جانکاه در وجودم زبانه کشید، و چرک و خون سرازیر شد. بعد از آنکه چندین بار چنین رذالتی را به خرج دادند، دیگر هر وقت به من نزدیک می‌شدند، به صورت انعکاسی پاهایم را زیر خودم جمع می‌کردم. یکبار بازجو به من نزدیک شد و زیر گوشم گفت آدم شدی یا نه؟ پایش را روی زخمم فشار داد. جواب ندادم دوباره فشار داد و گفت آدم شدی یا نه؟ فریاد کشیدم: من آدم بودم؛ من آدم هستم! او فشار را بیشتر کرد، چند بار مرا به دیوار کوبید و رفت… پانویس‌ها [1] نام مستعارش حاج رحیمی بود، سربازجوی شعبه‌ی پنج در سال ۱۳۶۲. سالها بعد نامش مطرح شد: «مهرداد عالیخانی»، یکی از عاملان معروف قتلهای زنجیره‌ای. [2] دیالیز دستگاهی است که بطور موقتی وظیفه کلیه را که تصفیه خون است، انجام می‌دهد. وقتی به کف پا کابل می‌زنند پا متورم و کبود می‌شود. خون مردگی حتی تا زانو می‌رسد. وقتی شکنجه ادامه یابد دیگر کلیه نمی‌تواند خون را به درستی تصفیه کند و اگر دستگاه دیالیز وجود نمی‌داشت، همین عدم توانایی کلیه سبب مرگ می‌شد. اما با دیالیز خون را تصفیه می‌کنند و آدم به حالت طبیعی برمی گردد وعملاً می‌تواند بازهم شلاق بخورد. [3] خوشبختانه این پزشک محترم اعدام نشد. ترجیح می دهم اسمش محفوظ بماند.
 پست شده در ساعت: 11:58 pm توسط: تقي

  نظر شما||

 27.3.15
بلندگوها و انگشت اتهام؟
از اولین لحظه ای که خبر سقوط هواپیمای ایرباس شرکت هواپیمائی جرمن وینگز بعنوان یکی از شاخه های شرکت هواپیمائی لوفت هانزا بعنوان سرتیتر خبرها اعلام شد، مهمترین دلیل قابل پیش بینی سقوط آنرا، از کارافتادگی سیستم های تنظیم فشار داخلی و هماهنگی آن در شرائط ویژه را بعنوان یکی از علت های شناخته شده در این نوع از هواپیماها اعلام کردند. هنوز یک یا دو روز از بیان چنین اخبار و اطلاعاتی نگذشته بود که انگار بالاخره کسی را یافته اند تا بعنوان مقصر معرفی کرده و تمام کاسه و کوزه ها را سر وی بشکنند. توضیحات بعدی بعنوان علت سقوط آنهم توسط دادستان شهر مارسی - در ماجرائی که ابعادی بین المللی داشته و موضوعی بوده که از رئیس جمهور فرانسه تا مرکل و شاه اسپانیا و فلان و بهمان هم درباره اش صحبت کرده بودند - وارد معرکه شده و گفته: فلانی در کابین رو بسته و هواپیما رو سقوط داده. با این حساب نه شرکت ایرباس سازنده هواپیما عامل سقوط بوده، نه سیستم کنترل روزمره هواپیما، نه سهل انگاری های متعارف در ارتباط با شرکت های باصطلاح ارزان مسافرکشی، هر چه بوده میباید به این داستان ابلهانه گوش فراداده و باور کنیم حدود نزدیک به نیم ساعت پس از پرواز خلبان اصلی رفته دست به آب و کمک خلبان هم با کمال آرامش دگمه را زده و در کابین رو قفل کرده - حتی یک پیام اضطراری کمک S.O.S. هم فرستاده و بعد هواپیما رو با شدت به کوه کوبیده و وسائل مردم رو در شعاع چندین کیلومتر پخش کرده! ایرادات این داستان آنقدر زیاد هست که نمیدانم بالاخره رسانه های فریبکار این بوق های متنوع چرندیات چطور آنها را سرهم خواهند آورد. هواپیمائی که با سرعت بیش از هفتصد کیلومتر در ساعت به کوه می خورد منفجر شده و آتش خواهد گرفت. از دود سوخت ناشی از این آتش سوزی میتوان براحتی محل اش را تشخیص داد - چیزی که گفته میشد ساعت ها دنبال هواپیما گشته اند تا محل آن را پیدا کنند - یکی را پیدا کرده اند که هنوز برای خودکشی و خودکشاندن یک جمعیت نزدیک به صد و پنجاه نفری وی نتوانسته اند داستانی سر هم کنند. کسی که از روان مناسبی برخوردار بوده و بیش از یکسال و نیم هست که مشغول به کار و کمک خلبان بوده، چطور میتوانسته به چنین موجود خطرناکی تبدیل شود؟ حال آنکه بعداز بیرون کشاندن ایرباس از نوک تیز اتهام سقوط، حال شرکت جرمن وینگز و به عبارتی لوفت هانزا تلاش می کند به آرامی پای خودش را هم کنار بکشد؛ نه بررسی متداول هواپیما برای پرواز، خلبان ها از نظر سلامت روحی و جسمی و غیره ... تنها و تنها باید یک نفر را متهم کرد و این اتهام ضمناً نباید به گونه ای باشد که انگار مسئولیت جان مردم را به دست فرد دیوانه ای سپرده اند، بلکه باید صحبت از جنون آنی باشد. فقط معلوم نیست چنین فردی که قصد خودکشی داشته و کشتن یک گروه آدم را در برنامه، چطور با خونسردی تمام پرواز رفت را انجام داده و در تمام این مدت هم مصاحبت معقول و متعارفی با کاپیتان داشته و تنها در لحظه خاصی هواپیما را به کوه زده... ما در عرصه اطلاعات عمومی و کارکرد رسانه ها در دنیای مضحکی زندگی می کنیم؛ وقاحت رسانه های مسلط به حدی شده که هر مزخرفی را بعنوان سند و مدرک از کلاه جادوئی خود بیرون کشیده و به خورد خلق الله می دهند. بدبختی بزرگتر البته آن است که هیچ و تقریباً هیچ امکان مستقلی هم وجود ندارد که روندهای حقیقی رویدادها را مورد بررسی قرار داده و اطلاعاتش را در اختیار عموم قرار دهند.
 پست شده در ساعت: 10:30 am توسط: تقي

  نظر شما||

 19.2.14
" من ماریا، شانزده ساله‌ام " قسمت پنجم

وقتی کامیون جلوی میدان باباطاهر ایستاد، حتی نای آنرا نداشتم که از کامیون پیاده شوم. خستگی تو تن‌ام چنان بود که تمام مسیر پادگان تا باباطاهر را در خواب بودم، حتی توقف جلوی باشگاه افسران که چند کیلومتری مانده به همدان بود نیز، به بخشی از خوابم بدل شده بود! عده‌ای را می دیدم که لباس شنا پوشیده و میخواهند به ساحل بروند. صدای یکنواخت موتور کامیون " زییل " روسی در مغزم همچون زمزمه دریا و حرکت امواج تداعی شده بود.

از خیابان کناری میدان باباطاهر خودم را به خیابان فرعی خانه‌ام کشاندم. فکر کردم حالا چطور میتوانم ماریا را راضی کنم که غروب رو خونه بمونیم و من استراحت کنم که عملاً بیهوش بودم؟ آقای حیدری جلوی در روی یک چهارپایه نشسته بود و دخترک کوچکش رو تو بغلش داشت. دخترک با دیدن من لبخندی زد و خودش رو بیشتر تو بغل پدرش فروبرد! سلام و علیک من با آقای حیدری نصفه نیمه ماند چرا که نوازش دخترک کاری بود که نمی توانستم خودم را کنترل کنم! چشمان سبز دخترک مهر و نشانی از چشمان و رنگ و چهره مادر داشت که علیرغم اینکه هیچگاه او را در تمام پهنای صورت ندیده و تنها محو حرکات موزون جمع و جور کردن چادرش در برخورد با خود شده بودم، اما نشان و حکایتی داشت از چهره‌ای روشن و چشمانی که سبز بودند حتی فواصل نامتوازن آنها از هم زیبائی خاصی داشت. طبق معمول تلاش‌ام برای دعوت به آغوش کشیدن دخترک بی‌نتیجه ماند. اما لبخند دخترک و نگاهی که از گوشه چشم به من داشت حکایتی داشت از آشنائی و مهربانی متقابل.

آقای حیدری با گفتن اینکه:" ماریا خانوم خونه نیستند؛ گفته که میره آرایشگاه... " در یک لحظه، حس غریبی در من ایجاد کرد حسی از ترس، نگرانی:" کدوم آرایشگاه؟ کی؟ کجا رفته؟" حیدری، با لبخندی موذیانه که انگار درست به هدف زده، گفت:" فکر کنم همین دور و برا هست؛ یه آرایشگاه خصوصی زنانه هستش. به عیال‌ام گفته که با یه خانوم آرایشگر تهرانی آشنا شده."...

روی تختخواب یادداشتی برایم گذاشته بود که روی آن آدرس و پلاک خونه آرایشگر رو نوشته بود. ازم خواست هروقت برگشتم برم دنبالش.

حسی غریبی داشتم. انگار پای هر فرد دیگری به فضائی وارد بشه که مختص به من و ماریا و دنیائی بوده که با هم داشته‌ایم، همراه خود پای واقعیت مسلمی را بدان وارد می کند؛ واقعیتی که همچون هشداری بود بالای سرم از تعلق ماریا به کسی دیگر و زندگی دیگری. تنها شبها و وقتی ماریا چشمانش را روی هم میگذاشت، هر دو به دنیائی وارد میشدیم که مختص من و او بود؛ دنیائی که در هم ادغام میشدیم و بدون اینکه کلامی بین‌مان ردو بدل شود به یکدیگر تعلق داشتیم.

دهانم تلخ شده بود. حوصله هیچ کاری نداشتم. نگران بودم که با واقعیتی روبرو شوم که ممکن است او را و شبهایم را از من بگیرد. هر فرد دیگری و هر غریبه‌ای میتواند حس و نشانی باشد از اینکه ماریا دنیایش را با دیگرانی دیگر قسمت می کند. در چند هفته‌ای که از زندگی مشترک ما گذشته، تنها یکبار و با آمدن دوستم بود که گذران ما با هم نبود و صدا و نفس و حس و حضور فردی دیگر ما را از هم جدا کرده بود. دوستم از اولین فرصت مرخصی آخر هفته استفاده کرده و مستقیماً از پادگان به همدان آمد. توی محله بعداز پرس و جو وارد کوچه ما شده بود و در کنترل پلاک خانه‌ها و نگاه به اطراف بالاخره به آقای حیدری رسید و وقتی اسمم رو برد، انگار گره جدیدی بر مجموعه گره‌های آقای حیدری افزود و او علیرغم اینکه با خوشروئی به اطلاع‌اش رساند که آدرس رو درست آمده و من در خونه اوون مستأجر هستم، همزمان با سوالاتش متوجه شد که سعید در شهری دیگر و دوره آموزشی را می گذراند و اینکه ما دوستان قدیمی هستیم. برای اینکه بتواند راز پیداشدن ماریا در زندگی مرا بفهمد به اطلاعش رساند که با خانومی زندگی می کنم. رنگ باخته‌گی سعید و دستپاچه‌شدن‌اش را دلیلی دانست که بالاخره رابطه‌ای باید بین او و ماریا باشد.

نگهبانی شبانه گروهان معضلی بود که بعداز آمدن ماریا تا همان روزها نتوانسته بودم درست و حسابی حل کنم. روزهای پیشتر از آن بارها با خواهش از سایر همکاران و قول و قرارهائی برای نگهبانی به جای آنها، نوبت نگهبانی‌ام را عقب انداخته بودم. آخرین بار مجبور شدم که با یکی از سرگروهبان‌های گروهان صحبت کنم. اشاره به اینکه نامزدم بخاطر حاملگی پیش از ازدواج و بخاطر احتمال اعتراض خانواده‌اش پیش من هست و من نمیتوانم او را با چنان وضعی در خانه تنها بگذارم و تأکیداتی از اعتماد و اطمینان به وی تقاضای کمک کردم که خودش راه حلی به من نشان دهد. او که در تمام ماههای پیشتر فکر می کرد من اتوریته او را نادیده میگیرم و هربار سخت‌گیرانه‌تر و با تحکم بیشتر با من صحبت میکرد، ناگهان در نقش و لباس انسانی بزرگتر، مهربان و مملو از حس همدردی قرار گرفت و چنان با گشاده‌روئی با من صحبت می کرد که انگار سالهاست با هم دوستی و رفاقت داریم. در تنظیم برنامه نگهبانی دخالت کرد و اسمم را برای چندروزی عقب انداخت. اطلاع داد که میتوانم روزهائی که نگهبان خواهم بود، میتوانم همسرم را پیش خانواده او بگذارم. برایم شرح داد که وی و همسرش نیز با همین مشکل روبرو بوده‌اند و علیرغم اینکه خانه بزرگ و مستقلی دارد، اما بهرحال نمیتوانسته همسرش را تنها در خانه بگذارد. برای حل مسئله مجبور شده خواهر همسرش را هم از زنجان به همدان بیاورد.

در آن روز وقتی سعید را دیدم سریعاً به سراغ سرگروهبان رفته و خواستم تا همان شب و شب بعد مرا برای نگهبانی بگذارد. حس عجیبی داشتم. از یک طرف دلم میخواست سعید را با ماریا تنها بگذارم و در عین حال شاهد برخوردهای ماریا با سعید نباشم. میدانستم ماریا در حس دوگانه‌ای با سعید درگیر هست؛ حسی از خواستن و نگرانی و ترس از واکنش‌های خشن او. در تمام لحظاتی که سه نفره بودیم، سعید با خنده و شوخی همیشه‌گی برخورد میکرد و ماریا نیز اصرار داشت من در خانه بمانم تا همین فضا برقرار باشد. با اینهمه توانستم قرار نگهبانی برای دو روز متوالی را تنظیم کرده و سریعاً به پادگان بروم.

سعید و ماریا نیز از فرصت استفاده کرده و با من به شهر آمدند. قرار ما این بود که تا آنجائی که میتوانند دیرتر به خانه برگشته و سعی کنند حضور و چگونه‌گی بودنشان در خانه از چشم حیدری پنهان بماند.

آن روزها گذشت و وقتی از نگهبانی به خانه برگشتم، چندساعتی از رفتن سعید گذشته بود. روزهای بعد روزهای سختی بودند که با گله‌گی و ابراز نگرانی ماریا همراه بود. همسر حیدری حتی چنددقیقه هم خانه را ترک نمی کرد؛ نگران تنها گذاشتن حیدری و ماریا در خانه بود. حیدری از همان لحظاتی که ماریا به شستن ظرفها و یا لباسی مشغول میشد، صندلی‌اش را در حیاط خانه گذاشته و مستقیماً به او زل میزد. ماریا که در تمام مدت لباسی آزاد و مخصوص برای حاملگی می پوشید، مجبور بود مدام خود را بپوشاند. همسر حیدری می آمد و در کنار حوضچه می نشست و با کمک به ماریا و مشغول کردن او، حائلی میشد بین او و حیدری.

آدرس آرایشگاه را پیدا کردم، دو تا کوچه پائین‌تر از خانه ما و نزدیک تر به مرکز شهر بود. خانه‌ای کم و بیش نوساز با در آهنی بزرگ. با تردید و دستپاچه‌گی زنگ خانه را بصدا در آوردم. در باز شد، خانومی میان‌سال با چهره‌ای مهربان و لبخندی دوستانه روبرویم ایستاده بود. سلامی گفتم و پرسیدم: ماریا اینجاست؟ مهری خانوم اصرار کرد که داخل شوم و من پا به پا کرده و خواستم که اگه کارش تمام شده بیاید و من منتظرش جلوی در می مانم. ترس مصاحبت، ترس پیش کشیده‌شدن سوالاتی و جوابهائی متفاوت و برملاشدن راز حضور ماریا در خانه من، ترس بهم ریخته‌شدن تمامی فضای رازآلود و بی‌چشم‌انداز ناروشن این اقامت، ترس شکل‌گیری اختلاف بین من و ماریا... از لای در خانه‌ای روبرویم قرار گرفته بود که با پلکانی به مجموعه‌ای از یک خانه نوساز وصل میشد. سمت چپ خانه که در زاویه دید من از شکاف گشوده خانه نمایان بود، حوضی کوچک و تک درختی در میان زمینی که تماماً کاشی شده بود قرار داشت.

ماریا با سروصدا و خنده همراه دو دختر دیگر به ما ملحق شد. دختران مهری خانوم چنان شباهت غریبی به او داشتند که براحتی میتوانستند نقش او در شانزده سالگی و بیست و دو سالگی را بازی کنند. مهرنوش بیست و دو سال داشت و منیر شانزده سال. هر دو در لباسی راحت و کوتاه سرشار از زیبائی و ظرافت بودند.

نگرانی من جایش را به رنگ‌پریدگی داد. دیدن دخترانی اینچنین زیبا و حالت احترام و همراه با تمایل آشنائی با من، مرا از خود بیخود کرده بود. مهری خانوم اصرار میکرد که حتماً باهاشون در تماس باشیم. میگفت: والله نمیدونی از آشناشدن با ماریا جون چقدر خوشحال شده‌ایم. ما تو این شهر و تو این محله یه جورائی تنها و جداافتاده هستیم.

بعداز خداحافظی و در راه ماریا دستش رو توی دستانم انداخت و در حالیکه با دست دیگرش برای آنها دست تکان میداد چنان خودش را به من می چسباند و نزدیک نشان میداد که احساس کردم، این دختر، برای فرار از تنهائی به چه بهانه‌های ساده‌ای نیاز داشته. دختری که در شهر خودمان مثل بمبی شاد و میدان دار جمعی میشد، حال با یافتن این سه تن، انگار ترکیبی از مادر، دوست و عزیزترین بستگانش را در چهره مهری خانم و دخترانش پیدا کرده است.

بعداز شام در حالیکه توی ضبط نواری از گوگوش گذاشته بود روی تخت دراز کشید. ظرف‌ها را جمع کردم و در گوشه‌ای قرار دادم. گفت: میتونی چراغ رو خاموش کنی من میخوام بخوابم. یه خواهشی هم ازت دارم، میتونی بیای کنارم بخوابی و تا وقتی خوابم ببره بعد میتونی بری سر جات بخوابی...

سریعاً چراغ رو خاموش کردم؛ تا حال اینقدر صریح از من نخواسته بود کنارش بخوابم. برایم جا باز کرد. آرام گفت: بغلم کن. دستم را از زیر دستش گذراندم و زیر سینه‌هایش حلقه زدم. دست دیگرم حائل پشته موههایش بود. به آرامی گفت: مهری خانوم میگفت: داشتن چنین دوستی، بزرگترین شانس زندگی تو و شوهرت هست. قدرش رو بدون. الان فکر می کنم چقدر خوبه که پیش تو هستم. و چقدر خوبه که تو اینقدر به من نزدیک هستی و از من با دستات حفاظت می کنی...

صدایش آرام و ضعیف و ضعیف تر میشد. وقتی صدای نفس‌هایش آرام شد، دستم را از بالای سرش برداشته و از تخت پائین آمدم. بدن‌ام از تب می سوخت. فشار سختی زیر شکمم احساس می کردم. از ترس تماس با بدن ماریا زور میزدم تا فاصله‌ام را باهاش حفظ کنم. اگرچه در تمام مدت و در خانه همیشه یک مایوی شنای تنگ زیر شورت و پیژامه‌ام می پوشیدم تا وضعیت عمومی‌ام چنان نشود که مایه خجالت‌ام باشد. سالیان سال زندگی در خانواده‌ای شلوغ به من یاد داده بود که چطور پوشیدگی اندام جنسی خودمان را با وسواس تمام حفظ کنیم.

وسوسه بازگشت به تخت‌خواب دست از سرم بر نمیداشت. بارها و بارها روی تشک پیچ و تاب می خوردم و خوابم نمی برد. بعداز رفتن به دستشوئی و برگشت بالاخره تصمیم‌ام را گرفتم. پیژامه‌ام را در آورده و آرام به زیر لحاف روی تخت خزیدم. وقتی خواستم دستم را به جای قبلی برگردانم احساس کردم انگار پیراهن ماریا بالاتر قرار گرفته و او کاملاً لخت هست. برخورد دستم با پاها و کونش فشار شدید خون در رگهایم را به حد انفجار رساند. احساس کردم زیرشلواری‌هایم دارند می ترکند. دستم را بالا برده و زیر پستانش قرار دادم. دستش را روی دستانم گذاشت و با حرکتی آرام بدنش را در خم شکم و ران‌ام فرو برده و به تنم چسباند. داغی پوست دو نیمکره کونش پاهایم را می سوزاند و من در درون حرکت لغزنده شعله‌های آتش را می دیدم که تمام وجودم را در گرمای خود فرو برده بود.

 

 پست شده در ساعت: 1:39 am توسط: تقي

  نظر شما||

 25.10.13
یک خداحافظی با شکوه!

     تصمیم به خداحافظی را یک‌شبه نگرفت؛ هرچند ایده چنین کاری، در یک آن به ذهنش رسیده و آنگاه که به جوانب آن نگاه کرد و ابعاد قضیه را در نظر گرفت، احساسی از رهائی در ذهنش جای گرفته بود. تمام لحظات هفته پیش‌روی را به جوانب کار فکر کرد و تأثیر چنین شیوه‌ای برای خداحافظی و جدائی در ذهن دیگران را تجسم کرده و گاه حتی به جزئیات مکالماتی فکر می کرد که میباید بمثابه دلیلی برای این کار بیان نماید.

     از همان اولین روزهائی که در سن هفده‌سالگی و در پی فراخوان سازمان جوانان حزب کمونیست شوروی در سالهای پس از جنگ دوم جهانی، در امتداد بازسازی‌های بعداز جنگ و برای گسترش سوادآموزی از شهر کیف و جمهوری اوکرائین، یعنی از یک شهر اروپائی و از یک زندگی شهری به سوی دورترین روستاهای اتحاد شوروی سوار قطار شد و همراه با صدها جوان همسن و سال خود مسیری را در زندگی برگزید که همچون شمشیری تمام رشته‌های گذشته‌اش را بریده و او را در فضائی کاملاً خالی رها کرده بود، فکر نمی کرد گذرانش به آنجائی برسد که میباید برای جدائی و خداحافظی هم فکر کند. نه زیبائی روی و چهره و نه رفتار و منش اجتماعی و خلاصه هیچ یک از قضایا نشان از این نداشت که کسی بتواند او را در مقایسه‌ای سطحی کنار گذاشته و به عشق و عاطفه و دوستی و رفاقت‌اش چنین عامیانه برخورد نماید.

     روزهای اولی که وارد یکی از روستاهای شهرک " بیک آباد " جمهوری ازبکستان شده و در میان خیل مردمی ساده و فقیر و عقب‌مانده و بیسواد قرار گرفت، با خودش فکر می کرد که همه اینها به زودی به پایان می رسد و او بعداز شش ماه کم یا بیش مجدداً همان قطاری را سوار خواهد شد که روزی او را از دنیای رنگارنگ شهر زیبای کیف بیرون کشیده و به این روستا پرت کرده بود و باز، خواهد دید دوستانش را، جمع کامسامول در مدرسه و محل زندگی‌اش را، آنهائی را که همراهشان شبها و روزها سرودخوان و سرفراز در هر کار و هر مشکلی حضور پیدا می کرد؛ آری، روزی خواهد رسید که او به شهرش برگردد و این روز، نه در یک سال که تنها پس از سی و هفت سال برایش امکان‌پذیر شد و او، در تمام این سالها و ماهها و روزها، تنها و تنها به عشق بزرگش برای خدمت به مردم فکر می کرد و همه امور دیگر زندگی را تابعی از آن در نظر گرفت و با آن هماهنگ می کرد.

     اولین و آخرین عشق‌اش دوستی و رفاقت و سپس عشقی بود که با علیشر داشت، رابطه‌ای که به ازدواج با او منجر شده و ثمره‌ آن تولد سه فرزند بود: گولنارا، سریوژا و دیما. علیشر مسئول شعبه حزب کمونیست یکی از مناطق شهر بیک‌آباد بود. بارها والیا – والنتینا – را در جلسات منطقه‌ای دیده بود. بین آنها گاهاً مصاحبتی پیش می آمد. اما در یکی از روزهای تابستان این مصاحبت جایش را با حضور قدرتمند حسی تعویض کرد که نهایتاً به عشق بزرگی بین آن دو منجر گردید. اهالی روستا تحت فشار برخی ریش سفیدان محلی و ملای روستا شکوائیه‌ای تنظیم و به دفتر حزب فرستادند. علیشیر که آن روستا در حوزه مسئولیت او نیز قرار داشت، شکوائیه را گرفت. از مسئولین درخواست شده بود به این معلم جوان سوادآموزی روستا دستور دهند دوچرخه سوار نشود و برای شنا یا استحمام نه از رودخانه شهر، که مثل سایر مردم روستا از حمام‌های درون خانه است، استفاده کند.

     علیشیر فکر می کرد این کار را میتواند با ارسال یک توصیه‌نامه برای والیا تمام کند. در یادداشتی برای او متذکر شد که توجه به پرنسیب‌های اجتماعی حکم میکند او برخی امور زندگی روستائیان را در نظر بگیرد و ... والیا چندساعتی پس از دریافت نامه خودش را به دفتر مرکزی حزب رساند و با صدائی محکم به آنها اعتراض کرد و گفت: ما جوانان کامسامول را از اقصا نقاط کشور شوروی به اینجا نفرستادند که روحیات و رفتار و زندگی خود را تغییر دهیم و به شکل و شمایل عقب‌مانده‌ترین افراد این جوامع در آئیم. ما را فرستادند تا فاصله شیوه زندگی شهری و روستائی را از بین برده و جامعه را در سطحی شایسته مقام انسانی‌شان بالا ببریم. رفتار ما تنها زمانی قابل اعتراض خواهد بود که دستگاه حزبی آنرا مغایر با سیاست‌های در نظر گرفته شده برای کل کشور و منطقه و محله مضر تشخیص دهد و نافی اهداف حزب کمونیست باشد. شما با ارسال این توصیه‌نامه اشتباه بزرگی کرده‌اید و فکر می کنم شایسته هست در اجلاس عمومی منطقه‌ای از خود انتقاد کرده و حتی از من برای دریافت چنین توصیه‌ای معذرت بخواهید...

     علیشیر که تا  آن زمان والیا را با چنین استدلالی و چنان قدرت بیانی ندیده بود، هاج و واج مانده و چنان شیفته کلام شیوا و انتخاب‌های درست و گراماتیک زبانی او شده بود که در دل بارها و بارها به کامسامول تحسین می فرستاد چنین فردی را برای تدریس زبان به ازبکستان فرستاده است.

     در پچ‌پچه‌ای که به زبان ازبکی با یکی دیگر از اعضاء دفتر حزبی کرد اعتراف نمود که در برابر استدلال والیا حرفی برای گفتن ندارد... والیا در میان صحبت آنها دویده و گفت: خب، پس چرا همین را به روسی نمی گوئی!؟ علی‌شیر نمیدانست که در همین فاصله چند ماهه، والیا نه تنها زبان روسی تدریس می کرد، بلکه خود با کمک روستائیان و دفتر سازمان جوانان در روستا بطور شبانه روزی به فراگیری زبان ازبکی مشغول بوده است؛ کاری که بعدها او را به یکی از استادان برجسته زبان و ادبیات ازبکی در دبیرستانهای شهر تاشکند مبدل کرد.

 

     تمام هفته را بی هیچ کلامی و سرگرم و مشغول به کار خود گذراند. در این فاصله تمام بستگان علی‌شیر از ریش‌سفیدان تا برخی دوستانش، از اعضاء فامیل خود که در چندین سال پیشتر از آن با تعریفهائی که والیا در نامه‌هایش شرح داده و آنها به ازبکستان مهاجرت کرده بودند، تا برخی از همسایه‌های نزدیک را برای برپائی جشنی و خوردن پلو ازبکی دعوت نمود.

     والیا در طی سالیان دراز زندگی در میان ازبکها، نه تنها به فن و فنون آشپزی آنان تسلط یافته بود، بلکه با استفاده از سلیقه و آداب زندگی شهری، تغییرات معینی در طرز تهیه پلوی ازبکی وارد می کرد همراه با شرابی که خود انداخته بود و کنیاکی که تهیه دیده و مخلفات مختلف و غیره همه و همه را برای یک روز یکشنبه و نهار تدارک دید.

     میز بزرگی زیر سایه درختان انگور و آلوچه برقرار کرد. از ظرف و ظروف گرفته تا میز و صندلی و نیمکت و دیگ و غیره از همسایه‌ها قرض گرفت و همه چیز را آنچنان زیبا و با سلیقه آماده کرد که همه میهمانان بدون استثناء پچ‌پچه‌هائی می کردند که شاید قرار است از نامزدی دخترش پرده بردارد و یا خبری درباره نامزدی سریوژا در میان است.

     بعداز نشستن میهمانان و کشیدن غذا و ریختن عرق و شراب و کنیاک برای میهمانان در کاسه‌های مخصوص، همه آماده شدند تا یکی از پیرترین و مهم‌ترین فرد جمع به نیابت از بقیه به افتخار والیا و خدماتی که در طی سالیان دراز در ازبکستان انجام داده است و سوال در مورد خبر و موضوعی احتمالی، اولین پیک را بالا گرفته شروع به صحبت کند، والیا خواهش کرد که این سخنرانی به او محول شود.

     همه بدون استثناء قبول کردند و آنرا به فال نیک گرفته و منتظر ماندند تا شاید والیا خبر خاصی برایشان داشته باشد. علی شیر مدام دور والیا می گشت و از دست پخت بی‌نظیر او تعریف می کرد. اولیا با اشاره سر از علی‌شیر خواست تا بر جای خود نشسته تا والیا صحبت‌اش را شروع کند.

     والیا که تمام روزهای هفته برای آنچه قرار بود در این جمع بیان کند روی هر کلمه و جمله و گرامر و غیره مکث کرده و خود را آماده کرده بود با اینهمه لرزشی اولیه روی کلماتش تأثیر گذاشت و بخشی از آن را نامفهوم کرده بود. پیاله‌اش را بالا گرفته و روی به پیرترین فرد جمع که یکی از عموهای علی شیر بود کرده و گفت: با اجازه شما! میدانم که در رسومات ازبکی ما ابتدا به ساکن مردان و ریش‌سفیدترینشان صحبت خواهد کرد. اما، اینبار اجازه دهید من این مسئولیت را به عهده بگیرم و با شما درباره موضوعی صحبت کنم. من این پیک را به سلامتی علی شیر، شما محمدجان‌اف، و سایر میهمانان بالا گرفته و میخواهم به اطلاع شما برسانم این جمع و این میهمانی را برای این راه انداخته‌ام تا همانگونه که وصلت من و علی‌شیر با جشن و شادی و میهمانی همراه بوده، در اینجا رسماً و مشخصاً اعلام نمایم که ایشان از این لحظه به بعد حق ندارند پای در این خانه گذاشته و از نسبت خود با من و فرزندانم که با دستان خودم بزرگشان کرده و کماکان این کار را با عشق تمام پیش خواهم برد، نامی ببرند.

     نزدیک به بیست سال است که من و علی‌شیر پیوند وصلت بسته‌ایم و بخشی از شما و از جمله شما رفیق محمدجان‌اف در آن حضور داشته‌اید. در طی این سالها هرکدام ما به سهم خود در سختی‌ها دست در دست هم دادیم و زندگی را که گاه بسیار دردناک و فقیرانه بوده را پیش برده‌ایم. سالهای اولیه زندگی ما زیر سایه عشق و علاقه مشترک به آرمان سوسیالیستی ما و تبعیت ملزومات خانواده با آن پیش رفته است. هر کدام از ما مسئولیت‌های مختلف حزبی و اجتماعی داشته‌ایم و داریم و علی‌شیر بعنوان فردی مسئول و جدی کماکان در چنین موقعیت‌ها و گاه بسیار وسیع‌تر در پیشبرد ساختمان سوسیالیسم کار کرده است. بعداز جابجائی ما به شهر تاشکند و تغییراتی که در موقعیت حزبی علی‌شیر و کار سنگین و سخت برای من پیش آمده، آرام آرام متوجه شدم که بین من و علی‌شیر فاصله‌ها هر روز بیشتر و بیشتر می شود. او در طی ده ساله اخیر بارها در مناسباتی بوده که نافی و ناقض عشق مشترکمان بود. حضور بچه‌ها و نیازشان به حضور پدر و مادر بطور همزمان، سختی‌های کاری علی‌شیر و همه و همه مرا برآن میداشت که دندان به جگر گذاشته و چنین رفتارهای وی را با دیده اغماض نگاه کرده و گاه، از کنار آنها بی توجه بگذرم. اعتمادم این بود که  عشق من خواه ناخواه موفق شده و قادر خواهد بود او را به درک درست و عمیق عشق برساند. متأسفانه ...

     در این لحظه علی‌شیر از جای برخواسته و با بوسیدن دست عموی خود خواهش کرد که از جمع رفته و شنونده این حرفها نباشد. محمدجان‌اف با نگاهی به والیا و تکان سر خواستار نظر او شد. والیا با قبول خروج علی‌شیر، به صحبت‌هایش ادامه داد:

     علی‌شیر عملاً در چند مناسبات آنچنان پیش رفت که فکر می کردم به زودی شاهد خبری خواهم بود مبنی بر طلاق و یا تصمیم قطعی به خروج از خانه و رفتن و همراه شدن با آن فردی که با او اموراتش را میگذراند. بسیاری از این دختران که علی‌شیر با آنها رابطه داشته در دوره‌های مختلفی محصلین من بوده‌اند. آنها وقتی در خیابان و محله و کوچه با من روبرو میشوند، سرشان را برمیگردانند تا نگاهشان آنها را لو ندهد. آنها فکر می کنند که من احساس بدی یا کینه‌ای از آنان دارم. آنها نمیدانند که این سرنوشتی است که مردان ما حتی در اوج موقعیت و وظیفه و مسئولیت اجتماعی متأسفانه با آن سبک‌سرانه برخورد کرده و بر مکانیسم مردسالاری مهر و نشانی تازه می نشانند.

     در سال گذشته و بالاخص ماههای اخیر، و با بزرگ‌شدن فرزندانم که خود شاهد بسیاری از این ارتباطات پدرشان بوده‌اند، احساس کردم برای دفاع از عشق، پیوند خانوادگی‌مان و مهمتر از همه برای سلامت رفتار اجتماعی فرزندان من که از چنین نمونه‌ای تبعیت نکنند، باید وارد میدان شده و راه‌حلی برای این وضعیت پیدا کنم. شما امروز اینجا جمع شده‌اید تا جدائی ما را نیز همچون وصلت ما و دقیقاً با همان مضمون از شادی و احساس خوب جشن بگیرییم. برای من بسیار سخت است جدائی از کسی که عاشق‌اش بوده‌ام و سخت‌ترین سالهای جوانی‌ام را با حمایت او و با تکیه به او در ازبکستان گذراندم. شما میدانید که با همه میهمان‌نوازی‌هایتان و حضور بسیار خوبم در این سرزمین، باز دل من هوای آب و خاک و سرزمین خودمان یعنی اوکرائین را دارد. علی‌شیر متأسفانه راه دیگری انتخاب کرده و من نمیخواهم بمثابه انسانی در این میانه قرار گیرم که انگار آدمی بی دست و پا هستم. من ترجیح میدهم فرزندانم چنین منشی را بمثابه یک رفتار اجتماعی انتخاب نکنند و راهی را برگزینند که بر مهر و وفا و توانائی تصمیم گیری خصوصاً در شرائط پایانی یک رابطه حسی تکیه دارد.

     من این پیک را به سلامتی علی‌شیر، شما محمدجان اف و سایر میهمانان بالا کشیده و از این لحظه به بعد رسماً و حقوقاً و به شهادت جمع شما، اعلام می کنم که علی‌شیر شوهر من نیست و فرزندانم نیز هیچ نسبتی با او ندارند. ...

     محمدجان‌اف از جا برخواست و به سوی والیا آمد و سرش را با دو دستانش در دست گرفته و پیشانی‌اش را بوسید و خود نیز پیاله‌اش را بالا گرفته و گفت: ما می نوشیم برای چنین شیرزنی که پای به خاک ما گذاشت و بخشی از ما شد و درس بزرگی به تک تک ما داده است!

 

     والنتینا سالهای بعدی زندگی‌اش را مطلقاً بدون نام و حضور علی‌شیر سپری کرد و علی‌شیر نیز با آخرین فردی که در ارتباط بوده ازدواج کرد. او هیچ‌گاه نه تنها به خانه والیا نزدیک نشد بلکه هیچ ارتباطی نیز بین فرزندان و وی برقرار نگردید.

     حال تیوتیا والیا – خاله والیا – آخرین سال و یا شاید آخرین ماههایش را میگذراند. او چند سالی است که با سرطان سینه درگیر هست. سالهای پیری و در هشتمین دهه عمرش هنوز نتوانسته این زن با فرهنگ و فرهیخته را از عشق و علاقه به زندگی دور دارد. وقتی تابستان امسال به او زنگ زده و تولدش را تبریک گفتم، با صدائی لرزان و با کلماتی مملو از عاطفه و مهربانی از من قدردانی نمود.

     خاله والیا، که به اصرار به من میگفت مرا مادر بزرگ صدا کن درست مثل آن زمانی که با نوه‌ام مشترکاً زندگی می کردید، از من تشکر کرده و یادهای پیوندهای مشترک مان در طی سالهای زندگی در تاشکند را بمثابه سالهائی ارزنده و ثبت شده در ذهن خود نشانه‌گذاری کرد!

 

 پست شده در ساعت: 7:37 am توسط: تقي

  نظر شما||

Next Page